 به مقام اصطفاء و با نعمتهايى عظيم ، گرامى مى داشته و آنان را كه به وى شرك مى ورزيدند و از ياد او اعراض مى كردند به عذاب انقراض و بلاهايى الم انگيز مبتلا مى كرده است منتقل شده به حمد و سلام بر بندگان مصطفايش ، آن بندگان كه به مقام اصطفاء رسيدند، منتقل است به بيان اين نكته كه : تنها ذات اقدس او مستحق عبوديت است ، نه غير او از خدايانى كه شريكش كردند،
آنگاه دنباله كلام را به مساءله توحيد و اثبات معاد و آنچه مناسب آن از معارف حقه گوناگون است كشانده . پس مى توان گفت : سياق آيات اين سوره ، شبيه به سياق آيات سوره مريم است ، كه بيانش در همانجا گذشت .

قل الحمد لله و سلام على عباده الذين اصطفى ءاللّه خير ام ما يشركون

انتقال از داستانهاى انبياء و اقوامشان به زمان خاتم الانبياء و احتجاج با كفار زمان اوصلى اللّه عليه و آله وسلم 
گفتيم كه در آيات قبل ، داستانهايى از انبياى گذشته و امتهايشان آورد و در ضمن آنها به سنت جارى خود در همه امتها اشاره كرد كه : با مؤ منين ايشان چه رفتارى كرد، انبياى آنان را به مقام اصطفاء رسانيد سايرين را هم به مزيد احسان اختصاص داد، و با كفار ايشان چه كرد؟ آنان را به عذاب استيصال و انقراض دچار ساخت ، - و آنچه كرده همه خير و جميل بود و سنتش هم بر وفق حكمت بالغه اش ‍ جريان يافت - اينك از آن بيان منتقل مى شود به وضع پيغمبر خاتمش (صلى اللّه عليه و آله ) و دستورش مى دهد كه خداى را حمد و ثناگوى و بر بندگان برگزيده شده اش سلام و تحيت بفرست و در آخر تقرير مى كند كه تنها او متعين براى عبادت است و غير او كسى و چيزى نيست كه شايستگى پرستش داشته باشد.
پس بنا بر اين در حقيقت بيان اين آيات از باب انتقال است ، نه نتيجه گيرى ، انتقال از داستانهاى گذشته به حمد و ثنا و تسليم و توحيد، هر چند كه اين انتقال در حكم نتيجه گيرى نيز هست ، و ليكن نتيجه نيست ، چون اگر نتيجه داستانهاى قبل بود، جا داشت بفرمايد: (فقل الحمد لله ...) و يا بگويد: (فاللّه خير)، ولى چنين نفرمود.
پس ، جمله (قل الحمد لله ) امر به حمد خدا گفتن است ، به اينكه همه حمدهاى ديگر را نيز به حمد خداى تعالى ارجاع دهد، چون در آيات سابق بيان فرمود كه مرجع تمامى خلقها و تدبيرها به سوى خداست و او است كه هر چيزى را بر طبق حكمتش افاضه نموده ، هر جميلى را به مقتضاى قدرتش انجام مى دهد.
(و سلام على عباده الذين اصطفى ) - اين جمله عطف است بر ما قبل ، يعنى بر مقول (قل - بگو) و در اين كه ، دستور مى دهد به اين بندگان برگزيده شده سلام كن ، اين معنا خوابيده كه نفس خود را از هر چه كه با اين تسليم ، ضديت دارد و مانع آن مى شود خالى كن ، چرا؟ براى اينكه نزد آن بندگان ، غير از هدايت الهى و آثار جميل آن چيزى نيست ، (تا نفس آن را بهانه قرار داده و از سلام بر آنان دريغ بورزد) چون معناى سلام ، مقتضى تسليم شدن است .
پس ، در حقيقت امر به سلام ، امر ضمنى نيز هست به اينكه نفس را آماده قبول آن هدايت كه نزد ايشان است و نيز آثار حسنه آن بكن ، بنا بر اين ، آيه شريفه به وجهى در معناى آيه
(اولئك الذين هدى اللّه فبهديهم اقتده ) خواهد بود، دقت بفرماييد.
جمله (ءاللّه خير اما يشركون ) تتمه خطاب به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) است و استفهام در آن براى تقرير است و مى فهماند كه خدا بهتر است و حاصل مقصود اين است كه : وقتى ثناء همه اش براى خدا است و اوست كه بندگان برگزيده شده اش را اصطفاء كرده . پس او بهتر است از آلهه اى كه ايشان مى پرستند، با اينكه نه خالقند و نه مدبر، مع ذلك آنها را حمد مى گويند و حال آنكه هيچ خيرى از دست آنها به ايشان افاضه نشده است .

