يشان بيان مى كند و حقيقت آنچه را كه علماى ايشان تحريف كرده اند روشن مى سازد همچنان كه اين معنا از مقايسه و سنجش عقايد بت پرستان درباره خدا و ملائكه و قديسين از بشر، با آنچه در قرآن در اين باره آمده و نيز مقايسه بين قرآن و كتب عهدين در اخبار و داستانهاى انبياء و همچنين معارف مربوط به مبدا و معاد به خوبى روشن مى گردد.
و اين نوع از احتجاج و بيان ، حقش ادا نمى شود مگر به تدريج و به ترتيبى كه براى مردم پيش آمده ، و تدريجا از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مى پرسند و يا شبهه هايى كه براى مؤ منين پيش آمده و يا ديگران در برابر مؤ منين به تدريج القاء مى كنند و مؤ منين روز به روز از رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) مى پرسند.
آيه مورد بحث به همين معنا اشاره نموده مى فرمايد: (و لاياتونك بمثل الا جئناك بالحق و احسن تفسيرا) كلمه (مثل ) به معناى (وصف ) است و معناى آيه اين است كه : اينان هيچ وصفى خالى از حقيقت درباره تو يا غير تو نمى كنند و در اين باره از حق 15 ص : 293
اختيارت مى گذاريم ، چون آنچه آنان مى گويند يا باطل محض است كه حق آن را دفع مى كند و يا حق است و آنان از جاى خود منحرفش كرده اند كه تفسير احسن ما آن را رد نموده به جاى خود بر مى گرداند و استوارش مى كند.
پس ، با بيانى كه گذشت روشن شد كه جمله (كذلك لنثبت به فوادك ... و احسن تفسيرا) به دو طريق ، كلام آنان را كه گفتند: (لو لا نزل عليه القرآن جملة واحدة ) جواب مى دهد:
اول اينكه : علت نازل نشدن بدان گونه را از آن ناحيه كه مربوط به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) است بيان نموده مى فرمايد: علتش ‍ اين است كه ما خواستيم فوآد تو را تثبيت كنيم ، لذا آن را تدريجى نازل كرديم .
دوم اينكه : علت آن را از آن ناحيه كه مربوط به مردم مى شود بيان نموده مى فرمايد: خواستيم تا هر وقت دشمنان ما ايرادى به پيامبرمان بگيرند و مثل و وصف باطلى برايش بياورند، در همان وقت جوابشان را داده حق را بيان كنيم ، اگر آنها با ايرادهاى خود حق را از صورتى كه دارد تغيير داده از جاى خود تحريف كردند، ما با بهترين تفسير دوباره حق را بجاى خودش برگردانيم ، و اين غرض ، با نزول تدريجى حاصل مى شود.
جمله بعدى هم كه مى فرمايد: (الذين يحشرون على وجوههم الى جهنم اولئك شر مكانا و اضل سبيلا) نيز ملحق به همين جواب دومى و نظير متمم آن است كه توضيحش - ان شاء اللّه - خواهد آمد.
و نيز، روشن گرديد كه آيات سه گانه همه اش ، در مقام بيان يك غرض است ، و آن پاسخ ، از ايرادى است كه به قرآن كرده اند - اين بود نظريه ما.
وجوهى كه مفسرين در توجيه نزول تدريجى قرآن گفته اند و بيان ضعف آن وجوه 
ولى بعضى از مفسرين بين مضامين آيات مذكور، تفرقه انداخته اند و جمله (كذلك لنثبت ) به فوادك را جواب از (لو لا نزل عليه القرآن جملة واحدة ) گرفته و جمله (رتلناه ترتيلا) را خبر از ترسيل قرآن در نزول ، يادر قرائت بر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) و بى ربط به ما قبل دانسته اند. و جمله (و لا ياتونك بمثل ) را نظير بيانى براى جمله (كذلك لنثبت به فوادك ) دانسته اند كه كيفيت تثبيت فوآد را روشن مى كند.
بعضى ديگر از مفسرين آن را ناظر به خصوص مثلى كه براى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) زده اند دانسته و گفته اند: خداى تعالى در اين جمله حق مطلب را در آن باره
با احسن التفسير بيان كرده . بعضى ديگر، غير اين را گفته اند و جمله (الّذين يحشرون ...) را به كلى از غرض دو آيه قبل ، اجنبى دانسته اند.
