بين مى بريم و جهت اينكه از بين بردن را ، قبض ناميده ، آن هم قبض به سوى خودش و آن قبض را هم به قبض آسان توصيف كرد خواست تا بر كمال قدرت الهى خود دلالت كند و بفهماند كه هيچ عملى براى خدا دشوار نيست و اينكه فقدان موجودات بعد از وجودشان انهدام و بطلان نيست ، بلكه هر چه كه به نظر ما از بين مى رود در واقع به سوى خدا باز مى گردد.
معناى (مد الظل ) از نظر ديگر مفسرين  
و آنچه درباره تفسير (مد الظل ) گفتيم - يعنى امتداد سايه بعد از رسيدن آفتاب به موقع ظهر - هر چند معنايى بود كه مفسرين آن را نگفته اند، ليكن سياق - همانطور كه بدان اشاره رفت - با غير آن سازگار نيست .
مثلا بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از سايه كشيده شده ،ما بين طلوع فجر تا طلوع آفتاب است . و بعضى ديگر گفته اند: مراد، ما بين غروب آفتاب و طلوع آن است . و بعضى ديگر گفته اند: سايه اى است كه بعد از طلوع آفتاب براى هر جرم كثيف و كدرى ، مانند كوه و بناء و درخت در طرف مقابل آفتاب پديد مى آيد. بعضى ديگر گفته اند: مراد از آن سايه اى است كه بعد از خلقت آسمان مانند قبه و گستردن زمين در زير آسمان از آسمان به روى زمين افتاد - اين قول از همه اقوال سخيف تر و بى پايه تر است .
در اين آيه التفاتى است از سياق تكلم با غير (ما) - كه در آيات سابق بود - به سياق غيبت و نكته اش اين است كه مراد از اين آيه و آيات بعد از آن ، بيان اين جهت است كه امر هدايت به دست خدا است و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) هيچ اختيارى در اين باب ندارد و خدا هم اراده نكرده آنان را هدايت كند و رسالت و دعوت حقه انبياء، در مقابل ضلالتى كه چون سايه بر اهل ضلال گسترده شده و برداشتن ضلال از هركس كه بخواهد، از شاخه هاى سنت عمومى الهى است در گستردن رحمت بر خلق ، همان طور كه آفتاب را بر زمين مى گستراند، و سايه گسترده در آن را بر مى دارد.
و معلوم است كه خطابى كه متضمن بيان اين حقيقت است ، چيزى نيست كه اختصاص به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) داشته باشد، مخصوصا با اينكه قبلا از آن جناب قدرت بر هدايت را سلب كرده بود، پس آن جناب نبايد مخاطب قرار گيرد، اما كفار، آنها هم كه هواى خود را اله خود گرفته اند و گوش و عقل خود را از كف داده اند، نبايد مخاطب شوند، ناگزير بايد سياق از خطاب و تكلم ، به غيبت التفات يابد.
و در جمله (ثم جعلنا الشمس عليه دليلا ثم قبضناه الينا) رجوعى دوباره است از سياق غيبت به همان تكلم سابق ، و اين برگشتن ، علاوه بر آن نكته كه گفته شد، اظهار عظمت و كبريايى او نيز هست .
و گفتار در جمله (و هو الذى جعل لكم الليل ...) و جمله (و هو الذى ارسل الرياح ...) و جمله (و هو الذى مرج البحرين ...) و جمله (و هو الذى خلق من الماء بشرا...) همان گفتارى است كه در ذيل جمله (الم تر الى ربك ...) گذشت ، و همچنين گفتار در جمله (و انزلنا من السّماء ماء...) و جمله (و لقد صرفناه بينهم ) و جمله (و لو شئنا لبعثنا) همان گفتارى است كه در ذيل جمله (ثم جعلنا الشمس ) گذشت .

و هو الذى جعل لكم الليل لباسا و النوم سباتا و جعل النهار نشورا

(لباس بودن شب ) از اين باب است كه ظلمت آن مانند لباس و پرده ، آدمى را مى پوشاند و به طورى كه راغب گفته : (سبات ) بودن خواب به معناى اين است كه در هنگام خواب آدمى از هر كارى منقطع مى شود، و معناى (نشور) قرار دادن روز، اين است كه حركت و طلب رزق را در روز قرار داده است .
و اين معانى ، يعنى پوشيدن خداى تعالى آدميان را با لباس شب ، و قطع ايشان از عمل
و جنب و جوش و سپس منتشر كردنشان در روز براى سعى و عمل ، حالش حال همان گستردن سايه و دليل قرار دادن آفتاب بر وجود سايه و گرفتن سايه به وسيله آفتاب به سوى خود مى باشد.
اشاره به نعمت باد و آب باران  

