 لذا صلاح ذات را از پروردگار خود خواست ، ولى صلاح عمل را از او نخواست ، و نگفت : (و اوزعنى العمل الصالح ) بلكه گفت : (اوزعنى ان اعمل صالحا - اينكه عمل صالح كنم ).

نكته ديگرى كه در كلام آن جناب هست اين است كه : صلاح ذات را ممكن بود به طور صريح سوال كند، و بگويد: (و مرا صالح گردان )، ولى چنين نكرد بلكه درخواست كرد كه (از زمره عباد صالح قرارش دهد)، تا اشاره كرده باشد به اينكه من هر چند همه مواهبى كه به عباد صالحين دادى مى خواهم ، اما از همه آن مواهب بيشتر اين موهبت را در نظر دارم كه : آنان را عباد خود قرار دادى ، و مقام عبوديتشان ، ارزانى داشتى ، و به همين جهت است كه خداى تعالى همين سليمان (عليه السّلام ) را به وصف
عبوديت ستوده ، و فرموده است : (نعم العبد انه اواب ).
بيان آيات مربوط به داستان سليمان عليه السّلام و هدهد و ملكه سباء و...  

و تفقد الطير فقال ما لى لا ارى الهدهد ام كان من الغائبين

راغب مى گويد: كلمه (تفقد) به معناى تعهد است ، ليكن حقيقت تفقد اين است كه آدمى متوجه فقدان چيزى شود، به خلاف تعهد كه به معناى توجه به عهد گذشته است و اين تفقد در قرآن كريم آمده ، كه (و تفقد الطير).
در اين جمله ، نخست بطور تعجب از حال خود كه چرا هدهد را در بين مرغان نمى بيند استفهام مى كند، كه من چرا هدهد را نمى بينم و مى فهماند كه گويا از او انتظار نمى رفت غيبت كند، و از امتثال فرمان او سر برتابد، آنگاه از اين معنا صرف نظر كرده ، تنها از غيبت او سوال مى كند و مى پرسد چرا غيبت كرده است و معناى آيه اين است كه : مرا چه مى شود كه هدهد را ميان مرغان كه ملازم موكب منند نمى بينم ؟ مگر او از غايبان است ؟

لاعذبنه عذابا شديدا او لاذبحنه او لياتينى بسلطان مبين 

اين سه (لامى ) كه بر سر سه كلمه در آيه آمده لام قسم است و (سلطان مبين ) به معناى دليل قانع كننده و روشن است ، سليمان (عليه السّلام ) در اين گفتار خود، هدهد را
محكوم مى كند به يكى از سه كار، يا عذاب شديد و يا ذبح شدن ، - كه در هر يك از آن دو بدبخت و بيچاره مى شود - و يا آوردن دليلى قانع كننده تا خلاصى يابد.

فمكث غير بعيد فقال احطت بما لم تحط به و جئتك من سبا بنبا يقين

ضمير در (مكث ) به سليمان برمى گردد، كه در اين صورت معنا اين مى شود كه : سليمان بعد از تهديد هدهد، مختصرى مكث كرد، احتمال هم دارد كه ضمير مذكور به خود هدهد برگردد و معنا اين باشد كه : هدهد مختصرى مكث كرد. مؤ يد احتمال اول ، سياق سابق و مؤ يد احتمال دوم ، سياق لاحق است .
و مراد از (احاطه ) علم كامل است ، يعنى من به چيزى احاطه يافتم كه تو بدان اطلاع كافى و كامل ندارى و چون هنوز معلوم نشده كه آن چه چيز است جمله (و جئتك ) كه عطف تفسيرى است آن را تفسير مى كند. و اما شهر (سبا) يكى از شهرهاى يمن است ، كه آن روز پايتخت يمن بوده و كلمه (نباء) به معناى خبر مهم است و (يقين ) به معناى چيزى است كه شكى در آن نباشد.
و معناى آيه اين است كه : سليمان و يا هدهد زمانى كه خيلى هم طولانى نبود مكث
كرد، سپس حاضر درگاه شد، سليمان سبب غيبتش را پرسيد و عتابش كرد، هدهد در پاسخ گفت : من از علم به چيزى احاطه يافته ام كه تو بدان احاطه ندارى و از سباء خبر مهمى آورده ام كه هيچ شكى در آن نيست .
از اين مضمون برمى آيد كه در آيه به منظور اختصار، چيزى حذف شده .
نكته اى كه در اين گفتگو هست اين است كه هدهد از ترس تهديدى كه سليمان كرد و براى اينكه او را آرام كند قبل از هر سخن ديگر، اولين حرفى كه زد اين بود كه : (احطت بما لم تحط به ) ( و گرنه جا داشت او هم اول بگويد من به شهر سباء رفتم و چنين و چنان شد).
حكايت ملكه سبا و قوم او از زبان هدهد  

