ايان دادن به داستان موسى (عليه السلام ) به مهمترين خبر مربوط به ابراهيم (عليه السلام ) اشاره مى كند، كه با فطرت سالم و پاك خود عليه قومش كه همگى به اتفاق كلمه بت مى پرستيدند، به حمايت از دين توحيد و پرستش خداى سبحان قيام نموده ، از مردم وطنش بيزارى جست و از دين حق دفاع نمود و گذشت بر او آنچه كه گذشت ، كه همه آيت و معجزه بود، ولى بيشتر قوم او نيز ايمان نياوردند، كه در آخر آيات مورد بحث بدان اشاره مى فرمايد.

و اتل عليهم نبا ابراهيم
 
در اين جمله ، سياق را از آنچه در اول داستان بود تغيير داد، به اين معنا كه در اول داستان فرمود: (و اذ نادى ربك موسى ... - به ياد آر آن روز را كه پروردگارت به موسى ندا كرد...) و در اينجا پاى مردم معاصر پيغمبر اسلام را به ميان كشيده مى فرمايد داستان ابراهيم را براى اينان بخوان و اين براى اين است كه مى خواهد اين داستان به گوش مشركين عرب كه عمده آنان قريش است و ابراهيم هم پدر بزرگ قريش بود برسد تا بدانند كه آن جناب مانند پدر بزرگشان به نشر دين توحيد و دين حق قيام نموده ، آن روز احدى گوينده (لا اله الا اللّه ) نبود و خدا ابراهيم را يارى كرد، چون ابراهيم دين خدا را يارى كرد و در نتيجه كلمه توحيد ثابت شد و در سر زمين مقدس فلسطين و در حجاز انتشار يافت .
و اين همه نبود مگر به خاطر اينكه دين توحيد يك داعى قوى از درون فطرت انسانها دارد، علاوه بر اينكه خدا هم حامى آن است و در همين خود آيتى است از خدا كه عبرت گيرندگان بايد از آن عبرت گيرند و از دين وثنيت بيزارى جويند همچنان كه ابراهيم از آن كيش و حتى از پدر و قومش كه طرفدار آن بودند بيزارى جست .
سؤ ال و جواب و مهاجه ابراهيم عليه السّلام با پدر و قوم خود درباره پرستش بتها

اذ قال لابيه و قومه ما تعبدون )

اين جمله مخاصمه و مناظره آن جناب است با پدرش ، غير آن مخاصمه اى كه با مردم عصر خود داشت ، همچنان كه خداى تعالى آن را در سوره انعام حكايت فرموده ، ليكن در اينجا چون بنا بر اختصار بوده هر دو مخاصمه را يك جا آورده و به يك سبك و روش ‍ حكايت فرموده ، يعنى آن مقدار را كه قدر مشترك ميان دو سبك احتجاج است نقل كرده است .
و جمله (ما تعبدون ) پرسش از حقيقت است ، در حقيقت خود را جاى كسى فرض كرده كه هيچ اطلاعى از حقيقت آه آنان و ساير شؤ ون آن ندارد، و اين خود يكى از طرق مناظره است و مخصوص موردى است كه كسى بخواهد حقيقت و ساير شؤ ون مدعاى خصم را به خود او بفهماند، تا وقتى اعترافى از او شنيد همان را سوژه و مدرك قرار داده بطلان مدعايش را اثبات كند.
علاوه بر اين ، وجه ديگر اين گونه پرسش از آن جناب اين است كه اين محاجه مربوط به اولين روزى است كه ابراهيم (عليه السلام ) از پناهگاه خود در آمده و داخل در مجتمع پدر و قوم خود شده است و قبل از اين چيزى در اين باره نديده بود و احتجاجى كه كرد از يك فطرت ساده و پاك كرد، كه تفصيلش در سوره انعام گذشت .

