 معنا را روشن ساختيم ، و چون خود مشركين هم اعتراف دارند كه خالق و ايجاد كننده عالم بايد واجب الوجود باشد، و نيز واجب الوجودى به غير از خدا نيست ، پس معبودى هم به جز او نخواهد بود.
و اينكه مشركين مى گويند: خدا اجل از آن است كه عقل يا وهم آدمى بدو احاطه يابد، پس ممكن نيست توجه عبادتى به او داشت ، و ناگزير بايد در عبادت متوجه بعضى از مقربين درگاه او نظير ملائكه كرام ، و امثال ايشان شد، تا شفيع ما در درگاه او باشند سخن باطلى است ، چون توجه عبادى احتياج به احاطه علمى ندارد، بلكه همين مقدار كافى است كه او را به وجهى بشناسيم ، كه آن هم در هر كس ‍ به قدر معرفتش حاصل است .
و اما بنابراين كه مقصود از هالك چيزى باشد كه هلاك و فنا در پى دارد، و بنا بر قول بعضى كه مى گويند: اسم فاعل ظاهر در آينده است ، پس ظاهر آيه اين است كه : هر موجودى كه تصور شود بعد از وجودش هلاكت و بطلان در پى دارد مگر وجه خدا.
اين نيز وجه صحيحى است ، براى اينكه در پى داشتن هلاكت به اختلاف موجودات مختلف مى شود، آن موجودات كه زمانى هستند، بعداز سرآمد زمان وجودشان هالك و باطل مى شوند، و آنهايى كه زمانى نيستند، وجودشان در احاطه فنا قرار دارد، و فنا از هر طرف احاطه شان كرده است .
و هلاكت اشياء بنابراين عبارت است از بطلان وجود ابتدايى آنها، به طورى كه دنيا و نشاءه اول از وجود آنها خالى شود، و همه به نشاه آخرت منتقل گشته و به سوى خدا بازگشت كنند، و نزد او قرار گيرند، و اما بطلان مطلق ، بعد از آنكه هست شدند، صحيح نيست ، براى اينكه صريح قرآن آن را نفى كرده ، و آيات آن پيوسته مى فرمايد: بازگشت همه موجودات به سوى خداست ، و خدا منتهى ، و رجعت به سوى اوست (و هو الذى يبدء الخلق ثم يعيده - اوست كه خلق را آغاز كرد، و دوباره آن را برمى گرداند).
پس حاصل معناى آيه بر اساس چند معنايى كه گذشت بدين قرار است ، - اگر مراد از (وجه ) صفات كريمه خدا باشد - ، كه : هر چيزى به زودى جا خالى كرده و به درگاه خدا مى رود، مگر صفات كريمه خدا كه منشاء فيض او هستند، و بدون وقفه و تا بى نهايت مشغول افاضه فيضند، و معبود هم بايد اين چنين باشد، و بطلان در ذات او، و انقطاع در صفات فياضه او راه نداشته باشد، و غير از خدا هيچ موجودى اين طور نيست ، پس هيچ معبودى جز او نيست .
و اگر مراد از (وجه ) ذات مقدس باشد، حاصل معنا اين مى شود كه : هر موجودى فنا در پى دارد، و با رجوع به سوى خدا هلاك مى شود، مگر ذات حق و ثابت او كه بطلان و هلاكت در او راه ندارد، بنابراين وجه ، صفات ، صقع ذات ملاحظه مى شود، - و معبود هم بايد كسى باشد كه فنا در او راه نداشته باشد، و غير از خدا كسى به اين صفت نيست پس جز او هم معبودى نيست .
جواب به يك شبه و اشاره به اينكه مقصود از هلاكت نابودى نيست 
و با آنچه در معناى آيه گفته شد جواب اعتراضى كه به عموميت آيه شده روشن مى شود، چون اعتراض كرده اند كه اگر آيه به عموميتش مراد باشد، بايد بهشت و دوزخ و عرش هم فناپذير باشند، با اينكه مى دانيم بهشت و دوزخ بعد از موجود شدن ديگر معدوم نمى شوند، و تا بى نهايت موجود هستند، و همچنين عرش نيز همينطور است چون در بعضى روايات آمده كه عرش سقف بهشت است .
حاصل جواب اين است كه گفتيم منظور از هلاكت ، نابودى نيست ، بلكه نابود شدن در دنيا، و انتقال به نشاه ديگر، و رجوع به خداست ، و اين انتقال از دنيا به آخرت ، و عود بعد از وجود اول ، در موجوداتى تصور دارد كه دنيايى باشند، و اما موجودات آخرتى چون بهشت و دوزخ و عرش هلاكت به اين معنا را ندارند، چون از جايى به جايى منتقل نمى شوند.
