ين )، و فايده اين شرح تاكيد نهى است از طريق شمردن موارد آن يكى پس از ديگرى ، لذا اول او را نهى كرد از انصراف و روگردانى از قرآنى كه بر او نازل شده ، به خاطر اينكه مشركين مى گويند اين قرآن شعر است يا كهانت است ، يا اساطير و خرافات قديمى است كه برايش نوشته اند، بار دوم او را امر مى كند به اينكه مردم را به سوى پروردگار خود بخواند، بار سوم نهى مى كند از اينكه از مشركين شود، و آنگاه اين نهى را تفسير مى كند به اينكه با خدا، خدايى ديگر بخواند.
و اگر صفت ربوبيت را تكرار كرد، و نيز آن را به خود آن جناب نسبت داد، و مكرر فرمود: (ربك )، همه براى اين است كه بفهماند آنجناب را به رحمت و نعمت خود اختصاص داده ، و تنها اوست كه خدا را بندگى مى كند و مشركين با او خدا را عبادت نمى كنند.

و لا تدع مع الله الها آخر

در سابق گفتيم كه اين جمله به منزله تفسيرى است براى آيه (و لا تكونن من المشركين .

لا اله الا هو كل شى ء هالك الا وجهه له الحكم و اليه ترجعون

كلمه اخلاص (لا اله الا الله ) در مقام تعليل جمله (و لا تدع مع الله الها آخر) است ، يعنى براى اين گفتيم كه با خدا خدايى ديگر مخوان كه غير از او هيچ معبودى نيست . جمله بعد از كلمه اخلاص ، كلمه اخلاص را تعليل مى كند، كه بيانش خواهد آمد.
شرح و توضيح اينكه توحيد خداوند را به(كل شى ء هالك الا وجهه ) تعليل فرمود
(كل شى ء هالك الا وجهه ) - كلمه (شى ء) از نظر مصداق با كلمه (موجود) مساوى است ، (هر چيزى كه موجود باشد چيز هم هست ، و هر چه كه چيز باشد موجود نيز هست )، در نتيجه بر تمامى موجودات اطلاق مى شود حتى بر خداى تعالى ، همچنان كه در آيه (قل اى شى ء اكبر شهاده قل الله ) مى بينيم كلمه (شى ء) بر خدا اطلاق شده ، و كلمه (هلاك ) به معناى بطلان و معدوم شدن است .
دو كلمه (وجه ) و (جهت ) به يك معنا است ، مانند كلمه (وعد) و (عده )، و وجه هر چيزى در عرف عام به معناى آن ناحيه اى از آن است كه با آن با غير روبرو مى شود و ارتباطى با آن دارد، همچنان كه وجه هر جسمى سطح بيرون آن است ، و وجه انسان نيم پيشين سر و صورتش مى باشد، يعنى آن طرفى كه با آن با مردم روبرو مى شود، و وجه خدا چيزى است كه با آن براى خلقش نمودار است ، كه خلقش هم با آن متوجه درگاه او مى شوند، و اين همان صفات كريمه او از حيات و علم و قدرت و سمع و بصر است و نيز هر صفتى از صفات فعل مانند صفت خلقت و رزق و احياء و اماته و مغفرت و رحمت و همچنين آيات داله بر خدا بدان جهت كه آيتند، وجه خدا مى باشند.
بنابراين هر موجودى كه تصور شود فى نفسه هالك و باطل است ، و حقيقتى جز آنچه كه از ناحيه خداى تعالى به آن افاضه شود ندارد، و آنچه كه منسوب به خداى تعالى نباشد از حقيقت به طور كلى خالى است ، و جز موهومى كه وهم متوهم آن را تراشيده نيست ، و يا سرابى است كه خيال آن را به صورت حقيقت جلوه داده ، مانند اصنام و بتها كه از حقيقت جز اين مقدار كه سنگ و يا چوب و يا فلز است ندارند، و اما اينكه رب و يا معبود باشند و نفع و ضرر يا اثر ديگرى داشته باشند حقيقت ندارد، و بيش از نامهايى كه از ناحيه پرستندگان آنها صورت گرفته چيز ديگرى نيستند.
