مله (ام يقولون به جنة ) بود كه مربوط به شخص رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) بود. چهارمى جمله (ام تسئلهم خرجا) است كه راجع به سيره و رفتار آن جناب مى باشد.

و انك لتدعوهم الى صراط مستقيم و ان الدين لا يؤ منون بالاخره عن الصراط لناكبون

اشاره به اينكه حق صراط مستقيم است و كافران گريزان از حق ، منحرف از صراطمستقيم هستند.
كلمه (نكب ) و (نكوب ) به معناى عدول از راه و انحراف از هر چيزى است . سابقا در تفسير سوره فاتحه گفتيم كه صراط مستقيم به معناى راه واضح و روشنى است كه نه در آن اختلاف تصور شود و نه تخلف . به اين معنا كه در اثر و خاصيت آن كه همان رساندن به مقصود است نه اختلاف هست ، و نه خود آن در اين اثرش تخلف مى كند، و اين صفت همان صفت حق است ، چون حق نيز واحد است ، و نه اجزاى آن با يكديگر اختلاف و تناقض دارد و نه در رساندن به آن مطلوبى كه به سوى آن هدايت مى كند تخلف مى نمايد. از اينجا نتيجه مى گيريم كه حق ، (صراط مستقيم ) است و چون فرموده كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) به سوى حق هدايت مى كند لازمه اش اين مى شود كه به سوى صراط مستقيم هدايت كند.
سپس از آنجا كه فرمود: (كفار از حق كراهت داشته و گريزانند) قهرا از صراط مستقيم انحراف دارند، و به بيراهه مى روند.
و اگر از ميان همه صفاتى كه كفار دارند تنها مساءله بى ايمانى به آخرت را ياد آور شده ، و به همان يكى اكتفا نموده ، بدين جهت است كه اصل اساسى دين حق ، بر اين مساءله استوار است كه آدمى داراى حياتى جاودانه است و زندگى او با مرگ خاتمه نمى پذيرد و در آن حيات جاويد، سعادتى دارد كه بايد آن سعادت را با اعتقاد حق و عمل حق به دست آورد، همچنان كه در آن حيات جاويد وقتى مردمى به اين چنين حياتى معتقد نباشند، ديگر گفتگوى با آنان از ساير اصول دين و فروع عملى آن ، اثرى ندارد. و به بيانى يگر: دين حق عبارت است از مجموعه اى از تكاليف اعتقادى و عملى و اين تكليفها جز با مساءله حساب و جزاء تمام نمى شود، (چون اگر بنا باشد به نيكوكار مزد و به بدكار كيفر داده نشود، او اميدى به كار نيك و ترسى از كار زشت خود ندارد، و در نتيجه تكليف به كار نيك و اجتناب از كار زشت لغو و بيهوده مى شود) و قرآن كريم روز قيامت را براى پاداش و كيفر معين فرموده و چون كفار به روز قيامت ايمان ندارند ديگر دين در نظر آنان مفهومى ندارد و آنها حياتى جز حيات مادى دنيا براى خود سراغ ندارند، در نتيجه سعادت و خوشبختى را جز رسيدن به لذائذ مادى و تمتع به لذات شكم و پايين شكم نمى بينند و لازمه آن همين است كه جز هوى و خواهش ‍ نفس را پيروى نكنند، حالا اين خواهش نفسانى موافق با حق باشد يا مخالف با آن . پس خلاصه اين دو آيه اين شد كه : اينها به تو ايمان نخواهند آورد، چون تو ايشان را به سوى صراط مستقيم مى خوانى و اينها جز انحراف از راه هدفى ندارند.

