ه و آله ) مى زدند، بعد از
آيه قبل كه طعن به قرآن را از ايشان حكايت مى كرد، و مى فرمود: (و قال الّذين كفروا ان هذا الا افك افتريه ...)
واگر از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) تعبير به (هذا الرسول ) كردند، با اينكه رسول بودنش را قبول نداشتند، از باب تمسخر و ريشخند است .
و جمله (ما لهذا الرسول ياكل الطعام و يمشى فى الاسواق ) - اين چه رسولى است كه غذا مى خورد و در بازارها راه مى رود؟ استفهام از تعجب است ، و وجه آن اين است كه وثنى مذهبان اتصال به غيب را براى بشر ممكن نمى دانستند، چون وجود او مادى ، و فرو رفته در ظلمتهاى ماده ، و ملوث به قذارتهاى آن است ، و به همين جهت بود كه در توجه به سوى (لاهوت ) متوسل به ملائكه مى شدند، و آنها را عبادت مى كردند تا ملائكه نزد خدا شفاعتشان كنند و به خدا نزديكشان سازند، پس از نظر بت پرستان ملائكه مقربين نزد خدايند و متصل به غيب هستند، آنهايند كه مى توانند از طرف غيب رسالتى - البته اگر رسالتى باشد - بگيرند، ولى چنين چيزى براى بشر ممكن نيست .
پس از همين جا معلوم مى شود كه مرادشان از اين استفهام اين بوده كه رسالت با غذا خوردن و راه رفتن در بين مردم و كاسبى كردن براى معاش نمى سازد، چون رسالت اتصالى است غيبى ، و اتصال به غيب با علاقه مندى و ارتباط با ماديات جمع نمى شود، و جز براى ملائكه دست نمى دهد ، لذا قرآن در جاى ديگرى از آنان حكايت كرده كه گفتند: (اگر خدا براستى رسالتى داشت ، ملائكه را نازل مى كرد) و يا عباراتى ديگر نظير آن .
پس اين نيز معلوم شد كه جمله (لولا انزل اليه ملك فيكون معه نذيرا) در حقيقت تنزلى است از مشركين در پيشنهاد خود، و معنايش اين است كه چگونه اين مدعى رسالت ممكن است رسول باشد با اينكه غذا مى خورد، و در بازار آمد و شد دارد و حال آنكه رسول جز ملائكه منزه از اينگونه خصال مادى نمى تواند باشد؟ حال از اين اشكال چشم مى پوشيم ، و تنزل مى كنيم و رسالتش را تسليم مى شويم ، و مى گوييم ممكن است بشر هم رسول شود، ولى حداقل كه يك فرشته بايد همراهش بيايد تا او نذير باشد، و انذار او و تبليغ رسالت از غيب به وسيله ملك انجام شود.
و همچنين جمله (او يلقى اليه كنز) باز تنزل از جمله قبل است ، و معنايش اين است كه گيرم رسول از جنس بشر هم مى شود، و گيرم كه احتياج به رسولى از ملك هم نداشته
باشد، و ليكن حداقل بايد گنجى از آسمان برايش بيفتد كه ديگر در حوائج مادى اش احتياج به تلاش در بازارها نداشته باشد، اينكه از نزول ملك و معاونتش در تبليغ رسالت آسانتر است .
و همچنين جمله (او تكون له جنة ياكل منها) باز تنزل از پيشنهاد قبلى است ، و معنايش اين است كه بر فرض هم لازم نباشد كه گنج از آسمان برايش بيفتد، لااقل بايد باغى داشته باشد كه از (حاصل ) آن بخورد، و محتاج كسب معاش نشود، اين كه از نزول گنج آسان تر است .

و قال الظالمون ان تتبعون الا رجلا مسحورا

مراد از (ظالمين ) به طورى كه گفته اند - همين پيشنهاد كنندگان سابق الذكر است ، و اگر با اينكه ممكن بود و بلكه جا داشت بفرمايد (و قالوا) به جاى ضمير نامبردگان ، اسم ظاهر آورد، بدين منظور بود كه به صفت آنان (ظلم ) اشاره نموده بفهماند كه در اين اقتراحها كه كردند ظلم و جراءت بر خدا و رسول را به نهايت رساندند.
و اينكه گفتند: (متابعت نمى كنيد مگر مردى مسحور را)، روى سخنشان به مؤ منين است ، و منظورشان سرزنش و دلسرد كردن آنان از راه حق است ، و مقصودشان از مردى مسحور رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) است ، مى خواستند بگويند بعضى از ساحران او را جادو كرده اند، در نتيجه به خيالش رسيده كه رسولى است ، و فرشته وحى بر او نازل مى شود، و كتاب بر او نازل مى كند.

