جاهلند، و نمى دانند كه خدا در آخرت چه ثوابها براى بندگان خود فراهم كرده ، آيه (فاعرض عن من تولى عن ذكرنا، و لم يرد الا الحيوه الدنيا، ذلك مبلغهم من العلم ) نيز به اين معنا تصريح دارد، و به همين جهت اموال قارون را سعادتى عظيم شمردند، بدون اينكه قيد و شرطى در كلام خود بياورند، گفتند: اى كاش ما هم مى داشتيم آنچه را كه قارون دارد، چون او حظى عظيم ، و سعادتى بزرگ دارد.
دسته اى ديگر (مؤ منان ): (ثوب اللدخير...)

و قال الذين اوتوا العلم ويلكم ثواب الله خير لمن آمن و عمل صالحا...

كلمه (ويل ) به معناى هلاكت است ، كه در موارد نفرين به هلاكت و نيز انزجار از هر چه خوش آيند نيست استعمال مى شود، و در آيه مورد بحث انزجار از آرزويى است كه دنياطلب ان آن را آرزو كردند.
گويندگان اين حرف مؤ منين بنى اسرائيل بوده اند، كه به خدا علم داشتند، و خطابشان در اين سخن بر همان نادانهايى است كه آرزو كردند اى كاش آنچه قارون دارد آنان نيز مى داشتند، و آن را سعادتى عظيم آنهم بدون قيد و شرط پنداشتند، و مقصودشان از اين سخن اين بوده كه ثواب خدا كه مخصوص اشخاصى است كه ايمان آورده و عمل صالح انجام دهند، بهتر است از آنچه قارون دارد، پس اگر ايمان دارند و صالح هستند آرزوى آن ثوابها كنند، نه آنچه كه قارون دارد.
(و لا يلقيها الا الصابرون ) - كلمه (يلقاها) مضارع مجهول از مصدر (تلقيه ) است ، كه به معناى فهماندن است ، همچنان كه تلقى به معناى فهميدن و گرفتن است ، و ضمير (ها) - به طورى كه گفته اند - به (كلمه ) برمى گردد، كه از سياق آيه استفاده مى شود، هر چند كه لفظ كلمه قبلا در آيه نيامده و معناى آيه اين است : اين كلمه را - كه گفتيم : ثواب خدا براى آنان كه ايمان آورده و عمل صالح كنند بهتر است - نمى فهمند مگر كسانى كه صابر باشند.
و بعضى ديگر از مفسرين گفته اند: ضمير مذكور به سيره يا طريقه برمى گردد، - كه آن نيز از مفهوم آيه استفاده مى شود - ، و معنايش ‍ اين است كه : طريقه يا سيره ايمان و عمل صالح را كسى نمى فهمد، و يا موفق به عمل به آن نمى گردد، مگر صابران .
و صابران كسانى هستند كه در هنگام شدائد و نيز در برابر اطاعتها و هم چنين ترك گناهان خويشتن دار باشند، و وجه اينكه تنها اين دسته مى توانند به ثواب خدا برسند و اين كلمه ، يا سيره و يا طريقه را بفهمند، اين است كه : تصديق به بهتر بودن ثواب آخرت از حظ دنيوى - كه قهرا مستلزم داشتن ايمان و عمل صالح است كه آن دو نيز ملازم با ترك بسيارى از هواها و محروميت از بسيارى از مشتهيات هستند - محقق نمى شود، مگر براى كسانى كه صفت صبر دارند، و مى توانند تلخى مخالفت طبع و سركوبى نفس اماره را تحمل كنند.

فخسفنا به و بداره الارض ...

دو ضمير (به ) و (بداره ) به قارون برمى گردد، و چون خسف و فرو بردن قارون و خانه اش در زمين متفرع بر بغى و طغيان او بود (فاء) تفريع بر سر اين جمله آمد.
(فما كان له من فئه ينصرونه من دون الله ، و ما كان من المنتصرين ) - كلمه (فئه ) به معناى جماعتى متمايل بهم است ، و در كلمه (ينصرونه ) و كلمه (منتصرين ) در اين آيه معناى منع و امتناع نهفته است و حاصل معنا اين است كه : قارون ، هيچ جماعتى نداشت كه او را از عذاب شدن منع كنند، و خودش هم از ممتنعين نبود، كه زير بار عذاب نرود، و اين درست بر خلاف پندارى بود كه يك عمر در سر مى پرورانيد، و خيال مى كرد كه آن عامل كه ثروت و خير را به سويش جلب نموده و شر را از او دفع مى كرد، حول و قوت خودش و جمعيت و خدم و حشمش بود، كه آنها را هم به علم خود كسب كرده بود، ولى نه آن جمعش نگهش داشت ، و نه آن قوت و نيرويش از عذاب خدا نجاتش بخشيد، و معلوم شد كه آنچه داشته خدا به او داده بود.
بنابر اين حرف (فاء) در جمله (فما كان ) تفريع اين جمله را بر جمله (فخسفنا به ...) مى رساند، و چنين معنا مى دهد كه ما او و خانه اش را در زمين فرو برديم ، پس برايش روشن شد بطلان آنچه ادعا مى كرد، و مى گفت من خودم مستحق اين ثروت هستم ، و حاجتى به خدا ندارم ، و اين نبوغ علمى و نيروى خودم است كه جلب خير و رفع ضرر از من مى كند.
بعد از هلاكت قارون ، برآرزومندان ثروت او معلوم گشت كه وسعت و تنگى رزق تابعمشيت خدا است . 

