لكوت هر چيزى به دست خدا است و اثبات امكان بعث و معاداز اين طريق . 

قل من بيده ملكوت كل شى ء و هو يجير و لا يجار عليه ان كنتم تعلمون

كلمه (ملكوت ) به معناى ملك يعنى سلطنت و حكومت است ، چيزى كه هست اين
معنا را با مبالغه افاده مى كند. و فرق بين (ملك ) - به فتحه ميم و كسر لام - و بين (مالك ) اين است كه مالك آن كسى است كه مالى را دارا باشد، ولى ملك و به معناى كسى است كه آن مالك را و ملك او را مالك باشد، پس مالكيت ملك در طول مالكيت مالك است و او مى تواند هم در مال مالك حكم كند، و هم در خود او.
خداى تعالى ملكوت خودش را تفسير كرده و فرموده : (انّما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون فسبحان الذى بيده ملكوت كل شى ء).
پس ملكوت هر چيزى اين است كه از امر خدا و به كلمه (كن ) هستى يابد. و به عبارت ديگر ملكوت هر چيزى وجود او است به ايجاد خداى تعالى .
پس (بودن ملكوت هر چيز به دست خدا) كنايه استعارى است از اينكه ايجاد هر موجودى كه بتوان كلمه (شى ء) - چيز را بر آن اطلاق نمود مختص به خداى تعالى است ، همچنان كه فرموده : (اللّه خالق كل شى ء) پس ملك خدا محيط به هر چيز است و نفوذ امرش و ممضى بودن حكمش بر هر چيزى ثابت است .
و چون ممكن است كسى توهم كند كه عموم ملك و نفوذ امر خدا با اخلال بعضى از اسباب و علل در امر او منافات ندارد، ممكن است بعضى از علل و اسباب در پاره اى مخلوقات اثرى بگذارد كه خداى اراده نكرده و يا پاره اى از مخلوقات را از آنچه خدا اراده كرده منع كند، از اين جهت جمله (بيده ملكوت كل شى ء) را با جمله (و هو يجير و لا يجار عليه ) تكميل كرد. و اين جمله در حقيقت توضيح اختصاص ملك است و مى فهماند كه اين اختصاص به تمام معناى كلمه است ، پس هيچ چيزى از موجودات هيچ مرحله اى از ملك را ندارد و هر موجودى هر چه را مالك است در طول ملك خدا است نه در عرض آن تا به مالكيت خدا خلل وارد كند، و يا اعتراض كند، پس حكم و ملك تنها از آن او است .
منضور از اينكه فرمود: (و هو يخبر و لا يجار عليه ). 
(و هو يجير و لا يجار عليه ) - كلمه (جوار) كه دو كلمه (يجير) و (يجار) از آن اشتقاق يافته اند، در اصل به معناى قرب مسكن بوده ، بعدها براى همين قرب مسكن و نزديكى خانه كسى به خانه كس ديگر حقى به نام حق همسايگى يا حق جوار قرار دادند، و آن اين است كه از همسايه حمايت نموده ، به احترام همسايگى از سوء قصد افراد نسبت به او جلوگيرى كند، آنگاه از اين ماده افعالى مشتق نمودند، مثلا گفتند: (فلان استجار فلانا)
يعنى فلانى از فلان شخص جوار و پناه خواست (فاجاره ) و او هم جوارش داد، يعنى از او خواست تا از وى حمايت كند، و او هم حمايت كرد، يعنى قصد سوء دشمنان را از او دفع نمود.
و اين معنا در همه افعال خداى تعالى جريان دارد، براى اين كه هيچ موجودى نيست كه خداوند به او عطائى بخشد و يا بخشيده اش را براى او باقى بدارد، مگر آنكه آن را به هر نحو و هر قدر كه بخواهد حفظ مى كند، بدون اينكه چيزى مانعش شود، چون هر مانعى را كه فرض كنيد اگر جلوگير او شود به اذن و مشيت خود او شده پس در حقيقت منع از خود او است و با يك عمل خود از عمل ديگرش جلوگير شده ، چون منع مانع را خدا به مانع داده ، و او مى تواند از منع او و يا از مقدارى از آن جلوگيرى كند.
پس منظور از اينكه فرمود: (و هو يجير و لا يجار عليه ) اين است كه او بدى و سوء را از هر كس كه مورد سوء قصد قرار گرفته باشد منع مى كند، ولى كسى و چيزى نيست كه جلو سوء او را نسبت به كسى بگيرد.
و معناى آيه اين است كه : به اين منكرين بعث بگو كيست آن كسى كه ايجاد تمامى موجودات مخصوص او است ، و نيز آثار و خواص ‍ هر موجودى را تنها او به آن موجود داده و او از هر ك س كه به وى پناهنده شود حمايت مى كند و كسى نيست كه كسى را از خشم و عذاب او حفظ و حمايت كند، اگر داناييد؟.

