 ، تا امروز رسيد، كه روز جزا است ، و ديگر عمل ممكن نيست ، در نتيجه آنان با رسيدن به پاداش عمل خود رستگار شدند، و شما تهى دست مانديد، و چون خود را تهى دست يافتيد، در تلاش بر آمديد كه براى خود كارى كنيد و حال آنكه امروز روز كار و عمل نيست ، تنها روز جزا است .

قال كم لبثتم فى الارض عدد سنين

اين از جمله پرسش هايى است كه خدا در قيامت از مردم مى كند، كه مدت درنگ شما در زمين چقدر بود؟ و اين پرسش در چند جا از كلام مجيدش آمده و منظور از آن پرسش از مدت درنگ در قبور است ، همچنان كه آيه (و يوم تقوم الساعة يقسم المجرمون ما لبثوا غير ساعة ) و آيه (كانهم يوم يرون ما يوعدون لم يلبثوا الا ساعة من نهار) و غير از اين دو از آيات ديگر بر آن دلالت دارد پس ‍ ديگر نبايد به گفتار بعضى از مفسرين اعتنا كرد كه گفته اند: مراد از درنگ درنگ در دنيا است ، و همچنين احتمال بعضى ديگر كه گفته اند ممكن است مجموع مكث در دنيا و برزخ باشد.

قالوا لبثنا يوما او بعض يوم فسئل العادين

ظاهر سياق اين است كه مراد از (روز) يك روز از روزهاى معمولى دنيا باشد. و اگر درنگ در برزخ را معادل بعضى از يك روز از روزهاى دنيا كردند، از اين باب است كه خواسته اند عمر آن را در مقايسه با زندگى ابدى قيامت كه آن روز برايشان مشهود مى شود، اندك بشمارند. مؤ يد اين معنا تعبيرى است كه در جاى ديگر قرآن آمده كه از عمر برزخ به ساعت و در بعضى جاها به شامى از يك روز، و يا به ظهرى از آن تعبير كردند.
و اينكه گفتند: (فسئل العادين ) معنايش اين است كه : ما خوب نمى توانيم بشماريم ، از كسانى بپرس كه مى توانند بشمارند، كه بعضى از مفسرين آنان را به ملائكه
تفسير كرده اند، كه شمارشگر ايامند، و بعيد هم نيست كه چنين باشد.

قال ان لبثتم الا قيلا لو انكم كنتم تعلمون

گوينده اين جمله خداى سبحان است و در اين جمله نظريه كفار كه عمر برزخ را اندك شمردند تصديق شده و زمينه براى جمله آخر آيه فراهم شده كه مى فرمايد: اى كاش مى دانستيد.
و معناى آن اين است كه خداى تعالى فرمود: مطلب همين است كه شما گفتيد، مدت مكث شما در برزخ اندك بود، ولى اى كاش در دنيا هم اين معنا را مى دانستيد كه مكث شما در قبور چقدر اندك است و پس از آن مكث اندك ، از قبرها بيرون مى شويد، و در نتيجه منكر بعث نمى شديد تا به چنين عذابى جاودانه دچار گرديد و البته آرزو در كلام خداى تعالى و همچنين رجاء و اميد راجع به مخاطب و يا راجع به مقام است نه راجع به خود خدا، (چون آرزو و اميد در ذات بارى تعالى معنا ندارد).
بعضى از مفسرين كلمه (لو) را در آيه شريفه شرطيه و جمله را فعل شرط گرفته و جزاء آن را محذوف دانسته ، و آنگاه در تصحيح اين فرضيه دست و پايى كرده كه ذوق سليم به هيچ وجه آن را نمى پسندد و اصولا شرطيه بودن كلمه مذكور، از سياق آيه بعيد است كه بعدش براى خواننده روشن است ، و از آن بعيدتر اين است كه كلمه مذكور را (لو) وصليه بگيريم ، چون (لو) وصليه هيچ وقت بدون واو عطف استعمال نمى شود.
اشاره به برهانى براى مساءله بعث با بيان منزه بودن خداى ملك حق از انجام كاربيهوده و عبث . 

