ى از آنها مربوط به هدايت به سوى منافع دنيوى است و بعضى ديگرش راجع به هدايت به سوى منافعى است كه به زندگى آخرت مربوط مى شود. و اگر مراد از هدايت ، در جمله مورد بحث را تنها هدايت دينى بگيريم ، در نتيجه صفاتى كه در جملات بعد از آن آمده ارتباطى به مساءله هدايت نداشته و هر يك تنها معناى خود را مى دهد و اگر بعد از نعمت خلقت ، خصوص نعمت هدايت را آورد و آن را بر ساير نعمتها مقدم داشت ، براى اين است كه نعمت هدايت بعد از نعمت هستى از هر نعمت ديگر بهتر و مهمتر است .
اشاره ابراهيم عليه السّلام به نعمتهاى مادى خداوند 
(و الذى هو يطعمنى و يسقين و اذا مرضت فهو يشفين ) - اين تعبير به منزله كنايه است از همگى نعمتهاى مادى كه خداى تعالى آنها را به منظور تتميم نواقص و رفع حوائج دنيايى به آن جناب داده و اگر از ميان همه نعمتها تنها مساءله طعام و شراب و بهبودى از مرض را ذكر كرد، براى اين بود كه اينها مهمتر از ساير نعمتها است .
و از همينجا معلوم مى شود كه جمله و (چون مريض شوم ) مقدمه است براى ذكر شفاء، و گرنه كافى بود بفرمايد (طعام و شراب و شفايم مى دهد) به همين جهت مريض شدن را به خودش نسبت داد، چون اگر به خدا نسبت مى داد با منظورش كه ذكر نعمتها بوده نمى ساخت ، چون مريض كردن سلب نعمت است نه نعمت ، و اما اينكه بعضى گفته اند : (مرض را با اينكه آن هم از خداست به خودش نسبت داد تا رعايت ادب را كرده باشد) صحيح نيست .
و اما اينكه چرا كلمه (الذى ) را تكرار كرد، با اينكه ممكن بود بفرمايد: (و هو يطعمنى و يسقين ...) براى اين بود كه دلالت كند كه يك يك اين صفات به تنهايى در اثبات ربوبيت خداى تعالى و تدبير امر آدمى و اينكه او قائم بر نف س آدمى و اجابت كننده دعاى او است كافى است .
(و الذى يميتنى ثم يحيين ) - منظورش از (ميراندن ) مرگى است كه آن را براى هر
كسى تقدير كرده و فرموده : (كل نفس ذائقة الموت ) و اين مرگ به انعدام و فنا نيست ، بلكه به نقل دادن آدميان از خانه اى به خانه اى ديگر است ، و اين خود يكى از تدابير عام است كه در عالم جارى است ، و مراد از زنده كردن ، افاضه حيات بعد از مرگ است .
وجه اينكه ابراهيم عليه السّلام فرمود به مغفرت خدا طمع دارم ، و مراد از خطيئه اىكه به خود نسبت دارد
(و الذى اطمع ان يغفرلى خطيئتى يوم الدين ) - (يوم الدين ) يعنى روز جزاء كه همان روز قيامت است ، و مساءله آمرزش را مثل ساير نعمتهاى مذكور به طور قطعى ذكر نكرد و نگفت : (و كسى كه مرا مى آمرزد) بلكه گفت : و (كسى كه اميدوارم مرا بيامرزد)، دليلش اين است كه مساءله آمرزش به استحقاق نيست ، تا اگر كسى خود را مستحق آن بداند قطع به آن پيدا كند، بلكه فضلى است از ناحيه خدا و بطور كلى هيچ كس از خدا هيچ چيز طلبكار نيست ، بلكه چيزى كه هست اين خداى سبحان است كه بر خود واجب كرده كه خلق را هدايت كند و رزق دهد و بميراند و زنده كند، ولى بر خود واجب نكرده كه هر گنهكارى را بيامرزد.
درباره رزق فرموده : (فو رب السّماء و الارض انه لحق ) و درباره مرگ فرموده : (كل نفس ذائقة الموت ) و درباره احياء بعد از مرگ فرموده : (اليه مرجعكم جميعا وعد اللّه حقا) ولى درباره مغفرت نفرموده : (يغفركم جميعا - همه شما را مى آمرزد) بلكه فرموده : (ان اللّه لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء).
