ه باشند، دقت فرمائيد.
با همين بيان روشن مى شود اينكه جمعى از مفسرين گفته اند: (كلمه (هويه ) مفعول اول و كلمه (الهه ) مفعول دوم فعل (اتخذ) است و چون تعجب همه ناشى از خدا شدن هواست لذا هوى را مقدم ذكر كرده ) صحيح نيست . و همچنين كلام بعضى ديگر كه گفته اند اين تقدم و تاءخر به منظور افاده حصر بوده ، زيرا همانطور كه گفتيم اصلا تقديم و تاءخيرى در نظم آيه نيست ، تا اين محمل ها را برايش درست كنيم ، مفسرين نامبرده به خاطر هم ين اشتباه مباحثى طولانى براى توجيه تقديم و تاءخير آورده اند كه ما از ايراد آن چشم پوشيديم ، چون همين مقدار كه ما در تفسير آيه آورديم كافى است - ان شاء اللّه تعالى .
نفى سمع و عقل از كفار و تشبيه آنان به چهار پايانبل هم اضل سبيلا 

ام تحسب ان اكثرهم يسمعون او يعقلون ان هم الا كالانعام بل هم اضل سبيلا

كلمه (ام ) به اصطلاح اهل فن ، منقطعه است و (حسبان ) به معناى ظن و پندار است و ضميرهاى جمع به اعتبار معنا همه به موصولى بر مى گردند كه در آيه قبلى بود و ترديد ميان گوش و عقل از اين نظر است كه وسيله آدمى به سوى سعادت يكى از اين دو طريق است ، يا اينكه خودش تعقل كند و حق را تشخيص داده پيرويش نمايد، يا از كسى كه
مى تواند تعقل كند و خيرخواه هم هست بشنود و پيروى كند، در نتيجه پس طريق به سوى رشد يا سمع است و يا عقل ، و دليل اين راه يا عقل است يا نقل . پس آيه شريفه در معناى آيه (و قالوا لو كنا نسمع او نعقل ما كنا فى اصحاب السعير) است .
و معنايش اين است كه : بلكه آيا گمان مى كنى كه اكثر ايشان استعداد شنيدن حق را دارند تا آن را پيروى كنند و يا استعداد تعقل درباره حق را دارند تا آن را پيروى كنند و به دنبال اين گمان اميدوار هدايت يافتن آنها شدى كه اين قدر در دعوتشان اصرار مى ورزى ؟. (ان هم الا كالانعام ) - اين جمله بيان جمله قبلى است ، چون جمله قبلى در معناى اين بود كه اكثرشان ، نه مى شنوند و نه مى فهمند، و اين جمله مى فهماند كه صرف نشنيدن و تعقل نكردن نيست ، بلكه اينان عينا چون چارپايانند كه از سخن جز لفظ و صدايى نمى شنوند و معنى را درك نمى كنند.
(بل هم اضل سبيلا) - يعنى اينها از چارپايان هم گمراه ترند براى اينكه چارپايان هرگز به ضرر خود اقدام نمى كنند ولى اينها ضرر خود را بر نفع خود ترجيح مى دهند، علاوه بر اين ، چارپايان اگر راه را گم كنند، مجهز به اسبابى نيستند كه به سوى راه حق هدايتشان كند و اگر گمراه شدند تقصيرى ندارند به خلاف اين انسانها كه مجهز به اسباب هدايت هستند و در عين حال باز گمراهند.
بعضى از مفسرين به اين آيه استدلال كرده اند بر اينكه : چارپايان علم و اطلاعى از پروردگار خود ندارند. ولى اين استدلال غلط است و اين آيه اصل علم را نه از حيوانات نفى مى كند و نه از كفار، بلكه از كفار پى روى از حق را به خاطر اينكه عقل فطرى انسانيشان به وسيله پيروى هوى تيره و محجوب شده نفى مى كند و ايشان را به چارپايان تشبيه مى كند كه مجهز به اين فطرت و اين نحوه ادراك نيستند.
و اما جوابى كه بعضى داده اند به اينكه اين حرف را از ظاهر آيه نمى توان در آورد نيز پاسخى است كه نمى توان با استدلال ، اثباتش ‍ كرد.
تشبيه و تنظير جهل و ضلالت مردم و هدايت آنان به وسيله انبياء، به كشيدن سايهو... 

