ه ضم خاء - به اين معنا است كه : كسى كه اميد يارى اش را داشتيم ، ما را يارى نكند، وخذلان شيطان اين است كه در دنيا به انسان وعده مى دهد كه اگر به اسباب ظاهرى تمسك كنى و پروردگارت را فراموش نمايى تو را از هر مكروهى نجات مى دهم ، و در نجاتت ياريت مى كنم ، ولى همين كه اسباب از كار افتاد، و قهر الهى همه را از اثر انداخت ، - كه در روز مرگ جزئى و در روز قيامت كلى است - آن روز دست از يارى انسان برداشته ، آدمى را تسليم سرنوشت شوم خود مى كند، همچنان كه قرآن فرموده :(كمثل الشيطان اذ قال للانسان اكفر، فلما كفر قال انى برى منك ) و نيز در ضمن حكايت سخنان
روز قيامت شيطان ، فرموده : (ما انا بمصرخكم و ما انتم بمصرخى ، انى كفرت بما اشركتمون من قبل ).
در اين سه آيه اشعار بلكه دلالت است كه سبب عمده در ضلالت اهل ضلال ، سرپرستى هواپرستان ، و اولياى شيطان است ، آنچه هم كه خود ما به چشم مى بينيم مؤ يد آن است .
گلايه پيامبر (صلى اللّه عليه و آله ) در روز قيامت از عاصيان امت خود به خداوند

و قال الرسول يا رب ان قومى اتخذوا هذا القرآن مهجورا

در اين آيه مراد از (رسول ) خصوص رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) است ، به قرينه اينكه از قرآن نام برده ، و اگر از آن جناب تعبير به رسول كرده براى اين بوده كه رسالتش را مسجل سازد، و دماغ آن كفار را كه در رسالت و كتاب او طعن مى زدند، به خاك بمالد، و كلمه هجر - به فتحه هاء و سكون جيم - به معناى ترك است .
از ظاهر سياق بر مى آيد كه جمله (و قال الرسول ) عطف باشد بر جمله (يعض الظالم ) و اين سخن از جمله سخنانى است كه رسول در روز قيامت به پروردگار خود، بر سبيل گلايه و شكايت مى گويد بنابراين تعبير به فعل ماضى (با اينكه بايد مضارع به كار مى رفت چون قيامت هنوز نيامده ) به عنايت اين است كه بفهماند وقوع قيامت به قدرى حتمى است كه گويى واقع شده ، و مراد از قوم آن جناب عموم عرب بلكه عموم امت او است ، البته به اعتبار عاصيان امت .

و اما اينكه جمله اى استينافى و يا عطف بر جمله (و قال الّذين لا يرجون لقاءنا) باشد و آيات ما بين آن دو جمله هاى معترضه باشد، از سياق بعيد است . و بنابراين قول ، لفظ (قال ) به همان معناى ظاهرى به كار رفته ، و مراد از (قوم ) آن عده از مردمند كه بر رسالت و كتاب او طعنه مى زدند.

