هاى بياور (154).
گفت : اين شترى است براى سهمى او (از آب ) است و براى شما نيز سهم روز معينى (155).
آزارى به آن نرسانيد كه عذاب روزى بزرگ به شما مى رسد (156).
آن را كشتند و پشيمان شدند (157).
و دچار عذاب شدند كه در اين عبرتى هست و بيشترشان مؤ من نبودند ( 158).
و پروردگارت نيرومند و رحيم است ( 159).

بيان آيات

اين آيات به اجمال به داستان صالح (عليه السّلام ) و قومش اشاره مى كند، و صالح نيز يكى از انبياى عرب است ، كه قرآن كريم تاريخ او را بعد از هود مى داند.

كذبت ثمود المرسلين ... على رب العالمين

معناى اين چند آيه در گذشته روشن شد.

اتتركون فيما هيهنا آمنين

ظاهرا استفهام در آيه ، استفهام انكار است و كلمه (ما) موصوله مى باشد و مراد از آن نعمتهايى است كه بعدا يعنى از جمله (فى جنات و عيون ) به بعد آن را تفصيل مى دهد و كلمه (هيهنا) اشاره است به مكان حاضر و نزديك ، كه مراد از آن در آيه همان سرزمين ثمود است و كلمه (آمنين ) حال از نايب فاعل (تتركون ) است .
و معناى آيه اين است كه شما در اين نعمتهايى كه در سرزمينتان احاطه تان كرده مطلق العنان رها نمى شويد و چنين نيست كه از آنچه مى كنيد بازخواست نگرديد و از هر مؤ اخذه الهى ايمن باشيد.

فى جنات و عيون و زروع و نخل طلعها هضيم

اين جمله همان بيان تفصيلى است كه گفتيم براى جمله (فيها هيهنا) ذكر مى كند و اگر بعد از ذكر جنات ، نخل را كه باز يكى از مصاديق جنات است ذكر فرمود، به خاطر اهتمامى است كه عرب به اين درخت دارد و كلمه (طلع ) در نخل به منزله گرد گل در ساير درختان است و كلمه (هضيم ) - به طورى كه گفته اند - به معناى درختان تو در هم و سر بهم كشيده است .

و تنحتون من الجبال بيوتا فارهين

راغب در مفردات گفته : كلمه (فره ) به فتحه فاء و كسره راء - صفت مشبهه و به معناى شهوت پرست است و آيه (و تنحتون من الجبال بيوتا فارهين ) يعنى حاذقين ( استادانه ). و بعضى ديگر گفته اند: فارهين يعنى شهوتپرستان .
و بنا به نظريه او اين آيه شريفه در مقام بيان نعمت خواهد بود و بنا به آن معناى ديگر در مقام انكار شهوت رانى و طغيان و سرمستى و عياشى آنان است . و به هر حال چه به آن معنا و چه به اين معنا آيه شريفه در سياق استفهام است .

فاتقوا اللّه و اطيعون

اين جمله تفريع بر انكار قبلى است ، كه گفتيم در معناى نفى است .
نهى نمودن صالح عليه السّلام قوم ثمود را از اطاعت امر مسرفان كه فساد مى كنند واصلاح نمى كنند 

