ه ملك - به كسره - مختص به مالكيت رقبه ، و ملك - به ضمه ميم - مختص به غير آن مى شود.
پس اينكه فرمود: (الذى له ملك السموات و الارض ) - با در نظر داشتن اينكه لام اختصاص را مى رساند - اين معنا را افاده مى كند كه آسمانها و زمين مملوك خدايند، و به هيچ وجهى از وجوه از خود استقلال نداشته ، و از خدا و تصرفات او با حكمش بى نياز نيستند، و حكم در آن و اداره و گرداندن آسياى آن مختص به خداى تعالى است ، پس تنها خدا مليك و متصرف به حكم در آن است ، آنهم متصرف على الاطلاق .
استنتاج فرزند و شريك نداشتن و انحصار خلقت ، تقدير و تدبير در اوعزوجل 
و با اين بيان ، ترتب جمله (و لم يتخذ ولدا) بر ما قبل ، روشن مى شود، چون داشتن
ملك على الاطلاق حاجتى باقى نمى گذارد براى اتخاذ فرزند، چون اتخاذ فرزند براى يكى از دو حاجت است ، يا براى اين است كه فرزند به قسمتى از امورش برسد،چون خودش به تنهايى نمى تواند امور خود را اداره كند، و خداى سبحان كه مالك هرچيزى است و تواناى بر هر كارى است كه بخواهد انجام دهد چنين فرضى درباره اش نمى شود، و يا براى اين است كه هستى اش محدود، و بقايش ‍ تا زمانى معين است ، و هر چه را مالك است تا مدتى معين مالك است ، لذا فرزند مى گيرد تا بعد از خود جانشينش شود، و بعد از خودش به امورش قيام نمايد، و خداى سبحان كه مالك هر چيز است و هستى اش سرمدى و ابدى است ، و فنا در او راه ندارد، به هيچ وجه حاجتى به اتخاذ فرزند ندارد. اين بيان ، هم رد بر مشركين است و هم رد بر نصارى .
و همچنين جمله بعدى كه مى فرمايد: (و لم يكن له شريك فى الملك ) چون احتياج به شريك در جايى كه ملك شامل همه امور نباشد تصور مى شود، و ملك خدا عام و شامل تمامى موجودات عالم با همه جهات آنها است ، و هيچ چيز از تحت ملكيت او بيرون نيست ،اين جمله نيز رد بر مشركين است .
و جمله (و خلق كل شى ء فقدره تقديرا) بيان رجوع تدبير عامه امور به سوى خداى تعالى به تنهايى است ، هم خلقت آنها، و هم تقدير آنها. پس او رب العالمين است ، و هيچ ربى سواى او نيست .
توضيح اينكه خلقت ، تقدير و تدبير منحصرا از آن خداوند است  
توضيح اينكه : خلقت از آنجا كه همواره با وساطت اسبابى مقدم و اسباب ديگرى مقارن صورت مى گيرد، ناگزير خلقت مستلزم اين است كه وجودهاى اشياء هر يك به ديگران مرتبط باشد، و وجود هر چيز و آثار وجودى اش به اندازه و مقدارى باشد كه علل و عوامل متقدم و مقارن آن را تقدير مى كند، پس حوادث جارى در عالم ، طبق اين نظام مشهود مختلط است به خلقت ، و تابع است علل و عواملى را كه يا قبل از آن حادثه دست در كار بوده ، و يا مقارن حدوث آن ، و چون هيچ خالقى به غير از خداى سبحان نيست ، پس ‍ براى هيچ امرى مدبرى هم غير از او نيست ، پس هيچ ربى كه مالك اشياء و مدبر امور آنها باشد به غير از خداى سبحان وجود ندارد.
پس همين كه ملك آسمان ها و زمين از خدا باشد، و او حاكم و متصرف على الاطلاق در آنها باشد، خود مستلزم آن است كه خلقت قائم به او باشد، چون اگر قائم به غير او باشد ملك هم از آن غير خواهد بود. قيام خلقت به او مستلزم اين است كه تقدير هم قائم به او باشد، چون تقدير، فرع بر خلقت است ، و قيام تقدير به وجود او، مستلزم اين است كه
تدبير هم قائم به او باشد، پس ملك و تدبير فقط از آن او است ، پس او به تنهايى رب است و لا غير.
