ّذين كفروا لرسلهم لنخرجنكم من ارضنا او لتعودن فى ملتنا فاوحى اليهم ربهم لنهلكن الظالمين ، و لنسكننكم الارض من بعدهم ذلك لمن خاف مقامى و خاف وعيد) است و اينان كسانى هستند كه خود را براى خدا خالص كردند و خدا نجاتشان داد، و در نتيجه جامعه صالحى تشكيل داده و در آن زندگى كردند، تا آنكه مهلتشان طول كشيده ، دلهايشان قساوت يافت .
اما قول كسى كه گفته : مراد از مستخلفين قبل از ايشان ، بنى اسرائيل است كه خدا بعد از هلاك كردن فرعون و لشگريانش سر زمين مصر و شام را به ايشان ارث داده ، و در آن مكنتشان داد، همچنان كه درباره آنان فرمود:(و نريد ان نمن على الاذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين و نمكن لهم فى الارض ) حرف صحيحى نيست .زيرا آيه مورد بحث از مردمى خبر مى دهد كه بعد از ارث بردن زمين ، اجتماعى صالح تشكيل دادند و قوم بنى اسرائيل بعد از نجاتشان از فرعون و لشگرش ، هرگز از كفر و نفاق و فسق خالص نگشتند، و مصداق (الّذين آمنوا و عملوا الصالحات ) نشدند، و به نص قرآن كريم در آياتى بسيار هرگز و در هيچ دوره اى چنين روزى به خود نديدند، و با اينكه اجتماع ايشان همواره از كفار و منافقين و صالحان و طالحان متشكل مى شده ، ديگر معنا ندارد كه استخلاف ايشان را مثل بزند براى استخلاف (الّذين آمنوا و عملوا الصالحات ).
و اگر مراد از تشبيه اصل استخلاف ايشان ، به استخلاف خلفاى قبل از ايشان - كه فرضا بنى اسرائيل باشند چه خوب و چه بد - بوده باشد، در اين صورت احتياجى نبود كه مجتمع اسرائيلى را پيش بكشد، و به آنان تشبيه كند و حال آنكه امتهاى موجود در زمان 211
ايشان ، همچنان كه در آيه (اذ جعلكم خلفاء من بعد قوم نوح ) و آيه (اذ جعلكم خلفاء من بعد عاد) بدون هيچ تشبيهى اين امت را جانشينان امتهاى قبل دانست ، و حتى كفار از اين امت را هم خلفاى اقوام پيشين خواند و فرمود:(و هو الذى جعلكم خلائف الارض ) و نيز فرمود:(هو الذى جعلكم خلائف فى الارض فمن كفر فعليه كفره ).
حال اگر بگويى چرا جايز نباشد كه تشبيه در آيه مورد بحث ، تشبيه به بنى اسرائيل باشد؟ آنگاه حق اين مجتمع صالح را با جمله بعدى اش اداء نموده و بفرمايد:(ليمكنن لهم دينهم ...)؟
در جواب مى گوييم : بله ، اشكالى ندارد، جز اينكه همان طور كه گفتيم ، بنابراين ديگر وجهى ندارد كه امت اسلام از ميان همه امم تنها جانشين بنى اسرائيل باشند، و جانشينى اين امت تنها به جانشينى بنى اسرائيل تشبيه گردد.
مراد از تمكين دين در (وليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم ) و بيان مفردات ديگرآيه 
(و ليمكنن لهم دينهم الذى ارتضى لهم ) تمكين هر چيزى بر قرار كردن آن است در مكان و اين كنايه است از ثبات آن چيز، و زوال و اضطراب و تزلزل ناپذيرى آن ، به طورى كه اگر اثرى داشته باشد هيچ مانعى جلوى تاءثير آن را نگيرد و در آيه مورد بحث تمكين دين عبارت است از اينكه : آن را در جامعه مورد عمل قرار دهد، يعنى هيچ كفرى جلوگيرش نشود، و امرش را سبك نشمارند، اصول معارفش مورد اعتقاد همه باشد، درباره آن اختلاف و تخاصمى نباشد، و اين حكم را خداى سبحان در چند جاى از كلامش كرده كه اختلاف مختلفين در امر دين علت و منشاى جز طغيان ندارد، مانند اين آيه (و ما اختلف فيه الا الاذين اوتوه من بعد ما جائتهم البينات بغيا بينهم ).
و مراد از دين ايشان ، آن دينى كه برايشان پسنديده ، دين اسلام است . و اگر دين را به ايشان اضافه كرد، از باب احترام بود و نيز از اين جهت بود كه دين مقتضاى فطرت خود آنان بود.