و لا تطيعوا امر المسرفين الذين يفسدون فى الارض و لا يصلحون

ظاهرا مراد از (امر مسرفان ) امر در مقابل نهى است ، به قرينه اينكه از اطاعت آن نهى فرموده ، هر چند بعضى از مفسرين احتمال داده اند كه به معناى شان باشد. بنا بر اين مراد از اطاعت امر آنان تقليد عاميانه و پيروى كوركورانه ايشان ، در اعمال و روش زندگى است ، آن روشى كه آنان سلوكش را دوست مى دارند.
و مراد از مسرفين چه اينكه كلمه آمر به آن معنا باشد و چه به اين معنا، اشراف و بزرگانى هستند كه ديگران آنان را پيروى مى كنند خطابى هم كه در آيه است ( اطاعت مكنيد ) به عموم تابعين ايشان است كه آنها هستند كه صالح (عليه السّلام ) اميد داشت از
پيروى بزرگان دست بردارند، و لذا خطاب را متوجه ايشان كرد، نه اشراف ، چون از ايمان آوردن اشراف ماءيوس بود.
ممكن هم هست خطاب را متوجه هر دو دسته بدانيم ، و بگوييم اشراف هم به نوبه خود مقلد پدران گذشته خود بودند و امر آنان را اطاعت مى كردند، همچنان كه به صالح گفتند (اتنهينا ان نعبد ما يعبد آباونا) پس به اين اعتبار همه آنان از اشراف و عوامشان ، امر مسرفين را اطاعت مى كردند و آيه شريفه همه را از آن نهى مى كند.
و اما مسرفين چه كسانى بوده اند؟ آيه بعدى ايشان را عبارت دانسته از كسانى كه از مرز حق تجاوز نموده ، از حد اعتدال بيرون شده اند و توصيفشان فرموده به (الذين يفسدون فى الارض و لا يصلحون ) و اين خود اشاره به علت حقيقى حكم است و معنايش ‍ اين است كه از خدا بپرهيزيد و امر مسرفان را اطاعت مكنيد، براى اينكه ايشان مفسد در زمينند و اصلاحگر نيستند و معلوم است كه با افساد، هيچ ايمنى از عذاب الهى نيست و از سوى ديگر او عزيز و انتقام گيرنده است .
توضيح اينكه نتيجه انحراف انسان از فطرت ، فساد و افساد در زمينبالمآل عذاب و هلاك است 
توضيح اينكه عالم هستى در عين تضاد و تزاحمى كه بين اجزايش هست به نحو خاصى به هم مرتبط و پيوسته است و آن رشته ارتباط خاص ، اجزاى عالم را هم آغوش و هماهنگ يكديگر كرده و در اثر اين هم آغوشى و هماهنگى هر موجودى را به نتيجه و اثر رسانده است ، عينا مانند دو كفه ترازو، كه در عين ناسازگارى با هم و اختلاف شديدى كه با هم دارند، به طورى كه هر يك به هر قدر به طرفى متمايل شود آن ديگرى به همان قدر به طرف مخالف آن متمايل مى شود، در عين حال هر دو در تعيين وزن كالا متوافقند و منظور از ترازو هم همين است ، عالم انسانى هم كه جزئى از عالم كون است اين چنين است ، يك فرد انسانى با آن قوا و ادوات مختلف و متضادى كه دارد، اين فطرت را دارد كه افعال و اعمال خود را تعديل كند، به طورى كه هر يك از قوايش به حظ و بهرهاى كه دارد برسد، و عقلى دارد كه با آن ميان خير و شر تميز داده ، حق هر صاحب حقى را به آن برساند.
پس عالم هستى و تمام اجزاى آن با نظامى كه در آن جارى است به سوى غايات و نتايجى صالح پيش مى رود، نتايجى كه براى همان نتايج خلق شده ، و باز اين عالم هستى كه مجموعش به سوى يك هدف در حركت است ، هر يك از اجزايش راهى جداگانه دارد غير از آن راهى كه ساير اجزاء دارند، راهى كه آن جزء با اعمال مخصوص به خودش آن راه را طى
مى كند، بدون اينكه از وسط راه به سوى چپ و راست آن متمايل گشته ، يا به خاطر افراط و تفريط بكلى از آن منحرف شود، چون اگر ( متمايل و يا منحرف ) بشود در نظام طرح شده خللى روى مى دهد و به دنبال آن غايت خود آن جزء و غايت همه عالم رو به تباهى مى گذارد.
و اين هم ضرورى و واضح است ، كه بيرون شدن يك جزء از آن خطى كه برايش ترسيم شده و تباهى آن نظمى كه براى آن و غير آن لازم بوده ، باعث مى شود ساير اجزاء با آن هماهنگى نكنند و در عوض با آن بستيزند، اگر توانستند آن را به راه راستش بر مى گردانند و به وسط راه و حد اعتدال بكشانند كه هيچ ، و اگر نتوانستند، نابودش نموده آثارش را هم محو مى كنند، تا صلاح خود را حفظ نموده و عالم هستى را بر قوام خود باقى بگذارند و از انهدام و تباهى نگه بدارند.
انسانها نيز كه جزئى از اجزاى عالم هستى هستند، از اين كليت مستثنى نيستند، اگر بر طبق آنچه كه فطرتشان به سوى آن هدايتشان مى كند رفتار كردند، به آن سعادتى كه بر ايشان مقدر شده مى رسند و اگر از حدود فطرت خود تجاوز نمودند، يعنى در زمين فساد راه انداختند، خداى سبحان به قحط و گرفتارى ، و انواع عذابها و نقمتها گرفتارشان مى كند، تا شايد به سوى صلاح و سداد بگرايند، همچنان كه فرمود: (ظهر الفساد فى البر و البحر بما كسبت ايدى الناس ليذيقهم بعض الذى عملوا لعلهم يرجعون ).
و اگر همچنان بر انحراف و فساد خود ب