فسير خوبى نكرده است ، براى اينكه آيه شريفه مى فرمايد (تو از كافرانى ) و از ظاهر آن بر مى آيد كه مراد فرعون ، كفران نعمتى است كه به عموم بنى اسرائيل داشته و نيز آن نعمت ها كه به خصوص موسى ارزانى داشته است ، نه تنها نعمتهاى خاصه به موسى .
پاسخ موسى عليه السّلام به سه اشكال و اعتراض فرعون بر آن حضرت  

قال فعلتها اذا و انا من الضالين ففررت منكم لما خفتكم فوهب لى ربى حكما و جعلنى من المرسلين و تلك نعمه تمنها على ان عبدت بنى اسرائيل

ضمير در (فعلتها) به كلمه (فعلة ) - كه در آيه قبلى بود - برمى گردد و ظاهرا كلمه (اذا) مقطوع از جواب و جزاء است ، و - بطورى كه گفته اند - معناى (حينئذ - در اين هنگام ) را مى رساند و كلمه (عبدت ) از تعبيد است و تعبيد و اعباد به معناى بنده گرفتن است .
و اين آيات سه گانه جوابى است كه موسى (عليه السلام ) از اعتراض فرعون داده و از تطبيق اين جواب با اعتراضى كه فرعون كرد بر مى آيد كه موسى (عليه السلام ) اعتراض فرعون را تجزيه و تحليل كرده و از آن سه تا اشكال فهميده و در نتيجه به هر سه پاسخ گفته است :
اول اينكه ، فرعون از رسالت وى استبعاد كرده ، كه چنين چيزى ممكن نيست ، مگر ممكن است كسى كه ما سوابق او را كاملا مى شناسيم و مى دانيم كه مردى است چنين و چنان ، رسول خدا شود؟ كه جمله : (الم نربك فينا وليدا و لبثت فينا من عمرك سنين ) متضمن آن است .
دوم اينكه ، عمل او را زشت دانسته ، و او را مفسد و مجرم خوانده ، كه جمله : (فعلت فعلتك التى فعلت ) متضمن آن است .
سوم اينكه ، بر او منت نهاده كه تو يكى از بردگان مايى ، كه جمله (و انت من الكافرين ) اشاره به آن است .
و طبع كلام اقتضاء مى كرده كه نخست از اشكال دوم پاسخ گويد سپس از اعتراض اولش و در آخر از اعتراض سومش و موسى (عليه السلام ) همينطور پاسخ داد.
پس ، جمله (فعلتها اذا و انا من الضالين ) جواب از اعتراض دوم او است كه موسى (عليه السلام ) را مجرم دانست و جرمش را بزرگ جلوه داد و به خاطر اينكه - به اصطلاح - احساسات عليه او تحريك نشود نامى از كشتن نبرد تا قبطيان حاضر در جلسه متاءثر نشوند.
مقصود از ضلالت در سخن موسى عليه السّلام :(قال فعلتها اذا و اءنا من الضالين ...)
دقت در متن جواب و مقابله آن با اعتراض فرعون ، اين معنا را مى رساند كه جمله : (ففررت منكم لما خفتكم فوهب لى ربى حكما) تتمه جواب از قتل باشد، تا حكم (نبوت )
در مقابل ضلال قرار گرفته باشد و در اين صورت به خوبى روشن مى شود كه مراد از ضلال ، جهل در مقابل حكم است ، زيرا حكم به معناى اصابه نظر و درك حقيقت هر امرى و متقن بودن نظريه در تطبيق عمل با نظريه است .
در نتيجه معناى حكم ، قضاوت به حق در خوبى و يا بدى يك عمل ، و تطبيق عمل با آن قضاوت است و اين قضاوت به حق همان است كه به انبياء داده مى شود، همچنان كه قرآن كريم درباره آنان فرمود: (و ما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله ).
بنا بر اين ، مراد موسى (عليه السلام ) اين است كه اگر آن روز آن عمل را كردم ، در حالى كردم كه به خاطر جهل گمراه بودم و مصلحت كار را نمى دانستم و نمى دانستم در اين عمل ، حق چيست تا پيروى كنم .
و خلاصه : حكم خدا را نمى دانستم ، يك نفر از بنى اسرائيل مرا به يارى خود خواند و من او را يارى كردم و هرگز احتمال نمى دادم كه اين يارى او به كشته شدن مرد قبطى مى انجامد و عاقبت وخيمى به بار مى آورد و مرا ناگزير مى كند كه از مصر بيرون شده به مدين بگريزم و سالها از وطن دور شوم .
رد گفتار مفسرين در معناى ضلالت در آيه شريفه  
از اينجا روشن مى شود اينكه بعضى گفته اند: مراد از ضلالت ، جهل است ، البته جهل به اين معنا كه آدمى بدون پروا اقدام به عملى كند و درباره عواقب آن نينديشد همچنان كه در شعر شاعر آمده :
الا لا يجهلن احد علينا
 
