 است ، و در نتيجه اينگونه افراد از تلبس به فحشاء مبراء نيستند، - البته صرف اين اختصاص ، حكم به تلبس و اتصاف نيست -

پس از آنچه گذشت چند نكته روشن گرديد:
اول اينكه : آيه شريفه از نظر لفظ عام است و مؤ منين را براى هميشه به پاكى توصيف مى كند، هر چند كه سبب نزولش موردى خاص ‍ باشد.
دوم اينكه : دلالت دارد بر اينكه مؤ منين شرعا محكوم به براءتند از آنچه كه به ايشان نسبت بدهند و اقامه بينه نكنند.
سوم اينكه : دلالت دارد بر اينكه مؤ منين همه محكوم به مغفرت و رزق كريمند. و همه اينها البته حكم ظاهرى است ، ظاهر حال مؤ منين چنين ، و ظاهر حال كفار بر خلاف اين است ، چون مؤ منين نزد خدا محترمند.
بحث روايتى
روايتى مفصل از (الدر المنثور) دربارهنزول آيات مربوط افك درباره عائشه 
در الدرالمنثور است كه عبدالرزاق ، احمد، بخارى ، عبد بن حميد، مسلم ، ابن جرير، ابن منذر، ابن ابى حاتم ، ابن مردويه و بيهقى (در كتاب شعب ) همگى از عايشه روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) همواره وقتى مى خواست به سفرى برود در ميان همسرانش قرعه مى انداخت ، و قرعه به نام هر كس بيرون مى شد او را با خود به سفر مى برد.
در سفرى در ميان ما قرعه انداخت ، قرعه به نام من در آمد. و من با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به سفر رفتم ، و سفر سفر جنگ بود. و اين در هنگامى بود كه دستور حجاب نازل شده
بود، و مرا به همين جهت همواره در هودجى سوار مى كردند، و در همان هودج نيز منزل مى كردم . همچنان مى رفتيم تا رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) از جنگ فارغ شد و برگشت . همين كه نزديكيهاى مدينه رسيديم ، شبى منادى نداى كوچ داد كه سوار شويد. من برخاستم و از لشگرگاه گذشتم ، تا قضاى حاجت كنم . بعد از قضاى حاجت به محل رحل خود برگشتم . پس ناگاه متوجه شدم كه گلوبندم كه از مهره هاى يمانى بود پاره شده و افتاده ، به دنبال آن مى گشتم و جستجوى گلوبند باعث شد كه درنگ كنم و ماءمورين هودج من هودجم را بلند كرده بالاى شتر من گذاشتند، به خيال اينكه من در هودجم ، (خواهى گفت چطور بودن و نبودن يك زن در هودج را نمى فهميدند؟ جواب اين است كه در آن ايام زن ها خيلى كم گوشت و سبك بودند، چون غذايشان قوت لايموت بود)، لذا ماءمورين از سبكى هودج تعجب نكردند، علاوه بر اين من زنى نورس بودم به هر حال شتر را هى كردند و رفتند. و من در اين ميان گلوبندم را پيدا كردم اما من وقتى گلوبندم را يافتم كه كاروان رفته بود. من خود را به محل كاروان ، و آن محلى كه خودم منزل كرده بودم رسانيده قدرى ايستادم ، شايد به جستجوى من برگردند، ولى همين طور كه نشسته بودم خوابم برد.از سوى ديگر صفوان بن معطل سلمى ذكرانى كه ماءمور بود از عقب لشكر حركت كند هنگام صبح بدانجا كه من خوابيده بودم رسيد و از دور شبح انسانى ديد، نزديك آمد و مرا شناخت ، چون قبل از دستور حجاب مرا ديده بود وقتى مرا شناخت استرجاع گفت و من به صداى او كه مى گفت : (انا لله و انا اليه راجعون ) بيدار شدم ، و صورت خود را پوشاندم ، به خدا سوگند كه غير از همين استرجاع ديگر حتى يك كلمه با من حرف نزد، و من نيز از او جز همان استرجاع را نشنيدم . پس شتر خود را خوابانيد و من سوار شدم . سپس ‍ به راه افتاد تا به لشگرگاه رسيديم ، و آن منزلى بود كنار نحر ظهيره و اين قضيه باعث شد كه عده اى درباره من سخنانى بگويند و هلاك شوند.