و جمله (و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا) مانند جمله (و ليمكنن لهم ) عطف است بر جمله (ليستخلفنهم ) و اصل معنا(ليبدّلنّ خوفهم امنا) بوده ، به طور ساده تر اين كه در واقع بايد مى فرمود ترس ايشان را مبدل به امنيت كرديم ولى فرموده (ايشان را بعد از ترس ، مبدل به امنيت كرديم ) و تبديل را به خود آنان نسبت داد، حالا يا از باب مجاز عقلى است ، و يا آنكه مضاف را چون معلوم بوده حذف كرده ، زيرا جمله (من بعد خوفهم ) مى فهماند كه آن محذوف خوف ، و تقدير(ليبدلن خوفهم ) بوده ، و يا آنكه از اين باب نبوده ، بلكه كلمه (امنا) به معناى آمنين بوده كه در اين صورت معنا اين مى شود كه : خدا ايشان را بعد از ترسشان مبدل كرد به ايمنان و به هر حال ، مراد از خوف آن ترسى است كه مؤ منين صدر اسلام از كفار و منافقين داشتند.
و جمله (يعبدوننى لا يشركون بى شيئا) را اگر بخواهيم با سياق آيات بهتر وفق دهيم ، بايد حال از ضمير در جمله (ليبدلنهم ) بگيريم ، كه معنا چنين مى شود:(خدا ترس ايشان را مبدل به امنيت كرد، در حالى كه ايشان مرا پرستش كنند، و چيزى شريك من ندانند).
و اگر در اين آيه التفاتى از غيبت (يبدلنهم ) به تكلم (مرا عبادت كنند) بكار برده و جمله (يعبدوننى ) را با جمله (چيزى را شريك من ندانند) تاءكيد كرده ، و كلمه (شيئا) را نكره آورده ، كه خود دلالت مى كند بر نفى شريك به طور اطلاق ، همه اين نكات حكم مى كند بر اينكه مراد از عبادت ، خداپرستى خالص است ، به طورى كه هيچ شائبه اى از شرك - چه شرك جلى و چه شرك خفى - در آن راه نداشته باشد، و خلاصه معنا اين مى شود كه خدا مجتمع آنان را مجتمعى ايمن مى سازد، تا در آن جز خدا هيچ چيز ديگرى پرستش نشود، و هيچ ربى غير از خدا قائل نباشند.
و كلمه (ذلك ) در جمله (و من كفر بعد ذلك ) به طورى كه سياق شهادت مى دهد اشاره است به موعود، بنابراين ، مناسب تر آن است كه كلمه (كفر) را به معناى كفران ، و در مقابل شكر بدانيم ، و چنين معنا كنيم كه : و(هر كس كفران كند و خدا را شكر نگويد، و بعد از تحقق اين وعده عوض شكر با كفر و نفاق و ساير گناهان مهلكه ، كفران نعمت كند، چنين كسانى كاملا در فسقند) و فسق هم عبارت است از بيرون شدن از زى بندگى .
اختلاف شديد مفسرين پيرامون مورد نزول اين آيه و مفاد آن  
مفسرين در اين آيه شريفه اختلافاتى شديد و زيادى دارند.
بعضى گفته اند: درباره اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) نازل شده ، و خدا
وعده اى را كه به ايشان داد منجز كرد، و زمين را در اختيار ايشان قرار داد، و دين ايشان را تمكين داد، و ترس ايشان را مبدل به امنيت كرد، آرى بعد از در گذشت رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) در ايام خلفاى راشدين ، اسلام را پيش برد، و عزت داد، و در نتيجه آن ترسى كه مسلمين از كفار و منافقين داشتند، از ميان برفت .
و مراد از استخلاف ايشان استخلاف خلفاى چهارگانه بعد از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله )، و يا تنها خلفاى سه گانه اول است ، و اگر استخلاف را به همه نسبت داده ، با اينكه همه مسلمين خليفه نبودند، و خلافت مختص به سه و يا چهار نفر بود، از قبيل نسبت دادن چيزى است كه مخصوص به بعض است به همه ، مثل اينكه مى گويند: بنى فلان كشته شدند، با اينكه بعضى از آنان كشته شدند.
بعضى ديگر گفته اند كه : اين آيه شامل عموم امت محمد (صلى اللّه عليه و آله ) مى شود، و مراد از استخلاف امت وى و تمكين دين ايشان و تبديل خوفشان به امنيت اين است كه زمين را به ايشان ارث داد، آنچنانكه به امت هاى قبل از اسلام ارث داد.
و 