طه از بيچارگى و نوميدى آنان خبر داده باشد و براى قطع اميد، خبر بى واسطه مؤ ثرتر از با واسطه است . و علاوه بر اين در سياق خطاب خود آن كسى كه اميد ياريش مى رود خبر از بى ياورى آنها مى دهد، و اين باز مؤ ثرتر است .

قد كانت آياتى تتلى عليكم ... تهجرون

كلمه (نكوص ) به معناى برگشتن به عقب است ، و كلمه (سامر) از (سمر) به معناى گفتگو كردن در شب است . بعضى گفته اند: (سامر) مانند (حاضر) هم بر فرد اطلاق مى شود و هم بر جمع البته در آيه مورد بحث (سمرا) به ضم سين و تشديد ميم هم قرائت شده كه در آن صورت ، جمع سامر است ، و اين قرائت بهتر است ،و نيز (سمارا) به ضم سين و تشديد ميم قرائت شده و كلمه (هجر) به معناى هذيان است .
و اينكه مى بينيم آيه شريفه مورد بحث ، به طور فصل آمده (يعنى و او عاطفه بر سر آن نيامده ) بدين جهت است كه در مقام تعليل است و معناى آيه اين است كه شما از ناحيه ما يارى نمى شويد، براى اينكه آيات من بر شما قرائت شد و شما از آن روى گردان بوديد و به اعقاب خود برمى گشتيد، و از در استكبار عارتان مى شد كه به آن گوش دهيد و در باره آن شبها هذيان مى گفتيد. بعضى از مفسرين گفته اند: ضمير به به بيت و يا به حرم بر مى گردد، ولى نظريه شان خوب نيست .

افلم يدبروا القول ام جاءهم ما لم يات آباءهم الاولين

در اين آيه شروع مى كند به قطع عذر ايشان ، عذرى كه براى اعراض خود از قرآن مى آوردند، قرآنى كه براى هدايت ايشان نازل شد، و ايشان دعوت حقه را كه آورنده آن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) بود اجابت نكردند.
پس اينكه فرمود: (افلم يدبروا القول ) استفهامى است كه انكار را مى رساند، و الف و لام در (القول ) الف و لام عهد است ، و مراد از (قول ) قرآن تلاوت شده بر آنان است .
و اين فقره از كلام متفرع بر ما قبل است كه مى فرمود: (ايشان در غفلتند و شاغلى دارند كه از آن بازشان مى دارد). و معناى كلام اين مى شود: آيا حق را نفهميدند و در حالى كه
بازدارنده داشتند در كتاب تدبر نكردند تا بفهمند كه حق است و در نتيجه ايمان بياورند؟.
و اينكه فرمود: (ام جاءهم ما لم يات آباءهم الاولين ) كلمه (ام ) در اين آيه و آيه بعدى منقطعه و در معناى اضراب است ، معنايش ‍ اين است كه : نه ، بلكه اينطور نيست . آيا اگر چيزى براى اى شان نازل شود كه در زمان پدران ايشان نازل نشده بود به صرف اين جهت بايد آن را انكار كنند و از آن احتراز جويند؟.
و نو ظهور بودن چيزى هر چند مستلزم باطل بودن آن چيز نيست ، و چنين قاعده كلى در بين نداريم ، كه هر چيز بى سابقه اى باطل و غير حق باشد، ليكن رسالت الهى از آنجايى كه غرضش هدايت است ، اگر حق و صحيح باشد بايد در حق همه صحيح باشد، پس ‍ اگر به سوى بشرهاى اوليه رسالتى نيامده باشد ، خود دليل قاطعى است بر اينكه در بشر حاضر هم چنين رسالتى باطل است .
رد عذرهايى كه مشركين براى قبول رسالت پيامبر صلى اللّه عليه و آله آوردند. 