انى وجدت امراة تملكهم و اوتيت من كل شى ء و لها عرش عظيم

ضمير در (تملكهم ) به اهل سبا و توابع آن بر مى گردد و جمله (و اوتيت من كل شى ء) وصف وسعت مملكت و عظمت سلطنت آن زن است ، و همين خود قرينه است بر اينكه منظور از (كل شى ء) در آيه هر چيزى است كه سلطنت عظيم محتاج به داشتن آنها است ، مانند حزم و احتياط و عزم و تصميم راسخ و سطوت و شوكت و آب و خاك بسيار و خزينه سرشار و لشكر و ارتشى نيرومند و رعيتى فرمان بردار، ليكن از بين همه اينها، تنها نام عرش عظيم را برد.

وجدتها و قومها يسجدون للشمس من دون اللّه ...

اين آيه دليل بر اين است كه مردم آن شهر وثنى مذهب بوده اند و آفتاب را به عنوان رب النوع مى پرستيده اند.
(و زين لهم الشيطان اعمالهم ) - اين جمله به منزله عطف تفسير است ، براى جمله قبليش و در عين حال زمينه است براى جمله بعدى كه مى فرمايد: (فصدهم عن السبيل ) يعنى شيطان اعمال زشتشان را در نظرشان زينت داده و در نتيجه از راه بازشان داشته . آرى ، زينت دادن شيطان سجده آنها را بر آفتاب و ساير تقرب جويى هايشان را زمينه بود براى جلوگيرى ايشان از راه خدا، كه همانا، پرستش او به تنهايى است .
و اگر سبيل را مطلق آورد و نگفت : سبيل اللّه ، براى اين بود كه اشاره كند به اينكه براى انسان بر حسب فطرتش و بلكه براى هر چيزى بر حسب خلقت عمومى ، راه ، تنها و تنها يكى است و آن راه خدا است ، راه ديگرى نيست ، تا براى تعيين راه خدا محتاج باشد به اينكه كلمه خدا را نيز بياورد.
(فهم لا يهتدون ) - اين جمله ، تفريع و نتيجه گيرى از محروميتشان از راه خدا است ،
چون وقتى بنا شد غير از راه خدا راهى نباشد و آن يك راه هم از دستشان برود، ديگر راهى ندارند، در نتيجه اهتداء نخواهند داشت ، ( دقت فرماييد).

الا يسجدوا اللّه الذى يخرج الخب ء فى السموات و الارض و يعلم ما تخفون و ما تعلنون

قرائتى كه فعلا داير و معمول است همين است كه آورديم كه كلمه (الا) با تشديد لام خوانده مى شود و مركب است از دو كلمه (ان ) و (لا) و اين آيه عطف بيان است براى كلمه (اعمالهم ) و مى فهماند آن اعمالى كه شيطان از ايشان زينت داد، اين بود كه براى خدا سجده نكنند.
بعضى از مفسرين گفته اند: لامى بر سر (الا) بوده و حذف شده است و اصل آن (لئلا) بوده و معناى آيه اين است كه : شيطان ضلالت ايشان را زينت داد تا براى خدا سجده نكنند.
معناى (خب ء) و مفاد آيه : (الا يسجدوا لله الذى يخرج الخب ء فى السموات والارض ...) 
كلمه (خب ء) به طورى كه در مجمع البيان گفته : به معناى اسم مفعول يعنى (مخبوء) است ، و مخبوء به معناى هر چيزى است كه در احاطه غير خود، قرار گيرد، بطورى كه ديگر نشود ادراكش كرد و اين كلمه مصدر است كه كار صفت را انجام داده ، در ماضى ثلاثى آن مى گويى (خباته ) و در متكلم وحده مضارع مى گويى (اخبئه ) و آنچه خداى تعالى از عالم عدم به عالم وجود مى آورد همين وضع را دارد.
پس ، عبارت (يخرج الخب ء فى السموات و الارض )، استعاره است ، گويا موجودات در پس پرده عدم و زير طبقات نيستى قرار داشتند و خدا آنها را يكى پس از ديگرى از آنجا به عالم وجود درآورد.
بنابر اين ، اين نامگذارى - كه ايجاد و بيرون كردن از عدم را خب ء ناميد - قريب به نامگذارى ديگرى است و آن كلمه (فطر) است ، كه در بسيارى از آيات ، خلقت را فطر، و خالق را فاطر ناميده است ، و (فطر) به معناى پاره كردن است ، گويا خداى