الم ترالى ربك كيف مد الظل و لو شاء لجعله ساكنا ثم جعلنا الشمس عليه دليلا ثم قبضناه الينا قبضا يسيرا

اين دو آيه و آيات بعد از اينها - تا نه آيه - نظير تنظير و تشبيهى است براى مضمون دو آيه
قبل ، بلكه چهارآيه قبل كه مى فرمود: خداى سبحان رسول را به منظور هدايت مردم به سوى راه رشد و نجاتشان از ضلالت فرستاد، تا بعضى از آنان كه خدا مى خواهد هدايت يابند و بعضى ديگر كه هواى نفس خود را معبود خود گرفته اند كارشان به جايى برسد كه نه بشنوند، و نه بفهمند، پس بعد از آنكه خدا اين طايفه را گمراه كرد كسى نمى تواند هدايتشان كند.
و آيات مورد بحث ، تا نه آيه ، مى فرمايد: اين داستان چيز نو ظهورى از ناحيه خداى سبحان نيست ، زيرا در عجائب صنع او و آيات بيناتش نظائر زيادى دارد، پس كسى سر از كار او در نمى آورد و او بر صراط مستقيم است (شيوه اش در همه عالم يكسان است )، مثلا سايه را گسترده تر و آنگاه آفتاب را دليل آن قرار داده تا آن را نسخ كند و از بين ببرد و نيز شب را پوشش ، و خواب را براى آرامش ، و روز را براى حركت قرار داده و نيز بادها را مژده آور باران كرده ، زمين مرده را زنده ، چارپايان و انسانها را سيراب ساخته است .
پس ، مثل مؤ من و كافر، كه آن يكى راه مى يابد و اين يكى گمراه مى شود - با اينكه هر دو بندگان خدايند و در يك كره خاكى زندگى مى كنند - مثل دو تا آب است كه يكى شيرين و گوارا و ديگرى شور و تلخ است و خدا هر دو را پهلوى هم قرار داده ، ولى بين آن دو فاصله و برزخى قرار داده است و نيز، مثل همان آبى است كه خدا بشر را از آن آفريده و آنگاه خانمانها و فاميلها از آن پديد آورده و از همين راه زن دادن و زن خواستن ، مواليد را مختلف كرده و پروردگار تو قدير است .
اين معنا، آن چيزى است كه دقت در مضامين آيات و خصوصيات نظم آنها، آن را به دست مى دهد و با همين معنا وجه اتصال آنها به آيات قبلى نيز روشن مى شود. اما اينكه بعضى گفته اند كه : آيات در مقام بيان پاره اى از ادله توحيد، بعد از بيان جهالت معرضين از توحيد و گمراهى ايشان است ، درست نيست ، چون با سياق سازگارى ندارد و به زودى اين معنا را روشن خواهيم كرد.
پس اينكه فرمود: (الم ترالى ربك كيف مد الظل و لو شاء لجعله ساكنا) - همان طور كه گذشت - تنظير و تشبيهى است براى اينكه چرا جهل و ضلالت دامنگير مردم مى شود و چگونه خداى تعالى آن را به وسيله فرستادن رسولان و دعوت حقه ايشان بر مى دارد و لازمه اين معنا اين است كه مراد از (مد الظل ) امتداد سايه اى است كه بعد از ظهر گسترده مى شود و به تدريج از طرف مغرب به سوى مشرق رو به زيادى مى گذارد تا آنجا كه آفتاب به كرانه افق
رسيده غروب كند كه در آن هنگام امتداد به آخر مى رسد و شب مى شود و اين سايه در همه احوالش در حركت است و اگر خدا مى خواست آن را ساكن مى كرد.
و اينكه فرمود: (ثم جعلنا الشمس عليه دليلا) منظور اين است كه دلالت آفتاب با نور خود بر اين دلالت مى كند كه در اين ميان سايه اى هست و نيز با گسترده شدن نورش ، دليل بر اين است كه سايه نيز به تدريج گسترده مى شود، زيرا اگر آفتاب نبود كسى متوجه نمى شد كه در اين ميان سايه اى وجود دارد، آرى علت عمومى تشخيص معانى مختلف براى انسان اين است كه احوال عارضه بر آن معانى مختلف مى شود، حالتى پديد مى آيد و حالتى ديگر مى رود و چون حالت دومى آمد آن وقت به وجود حالت اولى پى مى برد و چون حالتى پديد مى آيد حالت قبلى كه تاكنون مورد توجه نبوده به خوبى درك مى شود و اما اگر چيزى را فرض كنيم كه هميشه ثابت و به يك حالت باشد به هيچ وجه راهى براى تنبه به آن نيست .
و معناى اينكه فرمود: (ثم قبضناه الينا قبضا يسيرا) اين است كه ما با تاباندن خورشيد و بالا آوردن آن ، به تدريج آن سايه را از 