و كذلك جعلنا لكل نبى عدوا من المجرمين و كفى بربك هاديا و نصيرا

يعنى همان طور كه اين مجرمين را دشمن تو كرديم ، براى هر پيغمبرى دشمنى از قومش قرار داديم ، يعنى اين از سنت جارى در ميان انبياء و امتها است ، پس تو خيلى ناراحت نباش ، و دشمنى هاى اينان بر تو گران نيايد. پس اين آيه در مقام تسليت رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) است .
و معناى قرار دادن دشمن از مجرمين اين است كه خداوند گناهكاران را به جرم
گناهشان ، بر دلهايشان مهر مى زند، در نتيجه دشمن حق مى شوند و داعى به سوى حق را دشمن مى دارند، پس دشمنيشان با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) به طور مجاز به خدا نسبت داده مى شود.
و اينكه فرمود: (و كفى بربك هاديا و نصيرا) معنايش - به طورى كه از سياق بر مى آيد اين است كه امر دشمنى و عناد آنان ، تو را به هول و هراس نيندازد، و از ايشان در كار اهتداى مردم و نفوذ دينت در مردم و بين مردم نترس كه پروردگارت برايت بس است ، كه هر كس از مردم استحقاق هدايت دارد، و استعداد آن را دارد، هدايت كند، و لو اينكه اينان كافر شوند، و طغيان كنند.
پس اهتداى مردم منوط و وابسته به اهتداى اين كفار نيست ، و خدايت براى نصرت تو، و دين تو بس است كه بدان مبعوثت كرده يارى مى كند، هر چند كه اينان از آن دورى كنند، و تو را و دينت را يارى نمايند، پس اين جمله به منظور استغناء از كفار بيان شده .
پس معلوم شد كه صدر آيه براى تسلى رسول خدا (صلى الله عليه و آله )، و ذيل آن به منظور استغناء از مجرمين قومش ابراز شده است ، و در جمله (و كفى بربك ) كه اولا صفت ربوبيت از ميان صفات خداوندى اخذ شده ، و در ثانى آن را اضافه به كاف خطاب نموده و نفرموده : (و كفى باللّه ) به منظور تاييد آن جناب بوده است .
بحث روايتى
رواياتى در باره حبط اعمال و در ذيل آيات گذشته مربوط بهاهل جنت و نار) 
در تفسير برهان از كتاب (الجنة و النار) به سند خود از جابر بن يزيد جعفى از امام باقر (عليه السلام ) روايت كرده كه در ضمن حديثى كه در آن مساله قبض روح كفار را ذكر مى كند، فرموده است : پس وقتى جان به گلوگاه مى رسد، ملائكه به پشت و روى او مى كوبند، و گفته مى شود: (در آريد جانهاى خود را، امروز به خاطر سخنانى كه درباره خدا مى گفتيد، و به ناحق ، نسبت ها مى داديد، و به خاطر اينكه از آيات او استكبار مى ورزيديد به عذاب خوارى گرفتار و كيفر مى شويد) و اين همان است كه آيه شريفه (يوم يرون الملائكة لا بشرى يومئذ للمجرمين و يقولون حجرا محجورا) متعرض آن است ، پس ملائكه مى گويند بهشت بر شما حرام و محرم است .
و در الدرالمنثور است كه عبدالرزاق ، فاريابى ، ابن منذر و ابن ابى حاتم ، از على بن ابيطالب روايت كرده اند كه گفت : كلمه (هباء) به معناى باد غبارى است كه بالا مى شود و مى رود و اثرى از آن باقى نمى ماند، خدا هم با اعمال كفار اين طور معامله مى كند.
باز در همان كتاب است كه سمويه در كتاب فوائدش ، از سالم مولاى ابى حذيفه روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: در روز قيامت مردمى را مى آورند كه با آنان حسناتى است مانند كوههاى تهامه ، تا مى رسند خداى تعالى اعمالشان را چون غبار پراكنده مى كند، و خودشان را به آتش مى اندازد.
سالم مى گويد: عرضه داشتم يا رسول اللّه پدر و مادرم فدايت ، براى ما اين قوم را معرفى كن ، فرمود: قومى هستند كه نماز مى خوانند و روزه مى گيرند و مقدارى از سنت شب را نيز اتيان مى كنند، و ليكن وقتى به چيزى از حرام بر مى خورند، به سويش مى پرند، خداى تعالى هم اعمالشان را هيچ و پوچ مى كند.
و در كافى به سند خود از سليمان بن خالد روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه السلام ) از آيه (و قد منا الى ما عملوا من عمل فجعلناه هباء منثورا) پرسيدم ، فرمود: به خدا سوگند اعمالشان از سفيدى پارچه چلوار سفيدتر است ، و ليكن وقتى حرامى به ايشان پيشنهاد مى شود دل از آن نمى كنند.
مؤ لف : و اين معنا در همان كتاب و غير آن از آن جناب و از پدرش (عليه السلام ) به چند طريق روايت شده .
و در كافى نيز به سند خود از عبد لاعلى و به اسناد ديگر از سويد بن غفله روايت كرده كه گفت امير المؤ منين (عليه السلام ) در حديثى فرمود: مومن را در قبرش مى گذارند، آنگاه قبرش را دو ملك گشاد مى كنند، تا آنجا كه چشمش كار كند آن را گشاد مى كنند آنگاه درى از بهشت به رويش باز نموده ، به او مى گويند بخواب با چشم روشن ، همچون خواب جوان نورس ، چون خداى تعالى مى فرمايد: (اصحاب الجنة يومئذ خير مستقرا و احسن مقيلا).
مؤ لف : اين روايت - به طورى كه ملاحظه مى فرماييد - آيه شريفه را جزو آيات برزخ
قرار داده ، و با جمله (به او مى گويند بخواب ...) به نكته تعبير آيه به مقيل اشاره مى كند (توجه داشته