 باش ).
و در الدرالمنثور است كه ابو نعيم از طريق كلبى از ابى صالح از ابن عباس روايت كرده كه گفت : عقبه بن ابى معيط، از هيچ سفرى نمى آمد مگر آنكه طعامى مى ساخت و همه اهل مكه را دعوت مى كرد، و بسيار با رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) مى نشست ، و از گفتگوى او خوشش مى آمد، ولى در آخر بدبختى گريبانگيرش شد.
پس روزى از سفرى بيايد، و طعامى درست كرد، و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را به طعام خود دعوت كرد، حضرت فرمود: هرگز طعام تو را نخواهم خورد مگر وقتى كه شهادت دهى معبودى جز خدا نيست و من رسول خدايم ، عقبه گفت : برادر زاده بخور، فرمود نمى خورم مگر وقتى به اين معنا شهادت دهى ، پس شهادت داد، و حضرت از طعامش خورد. وقتى اين خبر به گوش ابى بن خلف رسيد نزد او شد و گفت اى عقبه تو هم از دين در آمدى ؟ !و ابى از دوستان عقبه بود. گفت : نه ، در نيامدم ، ولى اين مرد بر من وارد شد، و از غذا خوردن امتناع كرد، مگر وقتى كه شهادت دهم ، من شرم كردم كه غذا نخورده از خانه ام بيرون شود، شهادت دادم ، ابى گفت من از تو خوشنود نمى شوم مگر آنكه بروى آب دهان به روى او بيندازى ، عقبه همين كار را كرد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود تو را خارج مكه نبينم كه به قتلت مى رسانم ، در جنگ بدر عقبه اسير شد، و به طور صبر كشته گشت ، ولى تا آن روز هيچ كس را با شكنجه نكشته بودند.
مؤ لف : در روايات بسيارى در ذيل : (يقول يا ليتنى اتخذت مع الرسول سبيلا) آمده كه سبيل ، على (عليه السلام ) است ، ولى اينگونه روايات مربوط به بطن قرآن و يا از قبيل تطبيق آيه با مصداق است نه تفسير.وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْلَا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً كَذَلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَكَ وَرَتَّلْنَاهُ تَرْتِيلاً (32)‏ 
وَلَا يَأْتُونَكَ بِمَثَلٍ إِلَّا جِئْنَاكَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِيراً (33) 
الَّذِينَ يُحْشَرُونَ عَلَى وُجُوهِهِمْ إِلَى جَهَنَّمَ أُوْلَئِكَ شَرٌّ مَّكَاناً وَأَضَلُّ سَبِيلاً (34) 
وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ وَجَعَلْنَا مَعَهُ أَخَاهُ هَارُونَ وَزِيراً (35) 
فَقُلْنَا اذْهَبَا إِلَى الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا فَدَمَّرْنَاهُمْ تَدْمِيراً (36) 
وَقَوْمَ نُوحٍ لَّمَّا كَذَّبُوا الرُّسُلَ أَغْرَقْنَاهُمْ وَجَعَلْنَاهُمْ لِلنَّاسِ آيَةً وَأَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِينَ عَذَاباً أَلِيماً (37) 
وَعَاداً وَثَمُودَ وَأَصْحَابَ الرَّسِّ وَقُرُوناً بَيْنَ ذَلِكَ كَثِيراً (38) 
وَكُلّاً ضَرَبْنَا لَهُ الْأَمْثَالَ وَكُلّاً تَبَّرْنَا تَتْبِيراً (39) 
وَلَقَدْ أَتَوْا عَلَى الْقَرْيَةِ الَّتِي أُمْطِرَتْ مَطَرَ السَّوْءِ أَفَلَمْ يَكُونُوا يَرَوْنَهَا بَلْ كَانُوا لَا يَرْجُونَ نُشُوراً (40)

ترجمه آيات

و آنان كه كافر شدند گفتند: چرا قرآن يكجا بر او نازل نشد؟ چنين نازل شد تا قلب تو را به آن استوارى دهيم ، و آن را به نظمى دقيق منظم كرديم (32).
مثالى براى تو نمى آورند مگر آن كه حق را با توضيح بهترى به سوى تو آوريم (33).
كسانى كه بر صورتهايشان به سوى جهنم محشور مى شوند جايشان بدتر و راهشان گمراهانه تر است (34).
موسى را كتاب (تورات ) داديم و برادرش هارون
گفتيم : به سوى قومى كه آيه هاى ما را دروغ شمردند برويد، و هلاكشان كرديم هلاكى عجيب !(36).
و قوم نوح چون پيغمبران را دروغگو شمردند، غرقشان كرديم و عبرت براى مردمان ساختيم ، و براى ستمگران عذابى دردآور آماده كرديم (37).
و مردم عاد و ثمود و اصحاب رس و نسلهاى ما بين آنها (را هلاك كرديم ) (38).
براى همه مثلها زديم و همه را نابود كرديم ، نابود كردنى كامل (39).
بر آن دهكده كه باران بد بر آ ن باريده شد گذر كرده اند، مگر آن را نديده اند: (چرا) اما آنان به زندگى دوباره ايمان و اميد ندارند (40).