سيقولون لله قل فانى تسحرون

بعضى از مفسرين گف ته اند: مراد از (سحر) اين است كه چيزى در خيال انسان بر خلاف آنچه كه هست جلوه كند، كه بنا به گفته اينان كلمه (تسحرون ) استعاره يا كنايه خواهد بود، و معنايش اين مى شود كه : به زودى جوابت مى دهند كه ملكوت آسمانها و زمين براى خداست . وقت ى جواب دادند ايشان را توبيخ كن كه پس تا كى حق در خيال شما باطل جلوه مى كند؟ وقتى ملك مطلق براى خداى سبحان است ، پس او مى تواند نشاءه آخرت را ايجاد نموده ، اموات را براى حساب و پاداش و كيفر دوباره زنده كند، و براى او جز يك امرو فرمان (كن ) مؤ ونه اى ندارد.
اين را هم بايد دانست كه اين احتجاجات سه گانه همان طور كه امكان بعث را اثبات مى كند، همچنين يگانگى خدا را در ربوبيت اثبات مى نمايد، چون ملك حقيقى بدون
جواز تصرف ، معقول نيست و مالكى هم كه همه تصرفات براى او جايز است همان رب است .

بل آتيناهم بالحق و انّهم لكاذبون

اين جمله اعراض و اضراب از نفيى است كه از حجت هاى گذشته در آيات سابق فهميده مى شد و معناى آن اين است كه : وقتى حجتهاى مذكور دلالت بر مساءله بعث كرد و خود مشركين هم صحت آن را قبول دارند، پس آنچه رسولان ما وعده مى دهند باطل نيست ، بلكه ما به زبان رسولان خود حق را براى آنان آورديم ، و مشركين كه گفتار رسولان را تكذيب مى كنند و بعث را نفى مى نمايند، دروغ مى گويند.

ما اتخذ اللّه من ولد و ما كان معه من اله اذا لذهب كل اله بما خلق و لعلا بعضهم على بعض ...)

مراد از (اتخاذ ولد) كه به خداوند نسبت داده مى شد و در نفى آن فرموده است : (مااتّخذ اللّه من ولد). 
مساءله فرزند داشتن خداى تعالى مساءله اى است كه در بين مشركين شايع و معروف بوده ، و ملائكه يا بعضى از آنها را، و بعضى از جن و بعضى از قديسين بشر را اولاد خداى سبحان مى دانستند، و اتفاقا نصارى هم در اين قول از مشركين پيروى كردند، و مسيح را فرزند خدا دانستند.
البته اين نوع از ولادت و فرزندى مبنى بر اين است كه كلمه (فرزند) به چيزى هم كه از حقيقت لاهوت و از جوهره ذات او جدا گشته شامل بشود، چون از نظر لغت چنين چيزى مصداق فرزند نيست ، مگر همان طور كه گفتيم به نوعى اشتقاق آن را نيز مصداق بدانيم كه آن وقت اله و معبودى كه آن را فرزند مى نامند، مولود از اله ديگرى باشد.
و اما فرزند ادعايى به اينكه بيگانه اى را يا به عنوان شرافت دادن و يا به فرضى ديگر پسر كسى بدانيم باعث نمى شود كه سهمى هم از حقيقت پدر در آن فرزند يافت شود، مانند نوع فرزندى كه يهود براى خود اثبات مى كنند و مى گويند ما فرزندان و دوستان خداييم ، كه مى خواهند صرفا براى خود شرافتى ادعا كنند. و البته در آيه مورد بحث منظور نفى اينگونه فرزندى نيست ، چون سياق كلام سياق نفى تعدد آلهه است ، و فرزندى به نحو تشريف مستلزم الوهيت نيست . خلاصه يهود نمى خواهد سهمى از الوهيت را براى خود اثبات كند پس از گفته يهود چند خدايى لازم نمى آيد، هر چند كه همين نام گذارى هم ممنوع و حرام است .
پس مراد از(اتخاذ ولد) اين است كه خداوند چيزى را ايجاد كند كه سهمى از حقيقت خدايى خود او در آن موجود هم باشد، نه اينكه به خاطر جهتى از جهات كسى را فرزند خدا نام بگذارند. گر چه بعضى اين ر