دگارم بى نياز و كريم است (40).
(سليمان ) گفت : تختش را براى او وارونه كنيد ببينم آيا آن را مى شناسد يا نه (41).
و چون بيامد بدو گفتند: آيا تخت تو چنين است ؟ گفت : گويى همين است از اين پيش ما از اين سلطنت خبر داشتيم و تسليم هم بوديم (42).
و خدايش از آنچه كه به جاى او مى پرستيد بازداشت كه وى از گروه كافران بود (43).
بدو گفتند: به حياط قصر داخل شو، و چون آن را بديد پنداشت آبى عميق است و ساقهاى خويش را عريان كرد، سليمان گفت : اين (آب نيست بلكه ) قصرى است از بلور صاف (ملكه سبا) گفت : من به خويش ستم كرده ام ، اينك با سليمان ، مطيع پروردگار جهانيان ميشوم (44).

بيان آيات

اين آيات پاره اى از داستانهاى داوود و سليمان (عليه السلام ) را بيان مى نمايد و عجايبى از اخبار سليمان و سلطنتى كه خدا به وى داده بود نيز ذكر مى كند.

و لقد آتينا داود و سليمان علما...

اينكه علم را نكره آورد، و فرمود: (به داوود و سليمان علمى داديم ) اشاره است به عظمت و اهميت امر آن ، و در جاء ديگر قرآن علم داوود را از علم سليمان جدا ذكر كرده ، در
باره علم داوود فرموده : (و آتيناه الحكمة و فصل الخطاب ) و از آياتى كه به علم سليمان اشاره كرده آيه (ففهمناها سليمان و كلا آتينا حكما و علما) كه ذيل آيه ، شامل علم و حكمت هر دو مى شود.
(و قالا الحمد لله الذى فضلنا على كثير من عباده المؤ منين ) - مراد از اين (برترى دادن )، يا برترى به علم است ، كه چه بسا سياق آيه نيز آن را تاءييد مى كند و يا برترى به همه مواهبى است كه خداى تعالى به آن جناب اختصاص داده ، مانند: تسخير كوهها و مرغان و نرم شدن آهن براى داوود و ملكى كه خدا به او ارزانى داشت و تسخير جن و حيوانات وحشى و مرغان و همچنين تسخير باد براى سليمان و دانستن زبان حيوانات و سلطنت كذايى سليمان و اين احتمال دوم ، يعنى ، برترى آن دو بزرگوار بر ساير مردم از جهت همه مواهبى كه خدا به آن دو ارزانى داشته از اطلاق كلمه (فضلنا) استفاده مى شود.
و اين آيه شريفه يعنى آيه (و قالا الحمد لله ...) به هر تقدير، - چه به احتمال اول و چه به احتمال دوم - به منزله نقل اعتراف آن دو بزرگوار بر تفضيل الهى است . پس در نتيجه ، اين اعتراف و اعترافهايى كه بعدا از سليمان نقل مى شود مثل شاهدى است كه مدعاى صدر سوره را كه به مؤ منين بشارت مى داد به زودى پاداشى به آنان مى دهد كه مايه روشنى دل و ديده شان باشد اثبات مى كند.

و ورث سليمان داود...

