 نهرها جارى بوده و قصرهايى كه هيچ وصف كننده اى نتواند وصف آنها را بگويد دارا باشد، و اين بهتر است از باغى كه از ميوه آن بخورد، يا گنجى كه در حوائجش مصرف سازد).
و به همين مقدار جواب آنان داده شده ، اما نازل شدن ملك را تا او را در انذار و تبليغ كمك كند جواب نداد، چون بطلانش روشن بود، و در چند جاى كلام مجيدش پاسخهاى مختلفى از آن داده بود، در سوره انعام آيه 8 فرموده بود: (و لو جعلناه ملكا لجعلناه رجلا، و للبسنا عليهم ما يلبسون ) و در سوره اسرى آيه 95 فرموده : (قل لو كان فى الارض ملائكه يمشون مطمئنين لنزلنا عليهم من السّماء ملكا رسولا) و در سوره حجر آيه 8 فرموده : (ما ننزل الملائكة الا بالحق ، و ما كانوا اذا منظرين ) كه بيان حجت هر يك از اين آيات در تفسير خود آنها گذشت .
مراد از جنات و قصور در آيه شريفه  
و از همين جا روشن مى شود كه مراد از جعل جنات و قصور براى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله )، بهشت و قصرهاى دنيايى است ، چون در مقام مخاصمه و جوابگويى به خصم جز اين معنا ندارد پس آنچه از مقام و سياق به دست آمد اين است كه كفار توقعاتى چنين و چنان از آن جناب مى كردند، و منظورشان تعجيز و به تنگ آوردن آن حضرت بود، و در آيه شريفه پاسخ داده ، - البته به خود رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) - كه پروردگار تو قادر بر بزرگتر از اينها است ، چون اگر بخواهد بهتر از اينها برايت قرار مى دهد، بهشتهايى كه نهرها از دامنه اش روان باشد... - و از اين گفت و گو به خوبى بر مى آيد كه مقصود باغهايى دنيايى است ، و گرنه اين پاسخ قانع كننده نمى بود، و مخاصمه پايان نمى پذيرفت .
با اين بيان روشن مى شود اينكه بعضى گفته اند: مراد: جنات آخرت ، و قصور آن جا است ، صحيح نيست . و از آن فاسدتر گفته بعضى ديگر است كه مراد از بهشت ها كه نهرها در آن روان باشد بهشت دنيا، و مراد از قصور، قصرهاى آخرت است ، و چه بسا گفته خود را تاءييد كرده اند به اينكه در خصوص جنات به صيغه ماضى تعبير كرد، كه مناسب با دنيا است ، و فرمود: (ان شاء جعل ) و در خصوص ‍ قصور به صيغه مضارع تعبير كرد كه مناسب با آخرت است ، و فرمود: (و يجعل ) غافل از اين كه فعل واقع در موقع شرط منسلخ از زمان است ، ماضيش معناى گذشته ، و مضارعش معناى آينده را نمى دهد، و اين اختلاف در تعبير تنها به منظور تفنن ، و تجديد صورت كلام است (و خدا داناتر است ).
مبداء و منشاء تكذيب رسول الله (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) انكار قيامت است 

