هر اين بود كه عمى و بى خبرى رابه خود آنان نسبت دهد، ولى مى بينيم كه به عكس تعبير كرده ، و فرموده : (فعميت عليهم الانباء - خبرها بر آنان كور شد) و اين به خاطر آن است كه بفهماند كفار در آن روز از همه طرف ماءخوذ مى شوند، و راه نجات از همه طرف به رويشان بسته مى شود، و دستشان از تمامى اسباب بريده و كوتاه مى گردد، همچنان كه در سوره بقره ، آيه 166 فرموده : (و تقطعت بهم الاسباب )، توضيح اينكه : وقتى تمامى اسباب براى آنان از تاثير ساقط شد، ديگر در آن روز اخبار راهى به سوى آنان ندارد، و ايشان هم راهى به خارج از وجود خود ندارند، تا چيزى را دست آويز نموده ، به آن اعتذار بجويند، و به اين وسيله خود را از عذاب نجات دهند.
(فهم لا يتساءلون ) - اين جمله تفريع است بر (كور بودن اخبار)، از قبيل تفريع بعض افراد عام بر عام است (مثل اينكه بعد از گفتن اين جمله كه دانشمندان محترمند، بگويى پس بوعلى سينا هم محترم است )، در اينجا نيز بعد از گفتن اينكه كفار به طور كلى از چهار ديوارى وجود خود راهى به خارج از خود ندارند، فرمود پس بين خودشان نيز سوال و جوابى رد و بدل نمى شود، تا از راه گفتگو و مشورت بهانه و عذرى پيدا كنند، و آن را عذر نافرمانى خود، يعنى تكذيب رسولان ، و رد دعوت ايشان قرار دهند.
صدر و ذيل آيه مورد بحث به وجوه بسيارى ديگر تفسير شده ، كه چون در ايراد آنها فايده اى نديديم ، مسكوت گذاشتنش را بهتر ديديم .

فاما من تاب و آمن و عمل صالحا فعسى ان يكون من المفلحين

حرف (فاء) بر سر اين آيه اين معنا را افاده مى كند كه تاكنون آنچه گفتيم درباره كسى بود كه كفر بورزد، و به سوى خداى سبحان رجوع هم نكند، پس بنابراين كسى كه رجوع كند و ايمان بياورد، و عمل صالح انجام دهد، اميد آن هست كه از رستگاران باشد، و كلمه : (عسى ) به طورى كه گفته شده در اينجا به معناى لغوى كلمه (اميد) نيست ، بلكه معناى تحقيق و حتميت را مى رساند، و خداى تعالى خواسته است ، طبق رسم و عادت بزرگان بشر سخن بگويد، چون عادت مردان بزرگ اين است كه كارى را كه مى خواهند انجام دهند مى گويند، اميد است انجام دهم ، ممكن هم هست همان معناى لغوى يعنى اميدوارى منظور باشد، و خداى تعالى از طرف خود توبه كاران اظهار اميد كرده باشد، كه در اين صورت معناى جمله اين مى شود كه : آنهايى كه توبه كرده و ايمان آورده ، و عمل صالح كردند، در انتظار رستگارى باشند.
پاسخ ديگر به عذر و بهانه مشركين 