و لو رحمناهم و كشفنا ما بهم من ضرّ... و ما يتضرعون

كلمه (لجاج ) به معناى سر سختى و عناد در انجام عملى است كه نبايد انجام داد. و كلمه (عمه ) به معناى تردد در كارى به خاطر تحير و سرگردانى است ، اين معانى را راغب ذكر كرده و صاحب مجمع البيان در معناى (استكانت ) گفته كه به معناى خضوع است ، از باب استفعال از ماده (كون ) و معنايش اين است كه نخواستند بر صفت خضوع باشند. و جمله (و لو رحمناهم ) بيان و تاءييد عدول ايشان از صراط است ، مى فرمايد: اگر ما به ايشان رحم كنيم و گرفتاريشان را برطرف سازيم ، باز رو به ما نمى آورند و با شكر خود نعمت ما را مقابله و تلافى نمى كنند، بلكه بر تمرد خود از حق و لجاجت در باطل اصرار مى ورزند و در طغيان خود تردد نموده و مى خواهند به آن ادامه دهند، پس رحمت ما به اينكه رفع گرفتارى از آنها كنيم فايده اى به حالشان ندارد، همچنان كه تخويف ما به عذاب و نقمت سودى برايشان ندارد، چون ما بارها آنها را به عذاب خود گرفتيم ، مع ذلك به درگاه پروردگار خود خضوع نكردند پس اينها نه صراط حق به دردشان مى خورد و نه رحمت و كشف ضر و نعمت و نه تخويف با نشان دادن عذاب . مقصود از عذاب در اين آيه ، عذاب خفيف است . عذابى كه دست آدمى به كلى از هر جايى كوتاه نشود. شاهد اين مدعا قرينه اى است كه در آيه بعدى قرار دارد، چون در آنجا عذاب شديد را مقابل اين عذاب قرار داده پس ‍ ديگر كسى ايراد نكند به اينكه مساءله بازگشت به خدا در مواقع ضرورى و انقطاع از اسباب يكى از غريزه هاى انسانى است ، همچنان كه در قرآن هم مكرر خاطرنشان شده ، آن وقت چطور در اينجا مى فرمايد عذاب ايشان را گرفت ، و باز به درگاه پروردگار خود استكانت نبردند، و تضرع نكردند؟. و اينكه در آيه اول فرمود: (ما بهم من ضرّ) و در آيه دوم فرمود: (و لقد اخذناهم بالعذاب ) خود دلالت مى كند بر اينكه كلام ناظر به عذابى است كه واقع شده و هنوز - يعنى در هنگام نزول اين آيات - برطرف نشده . احتمال هم دارد كه مراد قحطيى باشد كه اهل مكه - چنانكه در روايات آمده - بدان گرفتار شدند. 

حتى اذا فتحنا عليهم بابا ذا عذاب شديد اذاهم فيه مبلسون

يعنى همچنان به حال خود باقى هستند، نه رحمت در آنها اثر مى گذارد و نه عذاب ، تا آنكه درى از عذاب شديد - كه همان مراست - به رويشان باز كنيم ، مرگى كه دنبالش عذاب آخرت است - كه در سياق آيات و مخصوصا آيات آينده به آن اشاره شده است - و اين مرگ هم ناگهانى مى رسد، و به كلى از خير ماءيوسشان مى كند.
آيات مورد بحث و اين فصل از گفتار كه با جمله (افلم يدبروا القول ...) آغاز شده ، با جمله اى نظير همان جمله اى كه فصل سابق را خاتمه داد، ختم شده يعنى آيه هاى (ايحسبون انما نمدهم به من مال و بنين ) - تا آخر آيات - كه عذاب آخرت را ياد آورى مى كند، و به زودى براى دومين بار آن را اعاده مى كند.
بحث روايتى (رواياتى درباره مراد از (قلوبهم وجلة ) و معناى استكانت و تضرعو...) 
در تفسير قمى در ذيل آيه (و الّذين هم من خشية ربهم مشفقون ... يوتون ما آتوا) گفته : يعنى از عبادت و اطاعت . و در الدرالمنثور است كه فاريابى و احمد و عبدين حميد و ترمذى و ابن ماجه و ابن
ابى الدنيا - در كتاب (نعت الخائفين ) - و ابن جرير و ابن منذر و ابن ابى حاتم و حاكم (وى حديث را صحيح دانسته ) و ابن مردويه و بيهقى - در كتاب شعب الايمان - از عايشه روايت كرده اند كه گفت : از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) پرسيد: مقصود از آيه (و الّذين يوتون ما آتوا و قلوبهم وجله ) چيست ؟ آيا ممكن است مردى زنا و دزدى كند و شراب بخورد و در عين حال از خدا هم بترسد؟ فرمود: نه ، و ليكن مقصود اين است كه با اينكه روزه مى گيرد و صدقه مى دهد و نماز مى خواند در عين حال از خدا بترسد و هراس آن داشته باشد كه خدا از او قبول نكند. و در مجمع البيان در ذيل جمله (و قلوبهم وجله ) از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كه فرمود: معنايش اين است كه مى ترسند خدا از آنان قبول نكند.
و در روايتى ديگر فرمود: انجام مى دهد در حالى كه هم اميدوار است و هم ترسان . و در الدرالمنثور است كه عبدالرزاق ، و عبد بن حميد و ابن ابى حاتم از قتاده روايت مى كند كه در ذيل جمله (حتى 