قالوا نعبد اصناما فنظل لها عاكفين

كلمه (ظل ) به معناى ( دام - ادامه يافت ) مى باشد و كلمه (عكوف ) به معناى ملازمت و ايستادن نزد چيزى است ، و حرف لام در كلمه (لها) براى تعليل است و جمله را چنين معنا مى دهد: (گفتند ما بت هايى را مى پرستيم و دائما نزد آنه هستيم ، براى خاطر خود آنها) كه از جمله (نزد آنها هستيم ...) تفريع بر ما قبل است .
كلمه (صنم ) به معناى جثه و مجسمه اى است كه آن را فلز و يا چوب يا غير آن به شكل مخصوصى بسازند، تا به خيال بت پرستان صفاتى كه در معبود معينى هست در اين مجسمه كه نمايانگر آن معبود است نشان داده باشند.
توضيحى در باره حقيقت بت پرستى و اينكه بت بصورت قبله اى براى عبادت خداىسبحان نبوده است 
و اين بت پرستان ، ملائكه و جن را مى پرستيدند و آنها را موجوداتى روحانى و خارجى از عالم اجسام و منزه از خواص ماده و آثار آن مى دانستند و چون در هنگام عبادت توجه به اين
موجودات روحانى برايشان دشوار بود و نمى توانستند آنها را در ذهن خود مجسم سازند لذا دست به اين ابتكار زدند كه براى هر يك مجسمه اى نمايانگر آن موجود روحانى بسازند و هنگام عبادت متوجه آن مجسمه شوند.
در عبادت ستاره پرستان نيز مطلب از اين قرار بود، چون در كيش آنان نيز معبود اصلى روحانيات كواكب بود و از در ناچارى خود اجرام كواكب را صنم و نمايانگر آن روحانيات گرفته تا كواكب را بپرستند، ولى در اينجا از نظر اينكه ستارگان ، طلوع و غروب دارند و روزها اصلا پيدا نيستند ناگزير شدند صنم ديگرى براى اين صنمها بسازند، تا قواى فعاله و آثارى كه ستارگان در عالم پايين دارند مجسم سازد، مثلا، (زهره ) به زعم ايشان ايجاد طرب و سرور و نشاط مى كند، اين آثار را در صنم زهره نمايش مى دادند، يعنى صنم زهره را به شكل دخترى زيبا مى ساختند، و چون مريخ را منشاء فتنه و خونريزى مى دانستند، صنم آن را به صورتى ديگر، و عطارد را كه سمبل علم و معرفت مى پنداشتند صنم آن را نمايانگر آثار و خواص آن مى ساختند و همچنين صنمى كه براى بزرگان و قديسين از بشر درست مى كردند، بدين منوال بود. بنابراين ، بت ها را به طور كلى براى اين مى ساختند كه آينه اى براى رب خودش ‍ باشد كه يا فرشته است يا جن و يا انسان ،چيزى كه هست به جاى اينكه خود رب را بپرستند همان بت را مى پرستيدند و در عبادت متوجه آن گشته بدان تقرب مى جستند و اگر خيلى به اصطلاح روشن فكر مى شدند، از بت تجاوز كرده خود رب را عبادت مى كردند، ولى از عبادت خداى سبحان هيچ خبرى نبود.
و اين تحقيق ادعاى بعضى بت پرستان را كه مى گويند: (ما خدا را مى پرستيم و بت تنها براى ما قبله ما است ، تا عبادتمان را بدان طرف انجام دهيم و گرنه مقصود اصلى از عبادت بت نيست ، همچنان كه مسلمين خدا را مى پرستند، ولى عبادت خود را رو به كعبه انجام مى دهند) تكذيب مى كند.
براى اينكه قبله عبارت از محلى است كه در حال عبادت رو به آن مى ايستند، نه اينكه به عبادت رو به آن بايستند ولى بت پرستان هم در عبادت و هم به عبادت رو به بت مى ايستند، و به عبارت ديگر: توجه به سوى قبله است ولى عبادت براى پروردگار قبله است و او خدا(عز اسمه ) است و اما در بت هم به سوى بت متوجه مى شوند و هم براى او عبادت مى كنند، نه براى رب بت ، و بر فرض هم كه بعضى روشنفكران ايشان عبادت را براى رب بت كه گفتيم يكى از روحانيات دهند، باز خداى سبحان را عبادت نمى كنند، پس در كيش بت پرستى ، خداى تعالى به هيچ وجه و در هيچ حالى عبادت نمى شود.
و كوتاه سخن اينكه : از سؤ ال ابراهيم (عليه السلام ) كه چه مى پرستيد؟ پاسخ دادند به اينكه (نعبد اصناما - بتهايى را مى پرستيم )، خواستند بگويند: اين مجمسه ها كه مى پرستيم صنم هستند، يعنى مقصود بالذات نيستند، بلكه مقصود بغيرند، و براى غير عبادت مى شوند.
ابراهيم بر كلمه صنم تكيه نكرد، بلكه كلمه (نعبد) را سوژه بحث خود قرار داد و با آن به مخاصمه با ايشان پرداخت ، چون معبود مستقل بودن صنم ، با صنم بودن منافات دارد، زيرا صنم نمايانگر غير است پس نبايد خودش پرستش شود و اگر پرستش شود بايد مشتمل بر چيزى ك