و نيز مانند انسان كه از حقيقت جز اين مقدار بهره ندارد، كه موجودى است كه آفرينش خدا روحى و جسمى در او به كار برده ، و او خودش صفات كمالى براى خود كسب كرده ، اينها كه حقيقت انسان را تشكيل مى دهند همه صنع خدا و منسوب به اويند، و اما زايد بر اينها آنچه را كه عقل اجتماعى بر آن اضافه مى كند، همه موهوماتند كه ناچارى و اضطرار باعث شده آنها را معتبر بشمارد، مانند اينكه فلان انسان نيرومند، و آن يكى سلطان ، و آن ديگرى رئيس ، و آن چهارمى محترم ، و آن پنجمى ثروتمند، و آن ششمى عزيز، و آن يكى صاحب اولاد، و ديگرى بازو و حمايت كننده دارد، همه اينها جز سرابى هالك و آرمانى كاذب ، چيز ديگرى نيستند، و بر همين منوال هر موجود ديگرى را كه تحت تجزيه عقل بياوريم عبارت است از يك يا چند حقيقت و چند خرافه و موهوم .
پس ، از حقيقت آن مقدارى در دست ما و نزد ما است كه خدا به فضل خود افاضه اش كرده باشد، و آن افاضه آيات اوست ، كه بر صفات كريمه او از رحمت و رزق و فضل و احسان و صفات ديگرش دلالت مى كند.
پس حقيقتى كه در واقع ثابت است ، و هرگز هلاكت و بطلان ندارد، عبارت است از صفات كريمه خدا، و آيات داله بر صفاتش ، كه همه آنها با ثبوت ذات مقدسش ثابتند.
اين در صورتى است كه مراد از كلمه (هالك ) در آيه شريفه هالك فعلى باشد كه در اين صورت حاصل تعليل كلمه اخلاص به عبارت (كل شى ء هالك الا وجهه ) اين مى شود كه : هيچ اله - معبود به حق - جز خدا نيست ، براى اينكه معبود وقتى معبود به حق است ، كه خودش حقيقتى داشته باشد، و مشتمل بر واقعيتى غير هالك باشد، حقيقت و واقعيتى كه بطلان در او راه نيابد، و نيز تدبيرى در عالم داشته باشد، آنهم تدبيرى حقيقى و واقعى نه موهوم و خيالى ، و وقتى معبود عبارت از چنين موجودى باشد، غير از خداى تعالى هيچ معبودى نخواهد بود، چون غير از او هر چه باشد، فى نفسه هالك و باطل است ، مگر آن چيز كه وجه خدا و منسوب به اوست ، پس در عالم هستى غير از خداى سبحان هيچ معبودى نيست .
بت پرستان هر چند كه وجود بت را هم منسوب به خداى تعالى مى دانند، و معترفند كه وجود آن از ناحيه خدا و وجه اوست ، الا اينكه آنها را مستقل در تدبير دانسته و تدبير آنها را منسوب به خدا و احكام آنها را احكام خدا نمى دانستند، و به همين جهت آنها را مى پرستيدند، و خدا را نمى پرستيدند، و حال آن كه هيچ موجودى در هيچ اثرى مستقل نيست ، پس در عالم هستى هيچ موجودى به غير از خداى سبحان مستحق پرستش نيست .
بيان وجه ديگرى در تغيير (كل شى ء هالك الا وجهه ) 
در اينجا (وجه ) ديگرى در تفسير آيه هست كه دقيق تراز وجه سابق است ، بنابراين كه مراد از وجه ذات هر چيزى باشد، همچنان كه بعضى آن را هم از معانى وجه ، شمرده اند، و مثال زده اند به وجه النهار، و وجه الطريق ، يعنى خود روز، و خود راه ، و ما فعلا كار به صحت و سقم اين معنا نداريم . و بعضى ديگر گفته اند: مراد از آن ذات شريف است ، و مثال زده اند به وجوه مردم ، يعنى افراد برجسته و شريف ، كه البته اين معنا براى كلمه (وجه ) از باب مجاز مرسل و يا استعاره است .
به هر حال ، بنا بر هر دو فرض ، مراد از آيه شريفه اين است كه : غير از خداى تعالى هر موجودى كه تصور شود ممكن است ، و ممكن هر چند كه به ايجاد خداى تعالى وجود يافته باشد، از نظر ذات خودش معدوم و هالك است ، تنها موجودى كه فى حد نفسه راهى براى بطلان و هلاكت در او نيست ذات خداوند است كه واجب بالذات است .
آن وقت حاصل تعليل كلمه اخلاص به جمله (كل شى ء هالك الا وجهه ) اين مى شود كه : اگر گفتيم هيچ معبودى جز خدا نيست ، بدين علت است كه اله و معبود به حق بايد كسى باشد كه چيزى از تدبير عالم در دست داشته باشد، و تدبير هيچ وقت از خلقت و ايجاد جدايى پذير نيست ، چون معنا ندارد كه حوادث عالم را كسى به وجود آورد، و تدبير آن حوادث به دست كس ديگرى باشد. و ما مكرر در اين كتاب اين