بل كذبوا بالساعة و اعتدنا لمن كذب بالساعة سعيرا

در اين جمله از طعن آنان بر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله )، و اعتراضشان بر آن جناب به غذا خوردن و راه رفتن در كوچه و بازار اعراض شده و فرموده اينها بهانه است ، حقيقت امر غير از اين كلامى است كه به ظاهر مى گويند، بلكه علت انكارشان بر نبوت تو و طعنشان بر تو، اين است كه اينان قيامت را قبول ندارند، و معاد را منكرند، و معلوم است كه براى كسانى كه اعتقادى به معاد ندارند، نبوت معنايى ندارد، و براى كسانى كه قائل به حساب و جزا نيستند دين و شريعت مفهومى ندارد.
پس اشاره به سبب اصلى بهانه ها بعد از نقل آنها و پاسخ آنها در اينجا نظير همين جريانات است در سوره اسراء، كه بعد از ذكر بهانه ها و جواب از آنها سبب اصلى را بيان نموده ، مى فرمايد: (قل سبحان ربى هل كنت الا بشرا رسولا و ما منع النّاس ان يومنوا اذ جاءهم الهدى الا ان قالوا ابعث اللّه بشرا رسولا).
جمعى از مفسرين گفته اند: جمله (بل كذبوا بالساعة ) حكايت يكى ديگر از اباطيل آنها است ، (نه بيان علت اصلى )، همچنان كه جمله (و اتخذوا من دونه آلهه ) حكايت يكى از اباطيل ديگر آنها مربوط به مساءله توحيد است ، و جمله (و قال الّذين كفروا ان هذا الا افك ) و هم چنين جمله (و قالوا ما لهذا الرسول ياكل ...) يكى مربوط به مساءله كتاب و ديگرى مربوط به مساءله رسالت است .
آنگاه وقتى به اضراب در آيه يعنى كلمه (بل ) رسيده اند، در اينكه نكته اين اضراب چيست ؟ دسته دسته شده اند، بعضى از ايشان گفته اند: نكته اش اين است كه بفهماند مساءله بعث و معاد قابل ترديد نيست . بعضى ديگرشان گفته اند: اين است كه بفهماند انكار كفار نسبت به مساءله معاد عظيم تر است ، گويا خواسته است بفرمايد اگر اينان اين بهانه ها را مى گيرند، و به اين بهانه ها زير بار رسالت و كتاب تو نمى روند، عجب نيست ، بلكه خطايى از اين بزرگتر دارند، و آن اين است كه منكر معادند).
و ليكن حق مطلب اين است كه سياق با اين تفسير سازگار نيست ، براى اينكه سياق در مقام تعرض طعنه هاى كفار به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و پاسخ از آن بود، و معنى ندارد كه هنوز پاسخ تمام نشده متعرض مساءله تكذيب معاد آنان شود، چون تتمه جواب در آخرين آيه از آيات مورد بحث و آيات بعد از آن است ، كه مى فرمايد: (و ماارسلنا قبلك من المرسلين الا انهم لياكلون الطعام و يمشون فى الاسواق ...)
و در جمله (و اعتدنا) با اينكه جا داشت ضمير كفار را بياورد و بفرمايد: (و اعتدنا لهم سعيرا) به جاى ضمير، صله (من ) و موصول (كذب بالساعه ) را آورد، تا دلالت كند بر اينكه اين عذاب سعير اختصاص به كفار مورد بحث ندارد، بلكه كيفر هر كسى است كه معاد را انكار كند، چه اين كفار و چه غير ايشان ، و نيز دلالت كند بر اينكه مسبب مهيا كردن جهنم تكذيب ايشان به قيامت است .
و اگر كلمه (ساعت ) را دوباره آورد، با اينكه ممكن بود ضمير آن را بياورد براى اين بود كه صريح تر و پوست كنده تر سخن گفته باشد، كه مناسب با مقام تهديد هم همين است . و كلمه (سعير) به معناى آتشى است شعله دار و پر شعله .

اذا راتهم من مكان بعيد سمعوا لها تغيظا و زفيرا

در مفردات مى گويد: كلمه (غيظ به معناى خشم شديد است ، تا آنجا كه مى گويد: و تغ ‌يظا به معناى اظهار) غيظ است ، كه گاهى با سر و صدا هم تواءم است ، همچنان كه در قرآن فرموده : (سمعوا لها تغيظا و زفيرا) و نيز درباره كلمه (زفير) گفته : به معناى تردد و آمد و شد نفس است ، كه با فرو رفتن آن دنده هاى سينه بالا مى آيد و با بر آمدنش فرو مى نشيند).
و اين آيه حال آتش دوزخ را نسبت به آنان وقتى كه در روز جزا با آن مواجه مى شوند چنين تمثل مى كند، كه همانند شير در هنگام ديدن شكار خود فرياد مخصوص خود را در مى آورد.
و اذا القوا منهامكانا ضيقا مقرنين دعوا هنالك ثبورا
كلمه (مكانا) به خاطر حذف حرف جر (فى ) منصوب شده . و كلمه (ثبور) به معناى ويل و هلاكت است .
كلمه (مقرنين ) جمع مقرن ، اسم مفعول تقرين است ، كه به معناى بسته شدن با غل و زنجير است . بعضى ديگر گفته اند: (به معناى اين است كه قرين شيطانها شوند) ولى اين معنا از لفظ آيه بر نمى آيد و معناى آيه اين است كه وقتى در روز جزا كت بسته در جايى تنگ از آتش بيفتند آنجا صدايشان به واويلا بلند مى شود، اما واويلايى كه نتوان وصفش كرد.لا تدعوا اليوم ثبورا واحدا و ادعوا ثبورا كثيرا

استغاثه كردن با (ويل و ثبور)، خود نوعى حيله براى نجات از شدايد است ، و چون روز قيامت روز جزاست و بس (نه روز عمل و اعمال حيله )، لذا هيچ چاره اى در آ