فنجهل فوق جهل الجاهلينا
 
و همچنين اينكه بعضى ديگر گفته اند: مراد از ضلالت ، محبت است همچنان كه كلام فرزندان يعقوب كه به پدرشان گفتند: (تا لله انك لفى ضلالك القديم ) به معناى محبت تفسير شده ، يعنى تو همچنان بر محبت يوسف باقى هستى و در آيه مورد بحث معناى كلام موسى (عليه السلام ) اين است كه آن روز كه من آن قبطى را كشتم ، از اين جهت بود كه من از دوستداران خدا بودم ، و دوستى با خدا، اجازه نداد كه در عاقبت عمل خود بينديشم ،
معناى صحيحى نيست .
اما وجه اول صحيح نيست براى اينكه در اين وجه موسى (عليه السلام ) اعتراف به جرم و نافرمانى خدا كرده و حال آنكه آيات سوره قصص تصريح دارد بر اينكه خداى تعالى قبل از واقعه قتل مزبور هم به او حكم و علم داده بود و داشتن حكم و علم با ضلالت به اين معنا نمى سازد.
و اما وجه دوم صحيح نيست چون علاوه بر اينكه با سياق نمى سازد از ادب قرآن به دور است كه محبت خداى را ضلالت بخواند.
و اما قول آن مفسر ديگر كه گفته : (مراد از ضلالت ، جهل به معناى عدم تعمد است و معنايش اين است كه من اين كار را عمدا نكردم ) صحيح نيست ، چون مى دانيم كه موسى (عليه السلام ) اين كار را عمدا كرد چيزى كه هست منظورش تاءديب او بود ولى به قتلش منجر شد.
همچنين گفتار مفسر ديگرى كه گفته : مراد از ضلالت ، جهل به شرايع است ، همچنانكه در آيه (و وجدك ضالا فهدى ) به اين معنا است . و نيز قول آن مفسر ديگر كه گفته : مراد از ضلالت فراموشى است ، همچنان كه در آيه (ان تضل احديهما فتذكر احديهما الاخرى ) به اين معنا است و معناى آيه مورد بحث اين است كه : من هنگامى او را كشتم كه حرمت آدم كشى را فراموش كرده بودم و يا فراموش كرده بودم كه اينطور زدن عادتا به قتل او مى انجامد.
همه اين اقوال وجوهى هستند كه ممكن است بازگشت يك يك آنها به همان وجهى باشد كه ما بيان داشتيم .
جمله (ففررت منكم لما خفتكم فوهب لى ربى حكما) متفرع است بر داستان قتل ، و علت ترس موسى و فرار كردن وى همان است كه خداى تعالى در سوره قصص ذكر كرده و فرموده است : (و جاء رجل من اقصى المدينه يسعى قال يا موسى ان الملا ياتمرون بك ليقتلوك فاخرج انى لك من الناصحين فخرج منها خائفا يترقب ).
مراد از حكمى كه بعد از گريختن موسى عليه السّلام از مصر به او داده شده (فوهبلى ربى حكما) 
و اما مراد از (حكم ) - آنطور كه ما استظهار كرديم - اصابه نظر، و رسيدن به حقيقت
هر امر و اتقان راءى در عمل به آن نظريه است و اگر بگويى آيه شريفه صريح است در اينكه موهبت حكم ، بعد از داستان قتل به موسى (عليه السلام ) داده شد ولى مفاد آيات سوره قصص اين است كه اين موهبت قبل از داستان قتل به موسى (عليه السلام ) داده شده چون فرموده : (و لما بلغ اشده و استوى آتيناه حكما و علما و كذلك نجزى المحسنين و دخل المدينة ) و بعد از آن داستان قتل و فرار كردن را ذكر مى كند بنابر اين ميان اين دو آيه چگونه مى توان جمع نمود و رفع تناقض كرد؟
در جواب مى گوييم : كلمه حكم ، هم در آيه مورد بحث و هم در آيه سوره قصص بطور نكره آمده و اين خود اشعار دارد بر اينكه اين دو حكم با هم فرق دارند و درباره خصوص تورات كه متضمن حكم بوده فرموده : (و عندهم التورية فيها حكم اللّه ) و ما مى دانيم كه تورات بعد از غرق شدن فرعو