ثناى متصل است ، چون در معناى اين است كه فرموده باشد: (الا ان يتخذ الى ربه سبيلا من شاء ذلك ) نظير آيه (يوم لا ينفع مال و لا بنون الا من اتى اللّه
بقلب سليم ) كه در معنا (الا ان ياتى اللّه بقلب سليم من اتاه به ) مى باشد.
بنابراين ، در آيه مورد بحث و آيه سوره شعراء كه شاهد آورديم فاعل (من اتخذ السبيل - آن كس كه راهى مى گيرد) در جاى فعل خود (اتخاذ سبيل ) به كار رفته تا بفهماند شكرانه اين كار از ناحيه خد، خود اين شخص است ، پس در اين جمله اتخاذ سبيل به سوى خداى سبحان و پذيرفتن دعوت رسول ، خودش پاداش و شكرانه خودش معرفى شده و در اين تعبير به منتهى درجه بى نيازى آن جناب از اجر مالى و يا مقام ايشان اشاره شده و مى فهماند كه آن جناب از ايشان غير از پذيرفتن دعوتش و پيروى از حق ، چيز ديگرى نمى خواهد، نه مال ، و نه جاه و مقام ، و نه هيچ پاداش ديگر، پس از اين جهت راحت و خوشحال باشند و آن جناب را در خيرخواهى هايش متهم نكنند.
و اگر اتخاذ سبيل را معلق به مشيت خود آنان كرد و فرمود: (اگر كسى بخواهد راهى به سوى پروردگارش اتخاذ كند) براى اين است كه بفهماند از ناحيه آن جناب كمال حريت و آزادى را دارند و آن حضرت كسى را اجبار و يا حتى اكراه نمى كند، چون او از طرف پروردگارش بيش از تبشير و انذار وظيفه اى ندارد، وكيل و مسؤ ول آنان نيست ، بلكه امر آنان با خود خداى تعالى است ، هر حكمى را بخواهد درباره آنان مى كند.
پس بعد از آنكه در آيه (قل ما اسئلكم عليه من اجر الا من شاء ان يتخذ الى ربه سبيلا)، براى آن جناب مسجل و قطعى كرد كه به جز رسالت به تبشير و انذار، وظيفه اى ندارد، آن جناب را دستور مى دهد كه به مردم برساند كه در دعوتش هيچ هدف و منظورى ندارد، جز همين كه دعوتش را بپذيرند و به درگاه پروردگار خود راهى باز كنند، بدون اينكه اجر بيشترى منظور داشته باشد - حال آن اجر هر چه باشد - و نيز ابلاغ كند كه ايشان در كار خود مختارند و هيچ اجبار و اكراهى در كارشان نيست ، پس ايشانند و دعوت ، اگر خواستند ايمان بياورند و اگر خواستند كفر بورزند، خود مى دانند.
اين است آنچه كه به آن جناب مربوط مى شود، يعنى رساندن رسالت و بس ، بدون هيچ طمع و تحميل و اكراه و يا انتقامى از مخالفين . و اما زايد بر تبليغ رسالت هر چه باشد راجع به خدا مى شود و رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) بايد آن را به خدا ارجاع داده بر او توكل كند، همچنان كه در آيه بعدى بدان اشاره نموده و مى فرمايد: (و توكل على الحى الذى
لا يموت ).
نظر مفسرين درباره استثناء مذكور  
بيشتر مفسرين گفته اند: (استثناء در آيه ، منقطع است و معنايش (لكن من يشاء ان يتخذ الى ربه سبيلا) مى باشد، يعنى بگو من مزد نمى خواهم و ليكن اگر كسى بخواهد در راه خدا به فقيرى صدقه دهد بدهد). ولى اين تفسير صحيح نيست ، چون نه در لفظ آيه دليلى بر آن وجود دارد و نه در سياق آن .
بعضى از مفسرين گفته اند: (استثناء متصل است ، ولى مضافى در كلام حذف شده و تقدير كلام : (الا فعل من شاء ان يتخذ الى ربه سبيلا) است ، يعنى من مزدى در برابر رسالتم نمى خواهم ، مگر عمل كسى كه بخواهد به وسيله ايمان و اطاعت به آنچه من بدان دعوت مى كنم راهى به سوى پروردگار خود باز كند). ولى اين نيز صحيح نيست ، براى اينكه بنابراين تفسير، معنا همان مى شود كه ما گفتيم (البته ) با اين تفاوت كه در اين تفسير تقديرى به كار گرفته شده و تقدير هم كه بر خلاف اصل است ، و گرنه ، ما هم گفتيم كه : اين آيه مى خواهد خيال مردم را از جهت بدهكارى مزد راحت نموده به كلى طمع ايشان را قطع كند و مزد رسالت را منحصر در پذيرفتن دعوت سازد.
بعضى ديگر گفته اند: اين استثناء، متصل است ولى مضافى در تقدير است و تقدير آيه :( لا اسئلكم عليه من اجر الا اجر من شاء...) است ، يعنى من مزدى نمى خواهم مگر مزدى كه در اثر ايمان آوردن كسى عايدم مى شود، چون (الدال على الخير كفاعله )، ولى اگر اين حرف صحيح باشد مقتضايش اين است كه بفرمايد: (الا من اتخذ الى ربه سبيلا) و ديگر احتياج به كلمه (شاء) نداشت چون اجرى كه عايد رسول خدا(صلى الله عليه و آله ) مى شود از ايمان و عمل مردم مى شود، نه از مشيت و خواستن آنان .

