تمال را هم داده اند كه مراد از آن ، عذابى است كه مشركين مكه در جنگ بدر ديدند و جمعى از ايشان كشته شدند. و ليكن عموميت آيه قبل كه هم مشركين مكه را مى گرفت و هم غير آنان را، با اين احتمال نمى سازد.
(فياتيهم بغتة و هم لا يشعرون ) - اين جمله به منزله تفسيرى است براى جمله (حتى يروا العذاب الاليم ) چون اگر عذاب مذكور بغتتا و بيخبر نيايد، بلكه هنگام رسيدن آن را بدانند، ايمان اختيارى مى آورند، نه ايمان اضطرارى .
جمله (فيقولوا هل نحن منظرون ) كلمه اى است كه مشركين از باب حسرت آن را مى گويند.

افبعذابنا يستعجلون

اين آيه توبيخ و تهديد ايشان است .

اءفريت ان متعناهم سنين ... يمتعون

اين جمله متصل است به جمله (فيقولوا هل نحن منظرون ) و حاصل معناى آن اين است كه آرزوى اينكه مهلت و رخصتى يابند، آرزويى است كه سودى به حالشان ندارد،
هر چند كه خدا آرزويشان را برآورد و مهلتشان هم بدهد دردى از ايشان دوا نمى شود، براى اينكه اگر هم مدتى كوتاه يا بلند از زندگى راحتى برخوردار شوند، عذاب ابدى را چه مى كنند، اين كه از بين رفتنى نيست ، چون در حق آنان حكم آن داده شده است .
و آن حكم را بيان نموده و فرموده : (افريت ان متعناهم سنين )، اگر چند سالى معدود عمر و مهلتشان دهيم ، عاقبت آنهم سپرى مى شود، (ثم جاءهم ما كانوا يوعدون ) و بالاخره آن عذابى كه از آن بيم داده شدند فرا مى رسد (ما اغنى عنهم ما كانوا يمتعون ) و آن چند روزه مهلت و بهره مندى از زندگى ، دردى از ايشان را دوا نمى كند.
هلاكت هر قومى بعد از اتمام حجت با آنان بوده است  

و ما اهلكنا من قرية الا لها منذرون ذكرى ...