نبوت و علم انبياء عليه السّلام اكتسابى نيست و از ديگران به ارث نمى برند 
يعنى سليمان مال و ملك را از داوود ارث برد. و اينكه بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از اين ارث ، ارث بردن نبوت و علم است ، صحيح نيست ، براى اينكه نبوت ارثى نيست ، چون قابل انتقال نيست ، و اما علم ، هر چند با نوعى عنايت و مجاز مى توان گفت كه قابل انتقال است - نه حقيقتا - براى اينكه استاد، علم را از خود به شاگرد انتقال نمى دهد، و گرنه بايد ديگر خودش علم نداشته باشد ليكن اين انتقال مجازى هم ، در علم فكرى است ، كه با درس خواندن به دست مى آيد و علمى كه انبياء اختصاص به آن داده شده اند، از مقوله درس خواندن نيست ، بلكه كرامتى است از خدا به ايشان ، كه دست فكر و ممارست بدان نمى رسد، ممكن است با همان عنايت و مجازگويى بگوييم فلان مرد عادى علم را از پيغمبرى ارث
برده ، يعنى آن پيغمبر وى را تعليم داده ، ولى نمى شود گفت : فلان پيغمبر علم خود را از پيغمبر ديگر يا از غير پيغمبر ارث برده است .
(و قال يا ايها الناس علمنا منطق الطير) - از ظاهر سياق بر مى آيد كه سليمان (عليه السّلام ) مى خواهد در اين جمله از خودش و پدرش ، كه خود او نيز از آن جناب است به داشتن برتريهايى كه گذشت مباهات كند و اين در حقيقت از باب تحديث به نعمت است ، كه خداى تعالى در سوره ضحى رسول گرامى اسلام را بدان ماءمور مى فرمايد: (و اما بنعمة ربك فحدث ).
و اما اينكه بعضى از مفسرين اصرار كرده اند بر اينكه ضمير در كلمه (علمنا) و (اوتينا) تنها به سليمان بر مى گردد، نه به او و پدرش و اينكه اگر گفته : ما را چنين و چنان كرده اند و نگفته مرا، از اين باب است كه عادت پادشاهان و بزرگان بر اين بوده كه در گفتگوها از خود به (ما) يعنى من و لشكر و خدمتكاران و وزرايم تعبير مى كنند، تا سياست ملكدارى رعايت شده باشد، سخنى است كه آنطور كه شايد و بايد سياق با آن نمى سازد. و مراد از كلمه (ناس ) همان معناى ظاهرى آن ، يعنى عموم افراد جامعه است ، بدون تميز يكى از ديگرى و اينكه بعضى گفته اند: مراد از آن عظماى اهل مملكت ، يا علماى ايشان است ، صحيح نيست .
مقصود از (منطق الطير) در سخن سليمان عليه السّلام (علمنا منطق الطير...)
و كلمه منطق و نيز كلمه نطق هر دو به معناى صوت يا صوتهاى متعارفى است كه از حروفى تشكيل يافته و طبق قرارداد واضع لغت ، بر معنيهايى كه منظور نظر ناطق است دلالت مى كند و در اصطلاح ، اين صوتها را كلام مى ويند و بنا بر آنچه راغب گفته : اين دو كلمه جز بر سخنان انسان اطلاق نمى شود، - مثلا به صداى گوسفند و يا گنجشك نطق يا منطق گفته نمى شود - ولى در قرآن كريم در معنايى وسيعتر استعمال شده
و آن عبارت است از دلالت هر چيزى بر مقصودش ، مثلا در قرآن كريم دلالت پوست بدن را نطق خوانده فرموده است : (و قالوا لجلودهم لم شهدتم علينا قالوا انطقنا اللّه الذى انطق كل شى ء).
و اين استعمال قرآن يا از باب تحليل معناست ، كه قرآن كريم در بيشتر معانى و مفاهيمى كه تنها در جسمانيات استعمال مى شود بكار برده و آن را در غير جسمانيات نيز به كار مى برد، مثل ديدن و نظر كردن و شنيدن و لوح و قلم و عرش و كرسى و غير آن كه از نظر لغت موارد استعمالشان تنها جسمانيات است ، ولى قرآن با تحليل معانى آنها، در غير جسمانيات هم به كار مى برد و يا اين است كه اصولا اينگونه واژهها براى معنايى اعم از جسمانيات درست و وضع شده ، و اختصاص آن (منطق ) به انسان از باب انصراف و كثرت استعمال است (مثلا كرسى را بيشتر در يك تخت داراى پايه بكار بردهايم ، خيال مى كنيم كه معناى آن تنها تخت اين چنينى است ).
به هر حال - چه آن باشد و چه اين - منطق طير عبارت است از هر طريقى كه مرغها به آن طريق مقاصد خود را با هم مبادله مى كنند و تا آنجا كه از تدبر در احوال حيوانات به دست آمده ، معلوم شده است كه هر صنفى از اصناف حيوانات و يا لااقل هر نوعى ، صوتهايى ساده ، - و بدون تركيب - دارند، كه در موارد خاصى كه به هم بر مى خورند و يا با هم هستند به كار مى برند. مثلا هنگامى كه غريزه جنسيشان به هيجان آمده يك جور، و هنگامى كه مى خواهند بر يكديگر غلبه كنند جورى ديگر، و هنگام ترس طورى ، و هنگام التماس و استغاثه به ديگران طورى ديگر، البته اين صداهاى مختلف در مواقع مختلف مختص به مرغان نيست ، بلكه ساير حيوانات نيز دارند.
بيان اينكه مراد از منطق طير در قرآن معناى ظاهرى آن نيست  
ولى آنچه مسلم است ، مقصود از منطق طير در آيه شريفه اين معناى ظاهرى نيست ، بلكه معنايى است دقيقتر و وسيعتر از آن ، به چند دليل :
اول اينكه : سياق آيه گواه