و اصبح الذين تمنوا مكانه بالامس ، يقولون و يكان الله يبسط الرزق لمن يشاء من عباده و يقدر...

مى گويند كلمه (وى ) كلمه اى است كه در هنگام اظهار ندامت استعمال مى شود، و بسا هم مى شود كه در مورد تعجب به كار مى رود، و هر دو معنا با آيه شريفه مى سازد، هر چند كه معناى اول زودتر به ذهن مى رسد.
(كان الله يبسط الرزق لمن يشاء من عباده و يقدر) - در اين جمله همان كسانى كه ديروز آرزو مى كردند اى كاش به جاى قارون بودند، بعد از خسف قارون ، اعتراف كرده اند به اينكه آنچه قارون ادعا مى كرد و ايشان تصديقش مى كردند، باطل بوده ، و وسعت و تنگى رزق به مشيت خدا است ، نه به قوت و جمعيت و داشتن نبوغ فكرى در اداره زندگى .
معمولا كلمه (كان ) براى تشبيه چيزى است به چيزى ، مى گوييم : فلانى كاءنه شير است ، يعنى مثل اوست در شجاعت ، ولى مقام در آيه مورد بحث مقام تحقيق است نه تشبيه ، تا با شك و ترديد مناسبت داشته باشد، لذا كلمه (كان ) در اين آيه براى تشبيه نيست ، بلكه گويندگان اين سخن ، كلمه مذكور را به اين منظور آورده اند كه بفهمانند همين الان ابتداء و اولين لحظه اى است كه ما، در سخن قارون دچار ترديد شديم ، با اينكه قبلا او را تصديق كرده بوديم ، و به كار بردن كلمه (كان ) به اين منظور شايع است .
شاهد اينكه كلمه مذكور را به منظور ترديد به كار نبرده اند، جمله (لولا ان من الله علينا لخسف بنا) است كه به طور جزم و تحقيق و بدون هيچ ترديد گفته اند، اگر خدا بر ما منت ننهاده بود ما را هم فرو مى برد.
در جمله (وى كانه لا يفلح الكافرون ) براى بار دوم اظهار ندامت كرده اند، و اينكه گفته اند: واى ! گويا كافران رستگار نمى شوند، رد مطلبى است كه لازمه آرزوى قلبى ايشان است ، كه گفتند: اى كاش ما جاى قارون بوديم ، چون لازمه اين آرزو اين است كه قارون ها رستگارند.
بهشت مختص كسانى است كه در اين دنيا خواهان برترى جوئى و فساد نباشند

تلك الدار الاخره نجعلها للذين لا يريدون علوا فى الارض و لا فسادا و العاقبه للمتقين )

اين آيه و آيه بعدش به منزله نتيجه گيرى از داستان قارون است .
و در جمله (تلك الدار الاخره ) كلمه (تلك ) كه مخصوص اشاره به دور است ، شرافت و ارجمندى و علو مكان آخرت را مى رساند، و همين خود شاهد است بر اينكه مراد از دار آخرت ، دار آخرت سعيده است ، نه هر آخرتى ، و نيز به همين جهت مفسرين دار آخرت را در آيه مورد بحث به بهشت تفسير كرده اند.
و معناى اينكه فرمود: (نجعلها للذين لا يريدون علوا فى الارض و لا فسادا - قرارش مى دهيم براى كسانى كه نمى خواهند در زمين گردن فرازى كنند، و فساد انگيزند) اين است كه : ما بهشت را اختصاص به چنين كسانى مى دهيم ، و منظور از گردن فرازى اين است كه : بر بندگان خدا استعلا و استكبار بورزند، و منظور از فسادانگيزى اين است كه : خواستار گناهان و نافرمانى خدا 