 كسى بارش را با اينكه برايش سنگين بود از زمين بلند كرد) ديگران گفته اند: (ناء به الحمل ) معنايش اين است كه : بار او از شدت سنگينى كمرش را خوابانيد. و اين معنا با آيه شريفه موافق تر است .
و نيز در مجمع البيان گفته : (كلمه (عصبه ) به معناى جماعتى بهم پيوسته است ، ولى در عدد آن اختلاف است ، بعضى گفته اند: (عصبه ) ما بين ده نفر تا پانزده نفر را گويند نقل از مجاهد. و بعضى ديگر گفته اند: ما بين ده تا چهل را (عصبه ) گويند نقل از قتاده -. و بعضى ديگر گفته اند: (عصبه ) به معناى چهل نفر است . - نقل از ابى صالح -. بعضى ديگر گفته اند ما بين سه تا ده نفر است - نقل از ابن عباس -. و بعضى ديگر گفته اند: به معناى جماعتى است كه به يكديگر تعصب بورزند.
و ليكن كلام برادران يوسف كه به پدر گفتند: (و نحن عصبه - ما عصبه هستيم ) غير از دو قول اخير را تضعيف مى كند، چون برادران او آن روز نه نفر بودند.
و به هر حال معناى آيه اين است كه : قارون از بنى اسرائيل بود، و در مقام اين برآمد كه بدون حق بر بنى اسرائيل تجاوز كند، و ما از گنجينه ها آن قدر به او داديم كه حمل كليدهاى آنها جماعتى نيرومند را خسته مى كرد. بعضى از مفسرين گفته اند: (مراد از مفاتيح كليد گنجينه ها نيست ، بلكه خود گنجينه ها است ). و ليكن درست نيست .
گفتگوى مؤ منين با قارون و اندرزدادن به او به اينكه سرمستى نكند و با انفاقاموال براى آخرت توشه بياندوزد 

اذ قال له قومه لا تفرح ان الله لا يحب الفرحين

كلمه (فرح ) به معناى (بطر) تفسير شده ، و ليكن بطر، لازمه فرح و خوشحالى از ثروت دنيا است ، البته فرح مفرط و خوشحالى از اندازه بيرون ، چون خوشحالى مفرط آخرت را از ياد مى برد، و قهرا بطر و طغيان مى آورد، و به همين جهت در آيه شريفه : (و لا تفرحوا بما آتاكم و الله لا يحب كل مختال فخور) اختيال ، و فخر را از لوازم فرح شمرده ، و فرموده به آنچه خدا به شما داده خوشحالى مكنيد، كه خدا اشخاص مختال و فخور را دوست نمى دارد.
و نيز به همين جهت است كه در آيه مورد بحث نيز نهى از فرح را تعليل كرده به اينكه خدا اشخاص خوشحال را دوست نمى دارد.

و ابتغ فيما اتيك الله الدار الاخره ...

در آنچه خدا به تو عطا كرده از مال دنيا، خانه آخرت را بطلب ، و با آن آخرت خود را تعمير كن ، به اينكه آن مال را در راه خدا انفاق نموده ، و در راه رضاى او صرف كنى .
(و لا تنس نصيبك من الدنيا) - يعنى آن مقدار رزقى را كه خدا برايت مقدر كرده ترك مكن ، (و آن را براى بعد از خودت به جاى مگذار)، بلكه در آن براى آخرت عمل كن ، چون حقيقت بهره و نصيب هر كس از دنيا همان چيزى است كه براى آخرت انجام داده باشد، چون آن چيزى كه برايش مى ماند همان عمل است .
بعضى از مفسرين ، جمله مورد بحث را چنين معنا كرده اند كه : فراموش مكن اين معنا را كه نصيب تو از مال دنيايى - كه به تو روى آورده - مقدار بسيار اندكى است ، و آن همان مقدارى است كه مى پوشى و مى نوشى و مى خورى ، بقيه اش زيادى است ، كه براى غير از خودت باقى مى گذارى ، پس از آنچه به تو داده اند به قدر كفايت بردار، و باقى را احسان كن ، و اين نيز وجه بدى نيست .
البته در اين ميان وجوه ديگرى نيز هست كه چون با سياق آيه سازگارى ندارد ذكر نشد.
(و احسن كما احسن الله اليك ) - يعنى زيادى را از باب احسان به ديگران انفاق كن ، همان طور كه خدا از باب احسان به تو انفاق كرده ، بدون اينكه تو مستحق و مستوجب آن باشى ، اين جمله بنا بر وجه اول از قبيل عطف تفسير است ، براى جمله (و لا تنس ‍ نصيبك من الدنيا)، و بنا بر وجه دوم به منزله متمم آن است .
(و لا تبغ الفساد فى الارض ان الله لا يحب المفسدين ) - يعنى در طلب فساد در زمين مباش ، و از آنچه خدا از مال و جاه و حشمت به تو داده استعانت در فساد مجوى ، كه خدا مفسدان را دوست نمى دارد، چون بناى خلقت بر صلاح و اصلاح است .
پاسخ مستكبرانه قارون : اموال من حاصل كاردانى و مهارت خودم مى باشد و كسى در آنسهيم نبوده حق مداخله ندارد 

قال انما اوتيته على علم عندى ...