و توكل على الحى الذى لا يموت و سبح بحمده و كفى به بذنوب عباده خبيرا

بعد از آنكه اين معنا را مسجل و قطعى كرد كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) هيچ مسؤ وليتى در امر مردم ندارد، و هيچ وظيفه اى جز تبليغ رسالت به عهده او نيست و بايد به آنها برساند كه در دعوتش هيچ مزدى هم منظور ندارد و مردم در كار خود در كمال اختيارند، اگر خواستند ايمان بياورند و اگر خواستند كفر بورزند. اينك در اين جمله آن بيان را تتميم
نموده دستورش مى دهد كه خداى را در كار ايشان وكيل بگيرد، پس خداى تعالى بر مردم و بر هر چيزى وكيل ، وبه گناهان بندگان خبير است .
تنها وكيل و متصرف در امور بندگان خدا است كه داراى حيات و ملك و علم مطلق است 
پس اينكه فرمود: (و توكل على الحى الذى لا يموت ) معنايش اين مى شود كه خداى را در كار مردم وكيل بگير، تا به هر چه بخواهد درباره آنان حكم كند و هر چه خواست با آنان انجام دهد. چون او وكيل بر مردم و بر همه موجودات است و اگر نفرمود: (و توكل على اللّه ) بلكه فرمود: (على الحى الذى لا يموت ) براى اين بود كه خواست به علت حكم هم اشاره كرده باشد، و بفهماند خدايى كه حى است و هرگز نمى ميرد از او چيزى فوت نمى شود. پس تنها او است كه مى تواند وكيل باشد.
و معناى اينكه فرمود: (و سبح بحمده ) اين است كه خداى را از عجز و جهل و از هر چيزى كه لايق ساحت قدس او نيست منزه بدار، در حالى كه اين تنزيهت مقارن با ثناى جميل او نيز باشد، و اگر كفار را مهلت داد و با نعمت هاى خود استدراج كرد، بدان كه از عجز و زبونى نيست و نيز از جهل به گناهان آنان نبوده ، و اگر ايشان را به جرم گناهانشان گرفت به ملاك حكمتى بوده كه اقتضاء مى كرده و نيز به خاطر استحقاق ايشان بوده است ، پس هم سزاوار تسبيح است و هم حمد.
سياق (و كفى به بذنوب عباده خبيرا) دلالت مى كند بر توحيد خدا در فعل و صفاتش ، يعنى تنها او وكيل و متصرف در امور بندگان خويش است و تنها او است كه به گناهان بندگان ، خبير است و تنها او است كه درباره آنان حكم مى كند، بدون اينكه احتياجى به كسى داشته باشد كه او را در عمل يا حكمش يارى دهد.
از اينجا به خوبى روشن مى گردد كه آيه بعدى هم كه مى فرمايد: (الذى خلق السموات و الارض ) متمم جمله (و توكل على الحى الذى لا يموت ...) است ، چون اين آيه نيز، مشتمل بر توحيد خدا در ملك خويش و تصرفش در آن است ، همچنان كه جمله (و كفى به ...) مشتمل است بر علم و اطلاع او و معلوم است كه با حيات و ملك و علم روى هم معناى وكالت تمام مى شود كه به زودى توضحيش خواهد آمد - ان شاء الله .

الذى خلق السموات و الارض و ما بينهما فى سته ايام ثم استوى على العرش الرحمن فسئل به خبيرا

ظاهر سياق مى رساند كه موصول (الذى ) صفت باشد براى جمله (الحى الذى لا يموت ) در آيه قبل و با همين صفت ، بيان در جمله (و توكل على الحى الذى لا يموت ) تمام مى شود