در جمله مورد بحث ، ابراهيم (عليه السلام ) به خود نسبت خطا و گناه داده با اينكه آن جناب از گناه معصوم بود و اين خود دليل بر آن است كه مرادش از خطيئه ، مخالفت اوامر مولوى الهى نبوده ، چون خطيئه و گناه مراتبى دارد و هر كس به حسب مرتبه اى كه از عبوديت خدا دارد، در همان مرتبه خطيئه اى دارد،همچنان كه فرموده اند: (حسنات الابرار سيات المقربين - خوبيهاى نيكان براى مقربين درگاه حق ، بدى و گناه بشمار مى رود) و به همين جهت است كه خداى تعالى به رسول گرامى خود (صلى اللّه عليه و آله ) دستور مى دهد: (و استغفر لذنبك ).
آرى خطيئه از مثل ابراهيم (عليه السلام ) عبارت است از اينكه به خاطر ضروريات زندگى از قبيل خواب و خوراك و آب و امثال آن نتواند در تمامى دقائق زندگى به ياد خدا باشد هر چند كه همين خواب و خوراك و ساير ضروريات زندگى اطاعتى است و چگونه ممكن است خطيئه غير اين معنا را داشته باشد؟ و حال آنكه خداى تعالى تصريح كرده به اينكه آن جناب مخلص خداست و غير خدا احدى از آن جناب سهم ندارد و شريك نيست و در اين باره فرموده : (انا اخلصناهم بخالصه ذكرى الدار). و ما در آخر جزء ششم اين كتاب و نيز در جلد هفتم آن در ذيل داستانهاى ابراهيم بحثى گذرانديم كه با اين مقام نيز ارتباط دارد.

رب هب لى حكما و الحقنى بالصالحين

بعد از آنكه ابراهيم (عليه السلام ) نعمتهاى مستمره و متوالى و متراكم خداى تعالى را نسبت به خود ياد آور شد كه از روزى كه خلق شده تا بى نهايت به وى ارزانى داشت و با ذكر اين نعمت ها و تصور لطف و مرحمت الهى حالتى به او دست داد، آميخته از جاذبه رحمت و فقر عبوديت و اين حالت ، او را واداشت تا به درگاه خدا اظهار حاجت نموده ، باب سؤ ال را مفتوح دارد، ناگزير سياق سخن خود را كه تا اينجا سياق غيبت بود(و مى فرمود: رب العالمين كسى است كه مرا خلق كرده و هدايت مى كند...) به سياق خطاب برگرداند و روى سخن به خداى تعالى نموده ، عرض حاجت كند.
پس در جمله (رب - پروردگار من ) كلمه (رب ) را به ضمير (ياء) يعنى به خودش نسبت داد، بعد از آنكه در چند جمله رب را به عنوان رب العالمين ستود و اين بدان جهت بود كه خواست رحمت الهى را بر انگيخته و عنايت ربانى را براى اجابت دعا و در خواستش به هيجان در آورد.
مقصود از (حكم ) و الحاق به صالحين كه ابراهيم عليه السّلام (از پروردگار خودتقاضا كرد (رب هب لى حكما والحقتى بالصالحين )
و در جمله (هب لى حكما) منظورش از (حكم )، همان است كه در كلام گذشته موسى (عليه السلام ) كه فرمود: (فوهب لى ربى حكما)، گفتيم كه حكم به معناى اصابه نظر و داشتن راى مصاب در مسائل كلى اعتقادى و عملى است و نيز در تطبيق عمل بر آن معارف كلى است ، همچنان كه آيه (و ما ارسلنا من قبلك من رسول الا نوحى اليه انه لا اله الا انا فاعبدون ) درباره معارف اعتقادى و عملى است كه جامع همه آنها توحيد و تقوى است ، و
نيز آيه (و اوحينا اليهم فعل الخيرات و اقام الصلوة و ايتاء الزكوة و كانوا لنا عابدين ) كه مربوط به يافتن راه سداد و هدايت به سوى صلاح در مقام عمل است و اگر در آيه مورد بحث حكم را نكره آورد، براى اين بود كه به عظمت و اهميت آن اشاره كرده باشد.
(و الحقنى بالصالحين ) - كلمه (صلاح ) - به طورى كه راغب گفته - در مقابل فساد است و (فساد) عبارت است از تغيير دادن هر چيزى از آنچه طبع اصلى آن اقتضاء دارد، در نتيجه صلاح به معناى باقى ماندن و يا بودن هر چيزى است به مقتضاى طبع اصليش ، تا آنچه خير و فايده در خور آن است بر آن مترتب گردد، بدون اينكه به خاطر فسادش چيزى از آثار نيك آن تباه گردد.
و چون كلمه (صالحين ) در آيه مورد بحث مقيد به صالحين در عمل و يا(اخلاق و يا) امثال آن نشده ، قهرا مراد از آن تنها صالحين در ذ