ولى ، دقت در آنچه ما در توجيه مضمون دو آيه اول آورديم ، و نيز آنچه به زودى در معناى آيه سوم خواهيم آورد، فساد و بطلان تفسيرهاى گذشته را روشن مى كند. و معلوم مى سازد كه آيات سه گانه همه اش ، در مقام بيان يك غرض است و آن عبارت است از پاسخ ايرادى كه به عنوان طعنه بر قرآن كريم زدند كه چرا تدريجى نازل شده .
و نيز بعضى از مفسرين گفته اند: جواب از طعنه كفار، به جمله (كذلك لنثبت به فوادك ) جوابى است از راه بيان پاره اى از فوائد نزول تدريجى و گرنه فوائد ديگرى غير آنچه خداى تعالى بيان كرده دارد،و آن فوائد را (به صورتى كه در ذيل مى آيد) ذكر كرده اند:
اول اينكه : كتب آسمانى سابق ، اگر يكباره نازل شدند به اين جهت است كه انبياء گذشته سواد داشتند و مى توانستند بخوانند و بنويسند و لذا احتياجى نبود كه به تدريج نازل شوند، به خلاف قرآن كريم ، كه چون بر پيغمبرى نازل مى شد كه سواد نداشت و خواندن و نوشتن را نمى دانست ، لذا چاره اى جز اين نبود كه قسمت ، قسمت نازل شود و تكرار شود تا آن جناب بتواند حفظ كند.
دوم اينكه : كتب آسمانى قبل از قرآن ، دليل بر صحتش و اينكه از ناحيه خدا نازل شده اعجازش نبود. به خلاف قرآن كه دليل صحت آن ، اعجاز و نظم معجزه آساى آن است كه تا روز قيامت كسى نمى تواند نظيرش را بياورد و اين اعجاز، در جزء جزء آن حتى در كوتاهترين جزء كه هر يك به نام سوره اى ناميده شده هست .
و اين هم واضح است كه معجزه بودن يك كتاب ، دائر مدار اين است كه مطابق با مقتضاى حال باشد و چون احوال ، تدريجى و تجدد پذير است به ناچار قرآن هم لازم بود به تدريج نازل شود.
سوم اينكه : در قرآن كريم ناسخ و منسوخ هست و ممكن نيست ميان آن دو جمع كرد و هر دو را يكباره نازل نمود، چون ناسخ چيزى مى گويد و منسوخ چيزى ديگر، و با هم منافات دارند. و نيز در قرآن پاسخ ‌هايى است از سوالاتى كه از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) كرده اند، و باز در آن آياتى است كه پاره اى از امور را كه رخ مى داده ناشايست دانسته ، و نيز در آن آياتى است كه بعضى از آنچه را كه پيش مى آمده حكايت كرده است و يا از آنچه به زودى و در زمان خود رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) رخ مى دهد خبر داده مانند: اخبار از فتح مكه و دخول در مسجد الحرام و اخبار از غلبه روم بر فارس (ايران ) و امثال آن ، به همين
جهت حكمت الهى نزول تدريجى قرآن را اقتضا مى كرد.
ولى ، هيچ يك از اين وجوه آن طور قوى نيست كه نزول دفعى قرآن را محال و يا غلط كند.
اما وجه اول : براى اينكه بى سواد بودن رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) هيچ دلالتى ندارد بر اينكه حتما بايد قرآن به تدريج نازل شود، چون همواره با آن جناب اشخاصى با سواد بودند و ممكن بود قرآن يكباره نازل شود ولى آنان كم كم براى آن حضرت بخوانند تا حفظ شود. علاوه بر اين ، خداى تعالى به آن جناب وعده داده بود كه قرآن را از ياد نمى برد و فرموده بود: (سنقرئك فلا تنسى ) و نيز فرموده بود: (انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون ) باز فرموده بود: (انه لكتاب عزيز لا ياتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه ) و قدرت خداى تعالى بر حفظ كتابش در دو صورت نزول دفعى و نزول تدريجى ، يكسان است .
اما وجه دوم : آن نيز، وجه صحيحى نيست ، براى اينكه همان طور كه كتابى كه جزء جزء نازل شده ، اگر به مقتضاى حال باشد بليغ است و الا، نه ، همچنين كتابى هم كه دفعه نازل شده چنانچه در نظم آن رعايت مقتضاى حال شده باشد بليغ است ، و اگر نشده باشد بليغ نيست . خلاصه ، همان طور كه اولى براى خود مقتضاى حالى دارد دومى نيز د