نزديكترين وجهى كه به ذهن مى رسد اين است كه جمله (لها منذرون ) حال باشد از (قرية ) و كلمه (ذكرى ) حال باشد از ضمير جمع در (منذرون ) و يا مفعول مطلق باشد براى منذرون و اگر بگويى مفعول مطلق بايد از ماده عامل خود باشد، (مانند اكلته اكلا) و كلمه (منذرون ) ربطى به ذكرى ندارد، آن از ماده نذر و اين از ماده ذكر است ؟ در جواب مى گوييم : بله و ليكن منذرون نيز در معناى مذكرون است ، و معناى آيه روشن است .
بعضى از مفسرين در توجيه آيه وجوهى ديگر آورده اند، كه چون نقل آنها و اطاله كلام با بحث از صحت و سقم آنها فايده اى در بر نداشت ، از نقل آن صرف نظر كرديم .
و اگر در جمله (و ما كنا ظالمين ما هرگز ستمگر نبوده ايم ) نفى را بر سر كون (بودن ) در آورد، نه بر سر ظلم و نفرمود: (و ما ظلمناهم و ما ستمشان نكرديم ) و از اين قبيل تعبيرها نياورد، براى اين بود كه بفهماند او اين كاره نيست و شان او چنين شاءنى نيست ، يعنى چنين انتظارى از او نمى رود كه به ايشان ستم كند.
و اين جمله در مقام تعليل حصر سابق است و معنايش اين است كه : (ما هيچ قريهاى را هلاك نكرديم ، مگر در حالى كه انذار شده بودند و تذكر يافته ، حجت بر آنان تمام شده بود، براى اينكه اگر در غير اين حال ، هلاكشان مى كرديم ، نسبت به آنان ظلم كرده بوديم و شان ما اين نيست كه به كسى ظلم كنيم ). بنابر اين ، آيه شريفه در معناى آيه (و ما كنا معذبين حتى نبعث رسولا) مى باشد.
ظالم نبودن خدا به چه معنا است ؟ 
از لوازم متساوى ظلم اين است كه ظالم كار و تصرفى بكند كه حق او نيست و مالك چنين فعل و چنين تصرفى نمى باشد، در مقابل ظلم عدل است ، كه لازمه مساوى آن اين است كه شخص عادل كسى باشد كه كار و تصرفى بكند كه مالك آن باشد.
از همين جا روشن مى گردد كه كارهايى كه فاعلهاى تكوينى انجام مى دهند (نمك شورى و شكر شيرينى مى دهد)، از اين جهت كه اين آثار و افعال مملوك تكوينى آنها است ، ظلم در كار آنها مفروض نيست ، براى اينكه فرض صدور فعل از فاعل تكوينى مساوى است با فرض مملوكيت آن فعل براى آن فاعل ، به اين معنا كه وجود فعل قائم به وجود فاعل است و جداى از فاعل ، وجود مستقلى ندارد.
و خداى سبحان مالك عالم است ، يعنى داراى ملكيتى است مطلق ، كه بر تمامى موجودات عالم گسترده است ، آن هم از جميع جهات وجودشان ، براى اينكه وجود اشياء از جميع جهات قائم به خداى تعالى است و از وجود او بى نياز نبوده ، جداى از او استقلال ندارد و چون چنين است هر قسم تصرفى كه در آنها كند، چه آن موجود خوشش بيايد يا بدش آيد و تصرف خداى تعالى به نفعش ‍ باشد يا به ضررش ، ظلم نيست ، بلكه مى شود گفت : عدل است ، به معناى اينكه رفتارى است غير ظالمانه ، پس خداى تعالى هر چه بخواهد مى تواند انجام دهد، و هر حكمى كه اراده كند مى تواند صادر نمايد، همه اينها بر حسب تكوين است .
توضيح اينكه : درست است كه غير خداى تعالى موجودات ديگر نيز افعال تكوينى دارند و هر فاعل تكوينى مالك فعل خويش است ، اما اين مالكيت موهبتى است الهى ، پس در حقيقت خداى تعالى داراى ملكى مطلق و بالذات است و غير خدا مالكيتش به غير است و ملك او در طول ملك خدا است ، به اين معنا كه خدا مالك خود او و آن ملكى است كه به او تمليك كرده ، و تمليك او مثل تمليك ما نيست كه بعد از تمليك به ديگرى ، خودمان مالك نباشيم ، بلكه او بعد از آن هم كه چيزى را به خلق خود تمليك مى كند، باز مهيمن و مسلط بر آن است .
يكى از آن فاعلهاى تكوين نوع بشر است ، كه نسبت به افعال خود و مخصوصا آن افعالى كه ما آن را فعل اختيارى مى ناميم ، و نيز نسبت به اختيارش كه با آن كارهاى خود را تعيين مى كند كه انجام دهم يا ندهم .
مالك است ، ما در خود مى يابيم كه مالك و داراى اختياريم ، و اين را به روشنى درك مى كنيم ، كه نسبت به كارى كه مى خواهيم انجام دهيم ، همانطور كه مى توانيم انجام دهيم ، مى توانيم ترك كنيم ، و خلاصه انجام و ترك آن هر دو براى ما ممكن است ، پس ما در نفس ‍ خود درباره هر فعل و تركى كه فرض شود احساس آزادى و حريت نسبت به فعل و ترك آن مى كنيم ، به اين معنا كه صدور هر يك از آن دو را براى خود ممكن مى دانيم .
چيزى كه هست ناچارى انسان به زندگى اجتماعى و مدنى ، عقل او را مجبور كرده به اينكه مقدارى از اين آزادى عمل خود چشم پوشيده ، حريت خود را نسبت به بعضى كارها محدود كند، با اينكه خود را نسبت به آنها نيز آزاد مى دانست و آن اعمال عبارت است از كارهايى كه يا انجامش و يا تركش ، نظام مجتمع را مختل مى سازد.
دسته اول كه انجام آنها نظام را مختل مى سازد همان محرمات و گناهانى است كه قوانين مدنى يا سنن قومى يا احكام حكومتى رايج در مجتمعات ، آن را تحريم كرده است .
و نيز، ضرورت ايجاب كرده كه براى تحكيم اين قوانين و سنن ، نوعى كيفر براى متخلفين از قوانين معين كنند، - و البته اين كيفر را در حق متخلفى اجراء مى كنند كه حرمت آن افعال و كيفر آن به گوشش رسيده و حجت بر او تمام شده باشد -، حال يا اين كيفر صرف مذمت و توبيخ بوده و يا علاوه بر مذمت ، عقاب هم در پى داشته است .
و در عوض اينكه براى كسانى كه آن قوانين را احترام بگذارند، اجر و جايزه اى معين كنند، تا به اين وسيله مردم را به عمل به آن قوانين تشويق كرده باشند، كه آن اجر و جايزه يا صرف مدح بوده و يا ثواب هم در كار بوده .

ناگزير لازم دانسته كه شخصى را براى اينكه قوانين جارى را در ميان مج