و مالكيت خداى تعالى بر آسمانها و زمين هر چند مستلزم آن است كه خلقت و تقدير را مستند به او بدانيم ، و ليكن از آنجايى كه وثنى مذهبان با تسليم نسبت به عموم ملكيت او معتقدند كه مالكيت و ربوبيت او براى همه عالم منافات ندارد با اينكه آلهه نيز مالك و رب باشند، و خود خدا به آنها واگذار كرده باشد. پس هر الهى مليك در ظرف الوهيت خويش ، و رب براى مربوبين خويش است ، و خداى سبحان ملك الملوك و رب الارباب و اله الالهه است .
لذا در آيه شريفه به جمله (الذى له ملك السموات و الارض ) براى اثبات اختصاص ربوبيت به خداى تعالى اكتفاء نكرد، بلكه لازم دانست كه جمله (و خلق كل شى ء فقدره تقديرا) را اضافه كند.
پس گويا كسى گفته است : بر فرض هم كه ملك خدا نسب ت به آسمانها و زمين او را از اتخاذ فرزند و شريك بى نياز كند و ديگر فرزند و شريك ملكيت او را نسبت به بعضى از موجودات سلب نكند، ليكن چرا جايز نباشد كه بعضى از مخلوقات خود را شريك خود كند، و پاره اى از امور را تفويض به آنها نمايد؟ و در عين حال خود بر ملكيت خويش و حتى نسبت به آنچه واگذار كرده باقى باشد؟.
اين همان اعتقادى است كه مشركين داشتند، كه در تلبيه حج مى گفتند: (لبيك لا شريك لك الا شريكا هو لك تملكه و ما ملك ).
و در پاسخش فرموده كه : خلقت و تقدير از خداى سبحان است ، چون تقدير ملازم با خلقت است ، و چون اين دو با هم جمع شدند، ملازم آنها تدبير است ، پس تدبير هر چيزى از خداى سبحان است . پس با ملك او هيچ ملكى و با ربوبيت او هيچ ربوبيتى نيست .
پس معلوم شد كه جمله (الذى له ملك السموات و الارض و لم يتخذ ولدا و لم يكن له شريك فى الملك ) در مقام بيان توحيد، و يكتايى ربوبيت ، و نفى فرزند و شريك است ، چيزى كه هست اين معانى را از طريق اثبات ملك مطلق اثبات مى كند، و نيز معلوم شد كه جمله (و خلق كل شى ء فقدره تقديرا) تقرير و بيان معناى عموم ملك است ، مى فرمايد ملكى است متقوم به خلق ، و تقديرش ‍ چنين است : تقومى كه باعث مى شود خداى تعالى متصدى هر حكم و تدبيرى باشد بدون اينكه چيزى از آن را به احدى از خلق خود تفويض كند.
و مفسرين در تفسير اين آيه و آيه قبلى اش حرفهايى دارند، كه چون فايده اى در نقل
آنها نديديم از نقلش صرف نظر كرديم .
نكوهش مشركين كه آلهه اى گرفتند كه خالق چيزى نبوده و خود مخلوقند و مالك نفع وضرر، و موت و حيات و نشورى نيستند

و اتخذوا من دونه آلهه لا يخلقون شيئا و هم يخلقون ...

بعد از آنكه خود را به اين صفت كه خالق و مقدر هر چيز است ، و ملك آسمانها و زمين از او است ، ستوده و نتيجه گرفت كه پس بايد او به تنهايى اله معبود باشد در اين جمله به گمراهى مشركين اشاره كرده ، كه بتهايى مى پرستند كه نه خالق چيزى هستند، چون خودشان آن بتها را درست كرده اند، و نه مالك چيزى براى خود و براى غيرند.
ضمير در (و اتخذوا) به طورى كه از سياق بر مى آيد به مشركين بر مى گردد، هر چند كه اين كلمه قبلا ذكر نشده بود، و اينگونه تعبيرها تحقير و اهانت را مى رساند.
و مراد از آلهه در جمله (من دونه آلهه لا يخلقون شيئا و هم يخلقون ) همان بتهايى است كه به دست خود درست مى كردند، اگر از چوب بود مى تراشيدند و اگر چيز ديگرى بود طورى ديگر درست مى كردند. و اگر اول آنها را آلهه خواند با اينكه بعدا فرمود: (نه تنها چيزى خلق نمى كنند بلكه خودشان مخلوقند) براى اشاره به اين معنا بود كه از الوهيت جز اسم ندارند، آن اسم را هم مردم روى آنها گذاشته اند، بدون اينكه از حقيقت الوهيت چيزى دارا باشند، همچنان كه فرمود (ان هى الا اسماء سميتموها انتم و آباءكم )
كلمه (شيئا) در جمله (لا يخلقون شيئا) از آنجايى كه نكره است و در جمله منفى قرار گرفته ، مبال