و آن كسى كه اين تهمت را درست كرد عبداللّه بن ابى بن سلول بود. پس به مدينه آمديم و من از روزى كه وارد شديم تا مدت يك ماه مريض شدم مردم دنبال حرف تهمت زنندگان را گرفته بودند، و سر و صدا به راه افتاده بود، در حالى كه من از جريان به كلى بى خبر بودم . تنها چيزى كه مرا در آن ايام به شك مى انداخت اين بود كه من هيچ وقت به مثل آن ايامى كه مريض بودم از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) لطف نديدم . همواره بر من وارد مى شد و سلام مى كرد، و مى پرسيد چطورى ؟ و اين مايه تعجب و شك من مى شد. ولى به شرى كه پيش آمده بود پى نمى بردم ، تا بعد از آنكه نقاهت يافته از خانه بيرون آمدم ، در
حالى كه ام مسطح هم جهت رفع حاجت با من بيرون آمده بود تا به مناصع برود. و مناصع محل رفع حاجت بود، كه زنان جز در شبها از اين شب تا شب ديگر بدانجا نمى رفتند و اين قبل از رسم شدن مستراح در خانه ها بود، تا آن روز به رسم عرب قديم براى قضاى حاجت به گودالها مى رفتيم و از اينكه در خانه مستراح بسازيم ناراحت و متاذى بوديم .
پس من و ام مسطح از در خانه بيرون شده لباس خود را بلند كرديم كه بنشينيم ، ام مسطح پايش به جامه اش گير كرد و افتاد، و گفت : هلاك باد مسطح ، من گفتم : اين چه حرف بدى بود كه زدى ، به مردى كه در جنگ بدر شركت كرده بد مى گويى ؟ گفت : اى خانم !مگر نشنيده اى كه چه حرفهايى مى زند؟ گفتم : نه ، مگر چه مى گويد؟ آنگاه شروع كرد داستان اهل افك را نقل كردن كه از شنيدن آن مرضم بدتر شد.
و همين كه به خانه برگشتم رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به ديدنم آمد و بر من سلام كرد و پرسيد چطورى ؟ گفتم : اجازه مى دهى به سراغ پدر و مادرم بروم ؟ - مى گويد: من از اين اجازه خواستن اين منظور را داشتم كه از پدر و مادرم داستان افك را بشنوم ، - آنگاه مى گويد: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به من اجازه داد. پس به خانه پدر و مادرم رفتم ، و به مادرم گفتم : اى مادر مردم چه مى گويند؟ گفت : دخترم ناراحت مباش كمتر زنى زيبا پيدا مى شود كه نزد شوهرش محبوب باشد و با داشتن چند هوو حرفى دنبالش ‍ نزنند، گفتم : سبحان اللّه مردم اين طور مى گويند؟ پس گريه مرا گرفت و آن شب تا صبح گريستم و نتوانستم از اشكم خوددارى كنم و خواب به چشمم نيامد، تا صبح شد و من هنوز مى گريستم .
رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) على بن ابيطالب و اسامه بن زيد را خواست و با ايشان درباره جدايى از همسرش گفتگو و مشورت كرد، اسامه چون از براءت خانواده او آگاهى داشت ، و چون نسبت به خانواده او خيرخواه بود گفت : يا رسول اللّه همسرت را داشته باش كه ما جز خير سابقه اى از ايشان نداريم ، و اما على بن ابيطالب گفت : يا رسول اللّه (صلى الله عليه و آله ) خدا كه تو را در مضيقه نگذاشته و قحطى زن هم نيست علاوه بر اين از كنيز او اگر بپرسى تو را تصديق مى كند پس رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) دستور داد بريرة بيايد، چون آمد حضرت پرسيد: اى بريره آيا چيزى كه مايه شك و شبهه ات باشد از عايشه ديده اى ؟ گفت : نه به آن خدايى كه تو را به حق مبعوث كرده من از او هيچ سابقه سويى ندارم ، جز اينكه او جوان است ، و خوابش سنگين ، بارها شده كه براى خانه خمير مى كند و همان جا خوابش مى برد، تا آنكه حيوانات اهلى مى آيند و خمير را مى خورند.
پس رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) بر خاسته درباره عبداللّه بن ابى استعذار نمود، و در منبر فرمود: اى گروه مسلمانان ! كيست كه اگر من مردى را كه شرش به اهل بيت من رسيده كيفر كنم عذر مرا بفهمد و مرا ملامت نكند؟ چون به خدا سوگند من جز خير هيچ سابقه اى از همسرم ندارم و اين تهمت را درباره مردى زده ايد كه جز خ