شكى نيست در اينكه اين جمله پاسخى بوده كه قارون از همه گفتار مؤ منين از قومش ، و نصيحت هاى آنان ، داده ، چون اساس گفتار آنان بر اين معنا بود كه آنچه وى از مال و ثروت داشته ، خدا به او داده ، و احسان و فضلى از خدا بوده ، و خود او استحقاق آن را نداشته ، پس واجب است كه او هم با اين فضل خدا خانه آخرت را طلب كند، و آن را در راه احسان به مردم انفاق نمايد، و با تكبر و استعلا و طغيان در زمين فساد برنينگيزد.
لذا قارون در پاسخ آنان ، اين اساس را تخطئه كرده و گفته است كه آنچه من دارم احسان خدا نيست ، و بدون استحقاق به دستم نيامده ، و ادعا كرده كه همه اينها در اثر علم و كاردانى خودم جمع شده ، پس من از ميان همه مردم استحقاق آن را داشته ام ، چون راه جمع آورى مال را بلد بودم ، و ديگران بلد نبودند، و وقتى آنچه به دستم آمده به استحقاق خودم بوده ، پس خود من مستقل در مالكيت و تصرف در آن هستم ، هر چه بخواهم مى توانم بكنم ، مى توانم آن را مانند ريك در انواع لذتها و گسترش نفوذ و سلطنت ، و بدست آوردن مقام و رسيدن به هر آرزوى ديگرى صرف كنم ، و سزاوار هم نيست كه كسى در كارم مداخله كند.
و اين پندار غلطى كه در مغز قارون جاى گرفته بود و كار او را به هلاكت كشانيد، كار تنها او نبوده و نيست ، بلكه همه ابناى دنيا كه ماديات در مغزشان رسوخ كرده ، به اين پندار غلط مبتلا هستند، هيچ يك از آنان آنچه را كه دست تقدير برايشان نوشته و اسباب ظاهرى هم با آن مساعدت كرده ، از اين فكر غلط بدور نيستند كه همه را از لياقت و كاردانى خود بدانند و خيال كنند مال فراوانشان و عزت زودگذر، و نيروى عاريه اى ، همه از هنرمندى و كاردانى و لياقت خود آنان است ، اين خودشانند كه كار مى كنند، و كارشان نتيجه مى دهد، و اين علم و آگاهى آنان است كه ثروت و مقام را به سويشان سوق مى دهد، و اين كاردانى خودشان است كه مال و جاه را برايشان نگه مى دارد.

آيات زير هم به همگانى بودن اين فكر اشاره نموده و مى رساند كه اين پندار غلط مخصوص قارون نبوده ، هر انسانى همين طور است ، كه وقتى نعمتش زياد شد، طغيان مى كند، و مى پندارد كه تنها سبب اقبال دنيا به وى ، خود او و كاردانى اوست ، و آن آيات اينها است كه مى فرمايد: (فاذا مس الانسان ضر دعانا، ثم اذا خولناه نعمه منا، قال انما اوتيته على علم ، بل هى فتنه ، و لكن اكثرهم لا يعلمون قد قالها الذين من قبلهم ، فما اغنى عنهم ما كانوا يكسبون ، فاصابهم سيئات ما كسبوا، و الذين ظلموا من هولاء سيصيبهم سيئات ما كسبوا، و ما هم بمعجزين اولم يعلموا ان الله يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر، ان فى ذلك لايات لقوم يومنون ،) و نيز مى فرمايد: (افلم يسيروا فى الارض فينظروا كيف كان عاقبه الذين من قبلهم كانوا اكثر منهم ، و اشد قوه و آثارا فى الارض ، فما اغنى عنهم ما كانوا يكسبون ، فلما جاءتهم رسلهم بالبينات فرحوا بما عندهم من العلم ، و حاق بهم ما كانوا به يستهزون )، و اگر اين آيات را بر داستان قارون عرضه كنيم جاى هيچ شكى نمى ماند