نبغى لنا ان نتخذ من دونك من اولياء... قوما بورا

پاسخ معبودهاى كفار از سؤ ال خداى تعالى است ، كه فرمود: (ءانتم اضللتم عبادى هولاء - آيا شما اين بندگان مرا گمراه كرديد)؟، و پاسخ خود را با تسبيح خدا آغاز كردند، و اين از ادب عبوديت است كه هر جا گفتگو از شرك و يا هر جا كه به وجهى بويى از شرك مى آيد خدا از آن تنزيه شود.
و معناى اينكه گفتند: (براى ما سزاوار نبود كه غير از تو اوليايى بگيريم ) اين است
كه اين كار صحيح و عقلايى نبود، كه پرستش را از توبه غير تو تعدى دهيم ، و غير از تو اوليايى بگيريم ، چيزى كه هست اين مشركين خودشان نام خدايى بر سر ما نهاده ، و پرستيدند.
معناى جمله (كانوا قوما بورا) كه در جواب آلهه به خداى سبحان آمده  
كلمه (بور) در جمله (و لكن متعتهم و آباءهم حتى نسوا الذكر و كانوا قوما بورا) جمع بائر به معنى هالك است . بعضى گفته اند بائر به معناى فاسد است .
بعد از آنكه معبودها كه مورد سؤ ال از علت ضلالت مشركين قرار گرفته بودند، اين نسبت را از خود دفع كردند، در جمله مورد بحث شروع كردند به اسناد آن به خود كفار، البته با بيان سببى كه باعث اضلال آنها شد، و آن عبارت است از اينكه اصولا مشركين مردمى فاسد و هالك بودند، و تو اى خدا ايشان و پدرانشان را از امتعه دنيا و نعمتهاى آن برخوردار كردى ، و اين امتحان و ابتلاء به درازا كشيد، در نتيجه سرگرم به همان تمتعات شده ياد تو را كه فرستادگانت همه دم از آن مى زدند فراموش كردند، و نتيجه اش اين شد كه از توحيد به شرك گراييدند.
پس علت نسيان و عدولشان از توحيد به شرك عبارت بود از اشتغال زايد از حد به اسباب دنيوى ، به طورى كه ديگر به غير از تمتع از لذايذ مادى مجالى براى ياد خدا برايشان نماند، و اين استغراق در بهره گيرى از زندگى مادى هم سبب شد كه يك سره دل به دنيا دهند و در شهوات فرو بروند، و اين نيز باعث شد كه ازها لكان شده يك سره تباه گردند.
رد استناد بعضى از مفسرين به اين جمله (كانوا قوما بورا) براى اثبات جبر، وشقاوت ذاتى كفار 
پس با اين بيان روشن شد كه جمله (و كانوا قوما بورا) تتمه جواب است ، و اينكه بعضى از مفسرين آن را جمله معترضه دانسته اند، كه مضمون ما قبل را تقرير و روشن مى كند، و آن وقت از آن استفاده كرده اند كه سبب اصلى ضلالت آنان اين بوده كه ذاتا مردمى شقى بوده اند، و شقاوتشان به قضاى حتمى خدا بوده ، و در علم ازلى او گذشته بوده ، پس در حقيقت گمراه كننده حقيقى آنان خود خداى تعالى بوده ، و اگر به خود مشركين نسبت داده از باب رعايت ادب بوده است . حرف صحيحى نيست ، زيرا:
اولا اين تفسير معناى آيه را به كلى فاسد مى كند، چون در اين صورت هيچ جهتى براى استدراك (و لكن متعتهم و آباءهم حتى نسوا الذكر) باقى نمى ماند، و به منزله يك سخنى زايد مى شود، كه احتياجى به آن نبوده باشد، (چون اگر بخواهد بفرمايد: خودت مشركين را گمراه كردى ديگر احتياجى به ذكر جمله فوق نبود، زيرا اگر متاع دنيا هم به آنان نمى داد گمراه مى شدند).
و ثانيا نسبت بوار و شقاوت ، به ذوات اشياء دادن منافى با حقيقتى است كه همه عقلا به حكم فطرتشان بر آن اتفاق دارند، و آن اين است كه تعليم و تربيت مؤ ثرند و حس و تجربه هم مؤ يد اين حكم فطرتند، و اين نسبت ، هم با جبر مناقض و ناسازگار است و هم با اختيار.
اما ناسازگارى اش با (قول به اختيار) كه روشن است ، (زيرا كسى كه ذاتش شقى خلق شده شقاوت اختيارى اش نيست )، واما ناسازگارى اش با قول به جبر، براى اينكه جبرى مذهب علت تامه را تنها خدا مى داند، و اين قسم عليت را از هر چيز ديگرى نفى مى كند و در اين تفسير ذوات مشركين نيز علت تامه شقاوت معرفى شده ، و نيز اين نسبت مناقض است با اين مطلب كه ذوات و ماهيات موجودات اقتضاء هر چيزى را دارد، چون در اين نسبت اقتضاء سعادت از ذوات مشركين نفى شده .
و ثالثا در اين تفسير در معناى قضاء از جهت متعلق آن خلط شده ، زيرا حتمى بودن قضاء باعث نمى شود كه عملى كه متعلق به آن است از اختيار خارج شده و اجبارى شود، چون فعلى كه قضاء بر آن رانده شده ، قضاء به آن فعل با حدودش رانده شده ، و حدود آن اين است كه به اختيار از فاعل سر بزند، و خلاصه قضاى رانده شده كه فعل مذكور با حفظ اختيار از فاعل صادر شود، پس همان طور كه قضاء صدور آن را تاءكيد، و حتمى مى كند اختياريتش را نيز حتمى مى كند، نه اينكه وصف اختياريت را از آن سلب نمايد.
و رابعا اينكه گفتند: (مضل حقيقى خدا است و اگر معبودها آن را به خود كفار نسبت دادند، براى رعايت ادب بوده ، و نيز اينكه در جاى ديگر تصريح كرده اند به اينكه : معاصى و اعمال قبيح و شنيع و فجايع شرم آور مردم همه منسوب به خدا است ، و اگر به مردم نسبت مى دهيم به خاطر رعايت ادب است ) سخنى است متناقض ، براى اينكه ادب همان طور كه بحث مفصل آن در جلد ششم اين كتاب گذشت عبارت است از اينكه عملى كه انجام مى شود به صورت و هياتى زيبا كه سزاوار باشد انجام شود، و به عبارت ديگر ادب عبارت است از ظرافت فعل ، و اگر بنا به گفته اين مفسرين حق صريح در فعل زشت اين باشد كه فعل خدا است ، و غير از خدا كسى (حتى فاعلش ) در آن شركت ندارد، در اين صورت نسبت دادنش (به قول نامبردگان به منظور ادب ) به غير خداى سبحان نسبتى است باطل و غير حق ، و افتراء و مخالف با واقع ، و در اين صورت از نامبردگان مى پرسيم اين چه ادب جميلى است كه حق صريح را باطل نموده ، باطلى را احياء كنيم ؟ و اين چه ظرافت و چه لطفى است كه مرتكب دروغ و افتراء شده كارى را به غير كننده اش نسبت دهيم ؟.
با اينكه خداى سبحان بزرگتر از آن است كه ما با نسبتى باطل ، او را تعظيم كنيم ، و يا با سرپوش نهادن بر اعمالش ، و يا با دروغ و افتراء رعايت احترامش نموده ، بعضى از كارهايش را به غير او نسبت دهيم ، و با اينكه جميل جز كار جميل نمى كند اين چه ادبى است كه پاره اى از كارهايش را از او نفى نموده و بگوييم او نكرده ، بلكه كفار كرده اند؟.