همچنان كه خداى تعالى درباره آنها فرموده : (ما عندكم ينفد و ما عند الله باق ) و نيز فرموده : (و ما عند الله خير للابرار) و نيز فرموده : (سيصيب الذين اجرموا صغار عند الله ) و نظير اين آيه درباره خزائن رحمت خدا آمده كه فرموده : (و ان من شى ء الا عندنا خزائنه )، و همچنين درباره لوح محفوظ فرموده : (و عندنا كتاب حفيظ).
و اما عرش كه به عنوان مثال ذكر كرده اند ما درباره آن در تفسير آيه (ان ربكم الله ) شرحى گذرانديم ، كه بايد بدانجا مراجعه شود.
ممكن هم هست بگوييم مراد از كلمه (وجه ) جهتى باشد كه منسوب به خدا است ، و آن ناحيه اى است كه خدا از آن ناحيه منظور مى شود، و با آن به سويش توجه مى كنند، مويد اين احتمال اين است كه استعمالش در كلام خداى تعالى بسيار است ، مثل جمله (يريدون وجهه ) و جمله (الا ابتغاء وجه ربه الاعلى ) و نظائر آن در آيات قرآنى بسيار است .
و بنابراين معنا، منظور از (وجه ) هر چيزى خواهد بود كه تنها منسوب به خداست ، آنگاه اگر كلام را به همان ظاهر عمومى اش باقى بگذاريم اين معنا با معناى اول منطبق مى شود، و از مصاديق آن ، اسماء و صفات و انبياء و خلفاء و دين خدا خواهد بود.
و اگر از اطلاق آن چشم پوشيده ، تنها مراد از (وجه ) را دين بگيريم - همچنان كه در بعضى روايات نيز وجه به آن تفسير شده و بگوييم كه منظور روايات تطبيق نبوده - در اين صورت مراد از هلاك فساد، و بدون اثر شدن است ، آن وقت جمله مورد بحث تعليل مى شود براى جمله (و لا تدع مع الله الها آخر)، و جمله ما قبلش قرينه مى شود براى اينكه مراد از كلمه (شى ء) دين و اعمال دينى است ، كه آن وقت معناى جمله مورد بحث چنين مى شود: به غير دين توحيد به هيچ دين ديگرى متدين مشو، براى اينكه تمامى دين ها باطل و بى اثر است مگر دين خدا.
و بنابراين مناسب تر آن است كه بگوييم حكم در ذيل آيه كه مى فرمايد (له الحكم )، به معناى حكم تشريعى ، و يااعم از آن و از احكام تكوينى است ، و آن وقت معنا چنين مى شود: هر دينى هالك است ، مگر دين او، براى اينكه تشريع دين كار او است ، نه غير او، و همه شما به سوى او بازگشت مى كنيد، نه به سوى دين تراشان اديان ديگر.
وجوه مختلف و متعددى كه درباره مراد از هلاكتكل شى ء و استثناى وجه خدا گفته شده است .
اين آن معانى بود كه دقت و تدبر در آيه شريفه آن را دست مى دهد، البته مفسرين درباره معناى آن اقوال مختلف ديگرى دارند.
مثلا بعضى گفته اند: (مراد از (وجه ) ذات مقدس خدا، و مراد از هلاكت انعدام است ، و معناى آيه اين است كه : هر چيزى فى نفسه در معرض انعدام است ، چون وجودش از خودش نيست ، مگر ذات خدا كه واجب الوجود است ، و بنابراين ، اساس كلام بر تشبيه است ، و مى خواهد بفرمايد: هر موجودى غير خدا مانند هالك است ، چون وجودش مستند به غير است ).
بعضى ديگر گفته اند: (مراد از (وجه ) ذات هر چيزى است ، و ضمير در (وجهه ) به خدا برمى گردد، به اعتبار اينكه وجه هر چيزى مملوك اوست ، و معناى آيه اين است كه : هر چيزى هالك است ، مگر وجه خدا، كه ذات هر چيز و وجود اوست ).
بعضى ديگر گفته اند: (مراد از (وجه ) جهت مقصوده از هر چيز است ، و ضمير در (وجهه ) به خدا برمى گردد، و معناى آيه اين است كه : هر چيزى با همه متعلقاتش هالك است ، مگر تنها آن جهت از هر چيز كه منسوب به خداى تعالى است ، و آن وجودى است كه خدا به وى افاضه فرموده است .
بعضى ديگر گفته اند: (مراد از (وجه ) آن جهت مقصوده است و آن خد