بيان آيات

در اين آيات ، طعنه ديگرى كه كفار به قرآن كريم زده اند نقل شده و آن اين است كه چرا قرآن يكباره نازل نشد؟ و از آن پاسخ داده شده است .
توضيح و تقرير طعنه و اعتراض به ديگر كفار به قرآن از جهت تدريجى بودننزول آن 

و قال الّذين كفروا لو لا نزل عليه القرآن جمله واحدة

مراد از اين (كفار) مشركين مكه اند، كه دعوت قرآن را رد كردند، و قرآن كريم طعنه ايشان را قبلا حكايت كرده و فرموده بود: (قال الّذين كفروا ان هذا الا افك افتريه ...)
(لو لا نزل عليه القرآن جمله واحدة ) - در سابق گذشت كه فرق ميان (انزال ) و (تنزيل ) اين است كه انزال ، نازل شدن به يكدفعه و يكباره هر چيز است ، به خلاف تنزيل كه به معناى نازل شدن آن به تدريج است . ليكن بعضى از مفسرين گفته اند: در خصوص اين آيه معناى تدريج از آن گرفته شده ، چون اگر معناى اصلى آن محفوظ باشد، صدر و ذيل جمله با هم تناقض پيدا مى كند، زيرا در ذيل جمله فرموده (چرا جمله واحده و يكباره نازل نشده ). پس كلمه (تنزيل ) در اينجا همان معناى انزال را مى دهد، و گرنه معنايش اين مى شود كه چرا قرآن يكباره تدريجا نازل نشد، و معلوم است كه تدريج با يكبارگى نمى سازد. بنابراين معنايش اين است كه : چرا قرآن يكباره و غير متفرق نازل نشد؟ همانطور كه تورات و انجيل و زبور يكباره نازل شدند.
ليكن نكته اى در اينجا هست كه تعبير به تنزيل را توجيه مى كند و منافاتى در صدر و
ذيل آيه هم پديد نمى آيد، و آن اين است كه ميان تورات و انجيل و قرآن غير از مساءله دفعى و تدريجى بودن ، فرق ديگرى نيز هست و آن اين است كه آن دو كتاب به صورت لوحى نوشته شده نازل شدند به خلاف قرآن كه اصلا از مقوله كاغذ و خط نبوده ، بلكه از مقوله صدا و مسموعات بوده است . و معلوم است كه كتابى كه به اين طريق وحى مى شود تدريجى بودن را لازم دارد، چون بايد كلمه كلمه خوانده و شنيده شود.
و طعنه كفار هم اين نبود كه چرا يكباره به صورت كتابى در بين دو جلد نازل نشده ، - البته نحوه نزول قرآن به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) را يا ديده بودند و يا از ديگران شنيده بودند - بلكه پيشنهادشان اين بود كه چرا آن فرشته اى كه وحى را مى آورد و براى او مى خواند همه را تا به آخر و يكباره نمى خواند؟ خلاصه ، چرا آيه به آيه ، و سوره به سوره ، همچنان نمى خواند تا بعد از مدتى همه اش تمام شود؟ و اين معنا با كلمه (تنزيل ) كه تدريج را مى رساند موافق تر است .
و اما اينكه مرادشان از اين پيشنهاد اين باشد كه به صورت كتابى نوشته شده و همه اش در يك جلد نازل شود، آنچنان كه تورات و انجيل و زبور (به طورى كه يهود و نصارى معتقد بودند) نازل شده ، احتمالى است كه كلام قرآن هيچ دلالتى بر آن ندارد، علاوه بر اين مشركين مكه اصلا ايمانى به تورات و انجيل نداشتند تا پيشنهاد كنند كه اين كتاب آسمانى مانند آن دو كتاب نازل شود.
به هر حال اينكه گفتند: (لو لا نزل عليه القرآن جملة واحدة ) اعتراضى است از ايشان بر قرآن كريم از جهت نزولش ، و خواسته اند بگويند: اين كتاب ، آسمانى نيست ، و از ناحيه خداى سبحان نيامده ، چون اگر كتابى آسمانى ، و متضمن دين آسمانى مى بود كه خدا آن ر