ام لم يعرفوا رسولهم فهم له منكرون

مراد از معرفت رسول معرفت به حسب و نسب و خلاصه به سجاياى روحى و ملكات نفسى او است - اعم از آن ملكاتى كه كسب كرده يا آن ملكاتى كه از اعقاب خود به ارث برده - تا بدانند كه آنچه مى گويد و ادعا مى كند صادق است ، و خودش هم بدان ايمان دارد و از نزد خدا مؤ يد است . قريش رسول خدا را به اين خصوصيات مى شناختند و سوابق حال او را داشتند كه كودكى بود يتيم كه پدر و ما در خود را در كودكى از دست داده بود و در هيچ مكتبى درس نخوانده و از هيچ مودبى ادب نياموخته و هيچ كس در تربيت او دخالت نداشته و تا آن روز احدى از او كار زشتى نديده و عملى كه طبع سليم و عقل سالم آن را قبيح بداند انجام نداده نه به ملك كسى طمع كرده و نه حرص بر مالى داشته و نه حرصى به جاه از خود نشان داده .
خوب ، وقتى چنين كسى مردم را به سوى فلاح و سعادتشان دعوت نمود و به آنچه از معارف كه عقل در برابرش زانو مى زند، و به شريعتى و كتابى كه عقلها را خيره مى سازد ، دعوت مى كند، بايد او را بپذيرند.
آرى ، قريش رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) را با همه خصوصيات معجزه آسايش شناخته بودند، و اگر او را نشناخته بودند باز در اعراض از دين او و استنكاف از ايمان به او عذرى داشتند، چون معناى اينكه او را بدين اوصاف نشناخته باشند، اين است كه او را با اوصافى ضد آن شناخته باشند، يا اوصاف نيك مذكور را در وى احراز
نكرده باشند كه در اين چند صورت البته معذور بودند، چون سپردن زمام امور و خلاصه تسليم شدند در برابر چنين كسى
عقلا جايز نيست .

ام يقولون به جنة بل جاءهم بالحق و اكث رهم للحق كارهون

اين جمله عذر ديگرى را براى ايشان نقل مى كند كه به آن متشبث شدند و آن همان است كه در سوره حجر از ايشان نقل كرده كه گفتند: (يا ايها الذى نزل عليه الذكر انك لمجنون ) و پاسخ آن لازمه جمله (بل جاءهم بالحق ) است .
پس مدلول جمله (بل جاءهم بالحق و اكثرهم للحق كارهون ) اضراب از جمله اى است محذوف ، و تقدير كلام اين است كه : اگر اينان از ايمان نياوردنشان به اسلام عذر مى آوردند به اينكه او ديوانه است دروغ مى گويند بلكه كراهتشان از ايمان به خاطر اين است كه او حق آورده ، و اكثر آنان از حق كراهت دارند.
و لازمه اش اين است كه كلامشان با حجتى رد شود كه به اين اضراب هم اشاره داشته باشد، و حاصل آن حجت ، اين است كه اگر اينكه گفتند: او ديوانه است حق باشد، بايد سخن گفتنش نامربوط و نامنظم و بى مع نا، و سراپا اشكال باشد، چون وقتى عقل كسى اختلال يابد كلامش هم مختل مى شود و بدون هدف حرف مى زند، ولى مى بينيم كه كلام او چنين نيست و او جز به سوى حق نمى خواند و جز حق نياورده ، اين كجا و چگونه كلام ديوانگان است كه نمى فهمند چه مى گويند؟.
در اين آيه اگر كراهت را به اكثر نسبت داده بدين جهت است كه (تمامى كفار از حق كراهت ندارند، چون بسيارى از ايشان به خاطر نداشتن درك و فهم لازم ، كور كورانه از ديگران تقليد مى كنند) بسيارى از ايشان مستضعفند كه اعتنايى به خواستن و نخواستنشان نيست .و لو اتبع الحق اهواءهم لفسدت السموات و الارض و من فيهن بل آتيناهم بذكرهم فهم عن ذكرهم معرضون

بعد از آنكه فرمود: بيشتر آنان از حق بدشان مى آيد به اين جهت بدشان مى آيد كه مخالف با هوى و هوس ايشان است ، پس معلوم مى شود كه آنان مى خواهند حق تابع هوى و هوس ايشان باشد نه اينكه آنان تابع حق باشند، و اين هم كه ممكن نيست .
چون اگر حق پيرو هوى و هوس آنان شود و اجازه دهد كه اعتقادات و اعمال باطلشان را داشته باشند، همچنان بت پرستيده ، ارباب بر اى خود بگيرند و رسالت انبياء و معاد را انكار
نموده در نتيجه هر چه از فحشاء و منكرات و فساد كه دلشان بخواهد مرتكب شوند، بايد حق چنين اجازه اى را در ساير موجودات نيز بدهد، يعنى اجازه دهد كه موجودات ديگر هم از نظامى كه دارند سرپيچى نموده و رو به فساد گذارند، چون بين حق و حق فرق نيست ، در نتيجه بايد آسمانها و زمين رو به تباهى بگذارند، و نيز نظام موجودات زمينى و آسمانى مختل گردد، و قوانين كلى كه در عالم هست همه نقض شود، آرى ، همه مى دانيم كه هوى