و هو الذى ارسل الرياح بشرا بين يدى رحمته و انزلنا من السّماء ماء طهورا

كلمه (بشر) - به ضمه باء و سكون شين - مخفف (بشر) - به دو ضمه - است كه جمع (بشور) به معناى مبشر است و معناى آيه اين است كه : خداى تعالى كسى است كه بادها را مى فرستد تا قبل از آمدن رحمتش (باران )، بشارت آن را بياورد.
و مقصود از (سماء) در جمله (و از سماء آبى طهور نازل كرديم ) جهت بالا است كه همان جو بالاى زمين است ، و (ماء طهور) به معناى نهايت درجه پاكى است كه هم خودش طاهر است و هم طاهر كننده غير خودش مى باشد، چرك ها و كثافات را مى برد و رفع حدث مى كند، بنابراين ، كلمه طهور به طورى كه ديگران هم گفته اند صيغه مبالغه است .

لنحيى به بلده ميتا و نسقيه مما خلقنا انعاما و اناسى كثيرا

كلمه (بلده ) معروف است ، ولى بعضى گفته اند: مراد از آن مطلق مكان است ، همچنانكه در آيه (و البلد الطيب يخرج نباته باذن ربه ) همين معنا منظور است و به همين جهت وقتى براى كلمه (بلد) صفت مى آورد، مذكر (ميت ) مى آورد، نه مونث (ميته )، و اين به اعتبار معناى منظور از كلمه مى باشد كه مكان است ، زيرا اگر معناى مكان منظور نبود بلكه معناى شهر منظور بود بايد صفتش را مونث مى آورد و مى فرمود: (بلده ميته ).
و مكان ميت ، آن سر زمينى است كه گياه نروياند، و احياى آن به همين است كه با فرستادن باران ، سبز و خرمش كند، و كلمه (اناسى ) جمع انسان است ، و معناى آيه روشن است .
حال شامل شدن مرگ بر زمين و احتياج چارپايان و انسانها به آب و نازل كردن آب پاك كننده از آسمان و زنده كردن زمين مرده را با آن و سيراب كردن چارپايان و انسانهاى بسيار، حال همان گستردن سايه است و سپس قرار دادن آفتاب را دليل بر آن و سپس از بين بردنش به وسيله آفتاب ، كه بيانش گذشت .

و لقد صرفناه بينهم ليذكروا فابى اكثر النّاس الا كفورا

از ظاهر اتصال آيه به ما قبل برمى آيد كه ضمير در (صرفناه ) به كلمه (ماء) بر
مى گردد. بنابراين ، معناى تصريف آب در ميان مردم اين است كه يك بار از قومى گرفته به قومى ديگر بدهد و بار ديگر از همان قوم نيز گرفته به اولى بدهد، در نتيجه يكسره باران را بر يك قوم نباراند و با با راندن دائمى هلاكشان نكند و نيز آن را از قومى ديگر به كلى قطع نكند و در نتيجه از تشنگى هلاك نسازد، بلكه آن را در ميان اقوام بگرداند، تا هر قومى نصيب خود را از آن به مقدارى كه مصلحت است بگيرند و از آن بهره مند شوند.
بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از تصريف آب ، گرداندن و بردن آن از اينجا به آنجا است .
جمله (ليذكروا فابى اكثر النّاس الا كفورا) تعليل و بيان دليل تصريف است ، و معنايش اين است كه سوگند مى خورم كه ما آب را در ميان مردم جابجا نكرديم مگر براى اينكه متذكر شوند و شكر بجاى آرند. ولى بيشتر مردم از اداى شكر نعمتهاى ما خوددارى كردند.

و لو شئنا لبعثنا فى كل قريه نذيرا

يعنى اگر مى خواستيم به هر قريه اى رسول و نذيرى بفرستيم كه هر يك ، مردم قريه خود را انذار نموده ، رسالت ما را ابلاغ كند مى فرستاديم ليكن اين كار را نكرديم و به خاطر مقام ارجمند و منزلت عظيمى كه تو نزد ما دارى تو را به سوى تمامى قريه هاى عالم ، نذير و رسول فرستاديم - مفسرين اين جمله را اين طور تفسير كرده اند. و آيه بعدى هم خالى از تاييد آن نيست ، علاوه بر اين ، با آن وجهى كه 