ست ، و بازگشت ايشان به سوى او است . جمله (افلا تعقلون ) توبيخ كفار و تحريك ايشان بر توجه و سپس ايمان آوردن است .

بل قالوا مثل ما قال الاولون

اضراب از نفى سابق است ، آن نفيى كه استفهام قبلى ، آن را مى رسانيد، و معنايش اين است كه : آيا نمى خواهيد بف هميد؟ و در جواب مى فرمايد نفهميدند بلكه به جاى فهميدن همان حرفى را از سر گرفتند كه كفار گذشته مى گفتند. و در اينكه سخن كفار عصر قرآن را به سخن كفار گذشته تشبيه كرد اشاره به اين است كه تقليد از پدران ، ايشان را از پيروى حق باز مى دارد، و به وضعى دچار مى كند كه ديگر با آن وضع ، دين اثر خود را نمى بخشد و آن عبارت از انكار معاد، و ركون به زندگى مادى ، و فرورفتگى به ماديات است ، كه سنتى جارى در گذشتگان ايشان بوده ، و در خود ايشان نيز جريان دارد.
استبعاد و سپس انكار بعث و معاد از جانب كافران  

قالواء اذا متنا و كنا ترابا و عظاماء انا لمبعوثون

اين آيه بيان همان سخنى است كه قبلا فرمود: (همان را مى گويند كه گذشتگان ايشان مى گفتند) و اين سخن اساسش استبعاد است ، و اساس ديگرى ندارد.

لقد وعدنا نحن و آباونا هذا من قبل ان هذا الا اساطير الاولين

كلمه (اساطير) به معناى اباطيل و احاديث خرافى است و مفرد آن اسطوره مى باشد، مانند اكاذيب كه مفردش (اكذوبه )، و نيز اعاجيب كه مفردش (اعجوبه ) است . و اگر مساله بعث را كه يك چيز است با اساطير كه جمع است تعبير فرموده ، از اين باب است كه همين مفرد (بعث ) مجموع وعده هايى است كه هر يك آنها اسطوره اى است مانند احياى مردگان و همه را يكجا جمع كردن و محشور نمودن و به حساب همه رسيدن . و نيز مانند بهشت و دوزخ و ساير خصوصيات قيامت . و كلمه (هذا) اشاره به داستان بعث است ، و كلمه (من قبل ) به طورى كه از سياق جمله برمى آيد متعلق به كلمه (وعدنا) است .
معناى آيه اين است كه : وعده بعث يك وعده قديمى است و حرف تازه اى نيست ، ماسوگند مى خوريم كه همين وعده را قبلا نيز به ما و به پدران ما دادند و اين وعده جز يك مساءله خرافى كه انسانهاى اول آن را به صورت زنده شدن مردگان ، و رسيدگى به حساب اعمال و جمعى را
به بهشت و گروهى را به دوزخ بردن ، در آوردند چيز ديگرى نيست و برهان عقلى بر آن قائم نمى باشد.
بلكه برهان بر خرافى بودن آن هست و آن اين است كه پيغمبران از قديم الايام همواره اين حرف را به ما مى زدند، و ما را از به پا شدن قيامت مى ترساندند، در حالى كه سالهاى سال از اين وعده خرافى مى گذرد و قيامتى قائم نشده . اگر اين حرف صحيح است پس چرا واقع نشده ؟.
از همين جا است كه معلوم مى شود اولا اينكه گفتند: (من قبل ) براى اين بوده كه زمينه را براى برهانى كه بعدا اقامه كردند فراهم سازند. و ثانيا
اينكه كلام ايشان سياق ترقى را دارد، به همين معنا در آيه قبلى كه مى گفتند: (ءاذا متنا و كنا ترابا و عظاما ءانا لمبعوثون ) اساس ‍ حرف ، صرف استبعاد بود كه بعيد است چنين روزى باشد. ولى در آيه مورد بحث مطلب را ترقى داده و مى گويند: اصلا چنين روزى نيست . و در آخر هم ديديد چه برهان سستى بر مدعاى خود اقامه كردند.
ردّ سخنان كافران با اثبات امكان بعث و قيامت با بيان مالكيت حقيقه خداوند.  