و ربك يخلق ما يشاء و يختار ما كان لهم الخيره ، سبحان الله و تعالى عما يشركون

كلمه (خيره ) به معناى تخير (انتخاب ) است ، همچنان كه كلمه (طيره ) به معناى تطير است .
اين آيه چهارمين پاسخ از عذر مشركين است ، كه گفتند: (اگر با تو هدايت را پيروى كنيم عرب ما را از سرزمينمان مى ربايند)، و متضمن حجتى قاطع است .
توضيح آن ، همانا خلقت يعنى صنع و ايجاد همه چيز به خداى تعالى منتهى مى شود، همچنان كه خودش فرموده (الله خالق كل شى ء) در نتيجه در عالم هستى هيچ موثر حقيقى غير از خداى تعالى وجود ندارد، پس هيچ چيزى كه خداى را مجبور به كارى از كارها كند، وجود ندارد، زيرا چنين چيزى كه فرض كرديم موثر است يا مخلوق خدا است ، كه هستى اش به او منتهى مى شود در اين صورت وجود آن و همه آثارش مخلوق او است ، و معنا ندارد كه چيزى و يا اثر آن در خودش اثر كند، و يا مخلوق او نيست ، و هستى اش به او منتهى نمى شود، و با اجبار و قهر در خدا تاثير مى كند يعنى او را به اجبار وادار به كار مى سازد، كه اين فرض باطل است ، چون موثرى در عالم غير از خدا نيست و چيزى هم نيست كه وجودش منتهى به خدا نشود.
پس نه چيزى هست كه در خداى تعالى اثر كند و اثر خدا از او باشد و نه چيزى هست كه از اثر خدا جلوگيرى كند همچنان كه فرموده : (و الله يحكم لا معقب لحكمه ) و نيز فرموده : (و الله غالب على امره ).
و وقتى نه قاهرى بود كه او را بر عملى مجبور كند، و نه مانعى كه او را از عملى باز بدارد، در نتيجه او مختار حقيقى است ، اين از نظر تكوين و خلقت از نظر تشريع هم همين طور است ، زيرا تشريع تابع تكوين است ، چون حقيقت تشريع اين است كه : خداى تعالى جنس بشر را طورى خلق كرده ، و بر فطرتى ايجاد فرموده ، كه خلقت و فطرتش صحيح ، و مثمر ثمر نمى شود، مگر وقتى كه يك عده كارهايى را كه در شرع واجبات و يا به حكم واجبات هستند، انجام دهد، و يك عده كارهايى كه محرمات و يا به حكم محرمات هستند ترك كند، پس هر كارى كه در به كمال و به سعادت رسيدن انسانها موثر است ، خداى تعالى به آنها امر كرده ، با امر وجوبى و يا ارشادى ، و از آنچه كه در اين راه مضر و منافى بوده نهى كرده ، با نهى تكليفى و يا ارشادى .
بيان اينكه خداوند داراى اختيار تكوينى (يخلق ما يشاء) و تشريعى (ويختار) است 
پس خداى تعالى كه مختار به تمام معنا است ، مى تواند در مرحله تشريع احكام و قوانين ، هر حكم و قانونى را كه خواست تشريع كند، همچنان كه در مرحله تكوين مى تواند هر قسم كه اختيار كرد خلق و تدبير نمايد، و اين است معناى جمله (و ربك يخلق ما يشاء و يختار) كه به طور مطلق خدا را مختار معرفى مى كند.
و ظاهرا جمله (يخلق ما يشاء) اشاره است به اختيار تكوينى خدا، و مى فهماند كه اختيار او مطلق است به اين معنى كه قدرت او قاصر از خلقت هيچ چيز نيست ، و هيچ چيزى او را از آنچه مى خواهد مانع نمى شود، و به عبارت ديگر: هيچ چيزى از مشيت او سرباز نمى زند، نه به خودى خود و نه به خاطر مانعى ، و اين همان اختيار به معناى حقيقى آن است .
و جمله (و يختار) اشاره است به اختيار تشريعى ، و اعتبارى ، كه عطف آن به جمله (يخلق ما يشاء) از باب عطف مسبب است بر سبب ، براى اينكه تشريع و اعتبار، فرع تكوين و حقيقت است .
ممكن هم هست كه جمله (يخلق ما يشاء) را بر اختيار تكوينى ، و جمله (و يختار) را بر اعم از حقيقت و اعتبار حمل كنيم ، و ليكن وجه سابق موجه تر است ، به دليل اينكه آنچه در جمله بعدى (ما كان لهم الخيره ) نفى شده ، اختيار تشريعى و اعتبارى است ، و اختيارى كه در جمله (يختار) براى خدا اثبات شده ، مقابل آن است ، پس قهرا مراد تنها همان اختيار تشريعى و اعتبارى است .
معناى مختار بودن انسان و بيان اينكه او در برابر اراده تكوينى و تشريعى خدااختيارى ندارد
از سوى ديگر هيچ شكى نيست در اينكه آدمى نسبت به كارهايى كه از روى علم و اراده انجام مى دهد اختيار تكوينى دارد، البته نه اينكه اختيارش مطلق باشد، چون اختيار او يكى از اجزاء سلسله علل است ، اسباب و علل خارجى نيز در محقق شدن افعال اختيارى او دخيلند، مثلا اگر انسان يك لقمه غذا را بخورد كه يكى از كارهاى اختيارى اوست ، هم اختيار او در آن دخيل است ، و هم وجود طعام در خارج ، و هم اينكه طعام مفروض طورى باشد كه قابل خوردن باشد و با طبع آدمى نيز سازگار باشد، و هم اينكه اين طعام در دسترس و نزديك او باشد، و نيز دست او هم به فرمانش باشد، و بتواند لقمه را بگيرد، و دهان او هم باز باشد، و بتواند آن را بجود، و دستگاه بلعيدن او هم سالم باشد و بتواند لقمه را فرو ببرد، و صدها اسبا