افحسبتم انّما خلقناكم عبثا... رب العشر الكريم

بعد از آنكه احوال بعد از مرگ و سپس مكث در برزخ ، و در آخر مساءله قيامت را با حساب و جزايى كه در آن است براى كفار بيان كرد، در اين جمله ايشان را توبيخ مى كند كه خيال مى كردند مبعوث نمى شوند، چون اين پندار خود جراءتى است بر خداى تعالى ، و نسبت عبث به او دادن است ، و بعد از اين توبيخ به برهان مساءله بعث اشاره نموده و مى فرمايد: (افحسبتم ...)، و حاصل اين برهان اين است كه وقتى مطلب از اين قرار بود كه گفتيم : هنگام مشاهده مرگ ، و بعد از آن مشاهده برزخ ، و در آخر مشاهده بعث و حساب و جزا دچار حسرت مى شويد، آيا باز هم خيال مى كنيد كه ما شما را بيهوده آفريديم ، كه زنده شويد و بميريد و بس ، ديگر نه هدفى از خلقت شما داشته باشيم ، و نه اثرى از شما باقى بماند، و ديگر شما به ما بر نمى گرديد؟!.
( فتعالى الله الملك الحق ، لا اله الا هو رب العرش الكريم ) - اين جمله اشاره است به همان برهان كه گفتيم بعث را اثبات و نفى آن را انكار مى كند، و اين برهان به صورت تنزيه خدا است از كار بيهوده ، چون در اين تنزيه ،يخود را به چهار وصف ستوده : اول اينكه خدا فرمانرواى حقيقى عالم است دوم اينكه او حق است و باطل در او راه ندارد. سوم اينكه معبودى به غير او نيست . چهارم اينكه مدبر عرش كريم است .
و چون فرمانرواى حقيقى است هر حكمى درباره هر چيزى براند چه ايجاد باشد و چه بر گرداندن ، چه مرگ باشد و چه حيات و رزق ، حكمش نافذ و امرش گذرا است .
و چون حق است آنچه از او صادر مى شود و هر حكمى كه ميراند حق محض است ، چون از حق محض غير از حق محض سر نمى زند و باطل و عبث در او راه ندارد. و چون ممكن بود كسى تصور كند با اين خدا، خدايى ديگر و داراى حكمى ديگر باشد، كه حكم او را باطل سازد، لذا خدا را به اينكه جز او معبودى نيست وصف كرد، و معبود به اين جهت مستحق عبادت است كه داراى ربوبيت است ، و چون معبودى غير از او نيست ، پس تنها رب عرش كريم هم او است ، - و تنها مصدر احكام اين عالم او است - عرشى كه مجتمع همه ازمه امور است ، و احكام و اوامر جارى در عالم همه از آنجا صادر مى شود.
پس خلاصه كلام اين شد كه خداوند آن كسى است كه هر حكمى از او صادر مى شود، و هر چيزى كه از ناحيه او هستى مى گيرد، و او جز به حق حكم نمى راند، و غير از حق فعلى انجام نمى دهد. پس موجودات همه به سوى او برگشت مى كنند، و به بقاى او باقيند، و گرنه عبث و باطل مى بودند، و عبث و بطلان در صنع او نيست و دليل اينكه خداى تعالى متصف به اين چهار صفت است اين است كه او الله است ، يعنى ، موجود بالذات و ايجاد كننده ما سوى است .

و من يدع مع الله الها آخر لابرهان له به فانّما حسابه عند ربه انه لا يفلح الكافرون 

مراد از (خواندن الهى غير از خدا)، اين است كه با وجود خدا اله ديگرى بخوانند، نه اينكه هم خداى را بخوانند و هم الهى ديگر را، چون مشركين يا اكثر ايشان اصلا خداى را نمى خوانند، بلكه تنها شركايى را كه ادعا مى كنند مى خوانند، ممكن هم هست مراد از دعا، اثبات خداى ديگر باشد، چون خواندن خدايى غير از آفريدگار منفك از اثبات آن نيست .
قيد (لا برهان له به ) قيدى است توضيحى براى خدايان ادعايى كه مى فهماند معبود
ديگرى كه برهان بر معبوديتش باشد غير از خدا نيست بلكه برعكس ، برهان بر نبود چنين معبودهايى قائم است هر چه مى خواهد باشد.
و جمله (فانما حسابه عند ربه ) كلمه تهديد است كه در ضمن حساب را منحصر در محضر الهى نموده مى فهماند كه هيچ كس ‍ ديگرى در حساب او مداخله ندارد هر كيفر و پاداشى كه حساب او آن را اقتضا كند همان را جارى مى سازد. و آن كيفر عبارت است از آتش دوزخ - كه آيات سابق بر آن تصريح داشت - كه به طور قطع بدان مى رسد، و برگشت اين جمله به انكار و نفى هر شفيع ، و نوميد ساختن از هر سبب نجاتى است ، كه همين مضمون را جمله (انه لا يفلح الكافرون ) تتميم كرده .

و قل رب ا