قل لمن الارض و من فيها ان كنتم تعلمون

بعد از آنكه استبعاد ايشان از مساءله بعث و سپس انكار آن را نقل كرد، اينك در اين جمله شروع كرده است به اثبات امكان آن از راه ملكيت و ربوبيت و سلطنت ، و البته روى سخن به وثنى مسلكان است كه منكر قيامتند و در عين حال خدا را قبول دارند و او را پديد آورنده عالم مى دانند،و رب الارباب و اله آلهه اش مى خوانند، و مى گويند: تنها آلهه مجازند كه خدا را عبادت كنند، ولى ما بايد تنها آلهه را عبادت كنيم . آرى ، در اين بيان وجود خداى تعالى مسلم گرفته شده .
پس اينكه فرمود: (بگو زمين و آنچه در آن است از آن كيست )؟ خطابش به رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) است . مى فرمايد: از ايشان بپرس كه مالك زمين و آنچه در آن است - چه انسانها و چه غير انسانها - كيست ؟ و معلوم است كه مقصود از مالك ، مالك قانونى نيست ، بلكه مالك حقيقى است كه و جود مملوك قائم به وجود آن مالك است ، به طورى كه به هيچ وجه و هيچ ناحيه آن از وجود مالك بى نياز و مستقل نيست ، به خلاف ملك قانونى و اعتبارى كه ما افراد بشر اجتماعى ناگزير شده ايم آن را در ميان خود معتبر بدانيم ، تا مصالح اجتماع ما تاءمين شود، چون اين چنين ملكى قابل فساد است . يك وقت مورد فروش قرار مى گيرد و وقتى ديگر مورد خريد واقع مى شود حالا خواهيد گفت شما از كجا فهميديد كه مقصود از ملك ، ملك تكوينى است نه تشريعى و قراردادى ؟ در جواب مى گوييم : از اينجا
كه سياق كلام سياق اثبات صحت تمامى تصرفات است ، و آن ملكى كه مجوز تمامى انحاى تصرفات است ملك تكوينى است نه اعتبارى .

سيقولون لله قل افلا تذكّرون

اين جمله پاسخ مشركين را حكايت مى كند، و آن اين است كه مشركين اعتراف دارند كه زمين و هر كه در آن است مملوك خدا است و نمى توانند از اعتراف به اين حقيقت شانه خالى كنند، زيرا ملك حقيقى قائم به غير علت موجده نيست . و چون وجود معلول قائم به وجود علت است و مستقل از آن نيست ، به هيچ وجه از آن بى نياز نيست ، و علت موجده زمين و هر كه در آن است تنها خدا است ، حتى وثنى مسلكها نيز بتها را در اين معنا شريك خدا نمى دانند.
و جمله (قل افلا تذكّرون ) بعد از تماميت جواب ، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را امر مى كند كه مشركين را به جرم اينكه بعد از شنيدن حجت بر امكان بعث ، متذكر نشدند سرزنش فرمايد. و معنايش اين است كه به ايشان بگو: بعد از اينكه معلوم شد كه مالك زمين و هر كه در زمين است خدا است باز چرا متذكر نمى شويد؟ و فكر نمى كنيد كه چون او مالك است ، مى تواند اين تصرف را بكند كه اهل آن را بعد از ميراندن زنده كند؟.

قل من رب السموات السبع و رب العرش العظيم

باز به رسول خود دستور مى دهد كه براى بار دوم از ايشان بپرسد: رب آسمانها و رب عرش عظيم كيست ؟.
و منظور از (عرش ) آن مقامى است كه زمام تمامى امور عوالم در آنجا جمع است ، و هر تدبيرى از آنجا صادر مى شود، و اگر كلمه (رب ) را تكرار فرمود اين اشاره است به اهميت امر عرش ، و رفعت محل آن ، همچنان كه آن را به وصف عظيم توصيف فرمود، و ما بحث پيرامون مساءله عرش را در تفسير سوره اعراف در جلد هشتم اين كتاب گذرانديم .
مفسرين گفته اند: معناى دو جمله (لمن السموات السبع ) و (من رب السموات السبع ) يكى است ، همچنان كه دو جمله (اين خانه از كيست )؟ و (صاحب خانه كيست ) يكى است و در هر دو از مالك خانه سوال مى شود و به همين جهت جوابى كه از آنان حكايت فرموده اين است كه به زودى خواهند گفت از آن خدا است و اگر فرموده بود:(خداست ) همچنان كه بعضى (لله ) را (الله ) قرائت كرده اند، پاسخ از لفظ و صحيح بود.
بيان اينكه مالكيت اعم از ربوبيت است .  
ليكن اين حرف صحيح نيست ، زيرا آنچه از نظر لغت ثابت شده اين است كه رب هر چيزى به معناى مالكى است كه مدبر امر مملوك خود باشد و در آن تصرف كند در نتيجه معناى ربوب