انظر كيف ضربوا لك الامثال فضلوا فلا يستطيعون سبيلا


كلمه (امثال ) به معناى اشباه است ، و چه بسا بعضى گفته اند كه مثل در اينجا به معناى وصف است ، همچنان كه در آيه (مثل الجنة التى وعد المتقون فيها انهار من ماء غير آسن ) چنين است .
آنوقت معناى آيه چنين مى شود: نگاه كن ببين چگونه تو را وصف مى كنند، در مورد تو گمراه شدند، به گمراهيى كه ديگر اميدى به هدايت يافتنشان به سوى حق نمانده ، مثل اينكه مى گويند: او طعام مى خورد، و در كوچه و بازار راه مى رود، و به همين جهت صلاحيت رسالت ندارد، چون رسول بايد فردى غيبى باشد و ارتباطى با عالم ماده نداشته باشد و لااقل به
اسباب عادى و معمولى ، مانند تحصيل معاش محتاج نباشد، و نيز مثل اينكه مى گويند او مردى سحر شده است .
(فضلوا فلا يستطيعون سبيلا) - يعنى متفرع بر اين مثلها كه برايت زدند، اين است كه به گمراهى سختى گمراه شدند، به طورى كه ديگر با آن گمراهى نمى توانند به سوى راه حق بر گردند، و اميد نيست كه با آن ، ديگر هدايت يابند، آرى ، كسى كه راه را گم كرد، در صورتى اميد آن هست كه دوباره به راه برگردد كه انحراف ش اندك باشد، اما اگر به كلى نقطه مقابل راه را پيش گرفت ، هر قدر بيشتر برود از راه دورتر مى شود، كسى هم كه كتاب خداى را اساطير، و رسول او را مسحور بخواند، و همواره به لجاج و استهزاء به حق ادامه دهد، ديگر با چنين وضعى چگونه اميد هدايتش مى رود.
جواب خداى تعالى به اين احتجاج و انكار كفار 

تبارك الذى ان شاء جعل لك خيرا من ذلك جنات تجرى من تحتها الانهار و يجعل لك قصورا

اشاره به (من ذلك ) به پيشنهاد آخرى و يا به همه پيشنهادهايى كه از گنج و از باغ كردند مى باشد كلمه (قصور) جمع قصر است ، كه به معناى خانه اى است داراى پى ريزى محكم و بنايى بلند، و اگر كلمه مذكور را نكره آورد، براى دلالت به تعظيم و تفخيم بود.
و اين آيه به منزله جوابى است از طعنى كه به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) زدند، و از توقعاتى كه كردند، كه يا بايد فرشته اى بر او نازل شود، يا گنجى و يا باغى داشته باشد. نكته اى كه در اين آيه است التفاتى است كه در آن به كار رفته ، چون جا داشت بفرمايد: (تبارك الذى ان شاء جعل لى كذا و كذا - بزرگ است خدايى كه اگر مى خواست برايم چنين و چنان قرار مى داد) و اين طور نفرمود، بلكه فرمود: (بزرگ است خدايى كه اگر مى خواست برايت چنين و چنان قرار مى داد...)
و با اين التفات اشاره كرد به اينكه كفار آن قابليت را ندارند كه روى سخن متوجه ايشان شود، چون خودشان به فساد و بطلان پيشنهادهايشان واقفند، و به همين جهت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) هم جز اين را نفرمود كه بشرى است مثل خود ايشان ، با اين تفاوت كه به وى وحى مى شود، ديگر ادعاء نكرد كه داراى قدرتى غيبى و سلطنتى الهى بر هر كارى است كه بخواهد بكند، و يا از او بخواهند بكند، همچنان كه در سوره اسرى نيز به همين مقدار اكتفاء نموده فرمود: (سبحان ربى هل كنت الا بشرا رسولا).
پس خداى سبحان روى سخن به ايشان نكرد، و پاسخشان نداد، تنها به رسول خود فرمود:
(پروردگارش كه او را رسول گرفت و فرقان بر او نازل كرد تا نذيرى براى عالميان باشد قادر است فوق آنچه آنها از وى توقع مى كردند بياورد، و آن اين است كه اگر بخواهد خدا بهتر از آن قصرها بهشت هايى قرار مى دهد كه از دامنه اش