فقد كذبوكم بما تقولون فما تستطيعون صرفا و لا نصرا...

كلامى است از خداى تعالى كه به مشركين -بعد از بيزارى معبودين از ايشان (مشركين ) - القاء مى شود، چون كلام معبودين در جمله (و كانوا قوما بورا) خاتمه يافت .
و معناى آن اين است كه معبودهايتان شما رادر آنچه به آنها نسبت مى داديد كه آلهه اى هستند غير از خدا، و از پرستندگان خود رفع درد و بلا نموده ، و آنان را يارى مى كنند تكذيب كردند، و بعد از آنكه شما را تكذيب نموده ، الوهيت و ولايت را از خود نفى كردند، ديگر شما اى بت پرستان چه مى توانيد بكنيد و چگونه مى توانيد عذاب را از خود دور سازيد؟ چون نه عبادت كردنتان معبودها را، بدردتان مى خورد، و نه به وسيله آنها مى توانيد خود را يارى كنيد.
و اگر بين بلاگردانى و يارى ترديد انداخت ، گويا به اين منظور بوده كه هم تاءثير مستقل را از آنها نفى كند، و هم غير مستقل را، چون صرف ، استقلال را مى رساند، و نصرت ، عدم آن را.
البته غير از (عاصم ) ساير قراء از طريق (حفص ) آيه را (يستطيعون ) با ياء قراءت كرده اند، و اين قراءت خوب