امن خلق السموات و الا رض و انزل لكم من السماء ماء...

كلمه (حدائق ) جمع حديقه است ، كه به معناى بستان محدودى است كه آن را ديوار محاصره كرده باشد و كلمه (ذات بهجة ) صفت حدائق است ، در مجمع البيان گفته : (ذات بهجه )، يعنى چيزى كه داراى منظرهاى نيكو است كه هر كس آن را ببيند مبتهج و خوشحال مى گردد و اگر به صورت جمع نفرمود: (ذوات بهجه )، به عنايت اين است كه در حدائق جماعت مراد است و جماعت هم مفرد مونث است .
كلمه (ام ) در آيه شريفه منقطعه است ، كه معناى (بلكه ) را مى دهد و كلمه (من ) مبتدايى است كه خبرش حذف شده ، همچنان كه شق ديگر ترديد نيز حذف شده است . و استفهام در آيه تقريرى است كه شنونده را وادار مى كند كه به حق اقرار كند و تقدير آيه بطورى كه سياق بر آن دلالت دارد اين است كه : (بل امن خلق السموات و الارض ... خير اما يشركون ). و در چهار آيه بعد هم مطلب از اين قرار است .
معناى آيه اين است كه : (بلكه آيا كسى كه آسمانها و زمين را خلق كرده ، و براى شما، يعنى به نفع شما از آسمان - بالاى زمين - آبى - بارانى - فرستاد و در نتيجه با آن آب بستانهاى داراى بهجت و خرمى رويانديم كه در قدرت خود شما نبود، كه درختان آن را برويانيد. آيا با اين حال معبود ديگرى با خداى سبحان مى گيريد؟ و اين استفهام در حقيقت انكار و توبيخ است ).
در اين آيه - بطورى كه در سابقش ديديد - التفاتى از غيبت (آيا كسى كه آسمانها و زمين را خلق كرده ) به خطاب (رويانديم ) به كار رفته و روى سخن در (مى گيريد)، به مشركين شده است و نكته اين التفات ، تشديد توبيخ است ، چون توبيخ حضورى شديدتر از غيابى است . آرى مقام آيات قبل مقام تكلم بود، تكلم از كسى كه فردى از خواص خود را در
حضور بندگان متمرد و معرض از عبوديتش مخاطب قرار مى داد و به او شكايت مى كرد و او هم شكايت وى را به گوش بندگانش ‍ مى رسانيد، تا وقتى حجت تمام شد و اقامه بينه تكميل گرديد، آنچنان كه در جمله (ءاللّه خير اما يشركون ) ناگهان تاءسف و تاءثرش ‍ به هيجان آمده ، خطاب را از آن شخص به سوى همه بندگان گردانيده ، تا ايشان را كه تاكنون اعراض داشتند، وادار بر اقرار به حق كند و براى همين منظور يكى پس از ديگرى آيات خود را به رخ آنان مى كشد و شركشان را انكار و توبيخ مى كند، كه شما از من به غير من عدول كرديد و شما بيشترتان نمى دانيد. و بسيار كم توجهيد، با اينكه مى دانيد كه من منزه از داشتن شريكم و شما هم هيچ برهانى بر ادعاى خود نداريد.
(بل هم قوم يعدلون ) - يعنى بلكه آنان مردمى هستند كه از حق به سوى باطل و از خداى سبحان به سوى غير او عدول مى كنند.
بعضى از مفسرين گفته اند: يعنى غير خدا را معادل و مساوى خدا مى دانند.
در اين جمله نيز، التفاتى از خطاب مشركين به غيبت به كار رفته ، چون قبل از اين جمله فرمود: (شما نمى توانيد درختش را برويانيد) و در اين جمله مى فرمايد (آنان مردمى هستند كه عدول مى كنند) كه در اين جمله روى سخن باز متوجه به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله ) شده ، و در اول آن كلمه (بل ) را كه براى اعراض است آورده ، تا بفهماند: اى رسول من ! دنبال اينان را گرفتن و به حق وادار كردنشان هيچ فايده ندارد، چون از حق عدول خواهند كرد.

امن جعل الارض قرارا...

كلمه (قرار) مصدر و به معناى اسم فاعل ، يعنى قار و مستقر بين دو چيز است و كلمه (رواسى ) جمع راسيه است ، كه به معناى ثابت و ريشه دار است و مراد 