و نقيض ها در اعتقادات مشركين درباره خالق و مدبر عالم 
در اين آيات ضد و نقيض گويى هاى مشركين را كه در عقايد دارند، و در فصل سابق صحيح آن عقايد به مؤ منين عرضه شد، و به آن ايمان آورده اند، ذكر مى كند، و آن تناقضات اين است كه : مشركين اعتراف دارند كه آفريدگار آسمانها و زمين و مدبر آفتاب و ماه - كه مدار ارزاق بر وجود آن دو است - خداى سبحان است ، و نيز اعتراف دارند كه تنها كسى كه آب را از آسمان مى فرستد، و زمين را بعد از مردنش دوباره زنده مى كند، خداى عز و جل است ، و در عين حال غير خدا را مى پرستند، و از آنها رزق مى خواهند، و با اينكه وقتى سوار كشتى مى شوند خدا را مى خوانند، و خدا را مى پرستند، ولى همين كه از خطر دريا نجاتشان داد، دوباره پرستش غير خدا را از سر مى گيرند، و با اينكه شهر مكه حرم امنى است كه خدا در اختيارشان گذاشته ، و اين نعمت بزرگ را به ايشان ارزانى داشته ، در همين شهر به باطل ايمان مى آورند، و حق را انكار، و نعمت خدا را كفران مى كنند.
اين نكته را هم بگوييم كه آخرين آيه سوره يعنى آيه (و الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا)، مناسب با همان آيات اول سوره است ، كه مى فرمود: (الم احسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون ، تا آنجا كه مى فرمود: و من جاهد فانما يجاهد لنفسه ...).

و لئن سئلتهم من خلق السموات و الارض و سخر الشمس و القمر ليقولن الله فانى يوفكون

در اين آيه به دو مساله خلقت و تدبير پرداخته ، و هر دو را به خدا نسبت داده است ، خلقت آسمانها و زمين راجع به ايجاد است ، و تسخير آفتاب و ماه كه به خاطر ما حالات گوناگون به خود مى گيرند، طلوع و غروب كرده ، و دور و نزديك مى شوند، مربوط است به تدبير او، چون پيدايش ارزاق انسانها و ساير حيوانات ، همه ناشى از تدبير آفتاب و ماه است ، و اين خلقت و تدبير از يكديگر جدا شدنى و قابل انفكاك نيستند، پس كسى كه اعتراف دارد كه خلقت آسمانها و زمين مستند به خدا است ، ناگزير بايد اعتراف كند كه تدبير نيز از اوست .
و وقتى خداى تعالى به تنهايى خالق باشد، و تدبير آسمانها و به دنبال آن تدبير زمين ، و به دنبال آن پديد آوردن ارزاق ، تنها به دست او باشد، لازم است او تنها كسى باشد كه به منظور رساندن رزق ، و ساير تدابيرش پرستش شود، و اين حوائج را تنها از او بخواهند، پس اين عجب است كه انسانهايى خدا را كنار گذاشته و از غير خدا رزق بخواهند، از كسى و چيزى كه مالك هيچ چيز نيست ، جمله (فانى يصرفون )، اشاره به همين تعجب است ، يعنى وقتى خلقت و تدبير آفتاب و ماه مستند به خدا است ، پس چگونه اين مشركين در دعاى خود متوجه غير خدا مى شوند، و بت ها را مى پرستند؟
ضيق و وسعت روزى و معيشت بدست خداوند است و بس 

الله يبسط الرزق لمن يشاء من عباده و يقدر له ، ان الله بكل شى ء عليم

در اين آيه به آنچه در آيه قبلى اشاره كرده بود تصريح مى كند و كلمه (يقدر) از ماده (قدر) است كه به معناى تنگ گرفتن ، در مقابل (بسط) كه به معناى گشايش دادن است و در آيه مورد بحث منظور معناى اين كلمه نيست . بلكه منظور لازمه معنا است يعنى توسعه ، و اگر در جمله (ان الله بكل شى ء عليم ) با اينكه مى توانست ضمير بياورد و بفرمايد: (انه بكل شى ء عليم ) ضمير نياورد و اسم (الله ) را آورد، براى اين است كه بر علت حكم دلالت كند و چنين معنا دهد كه او بر همه چيز داناست براى اينكه (الله ) است .
و معناى آيه اين است كه : خداوند رزق را بر هر كس بخواهد توسعه مى دهد و بر هر كس بخواهد تنگ مى گيرد و نمى خواهد مگر بر طبق مصلحت براى اينكه او به هر چيزى داناست ، چون الله است كه جامع تمامى صفات كمال است .

و لئن سئلتهم من نزل من السماء ماء فاحيا به الارض بعد موتها...لا يعقلون

مراد از احياى زمين بعد از مردن آن ، روياندن گياهان در بهار، بعد از مردن آنها در زمستان است .
(قل الحمد لله ) - يعنى خدا را در برابر اينكه حجت را بر دشمنان تمام كرد، و مجبورشان كرد كه اعتراف كنند به اينكه مدبر امور خلقت نيز خداست ، حمد بگو، چون با اين تماميت حجت ديگر چاره اى ندارند جز اينكه تنها خدا را بپرستند، و بت ها و ارباب آنها را رها كنند.
(بل اكثرهم لا يعقلون ) - يعنى بيشترشان در آيات خدا تدبر نمى كنند، و عقل خود را قاضى و حاكم نمى كنند، تا خدا را بشناسند، و حق را از باطل تميز دهند، پس معناى جمله (لا يعقلون )، اين شد كه آن طور كه سزاوار است تعقل نمى كنند.
توضيح اينكه زندگى دنيا لهو و لعب و زندگى آخرت حيات واقعى است 

و ما هذه الحيوه الدنيا الا لهو و لعب و ان الدار الاخره لهى الحيوان ، لو كانوا يعلمون

كلمه (لهو)، به معناى هر چيز و هر كار بيهوده اى است كه انسان را از كار مهم و مفيدش باز بدارد، و به خود مشغول سازد، بنابراين يكى از مصاديق لهو، زندگى مادى دنياست ، براى اينكه آدمى را با زرق و برق خود و آرايش فانى و فريبنده خود از زندگى باقى و دائمى باز مى دارد، و به خود مشغول و سرگرم مى كند.
و كلمه (لعب )، به معناى كار و يا كارهاى منظمى است با نظم خيالى و براى غرض خيالى مثل بازيهاى بچه ها، زندگى دنيا همان طور كه به اعتبارى لهو است ، همين طور لعب نيز هست ، براى اينكه فانى و زودگذر است ، همچنان كه بازيها اين طورند، عده اى بچه با حرص و شور و هيجان عجيبى يك بازى را شروع مى كنند، و خيلى زود از آن سير شده و از هم جدا مى شوند.
و نيز همان طور كه بچه ها بر سر بازى داد و فرياد راه مى اندازند، و پنجه بر روى هم مى كشند، با اينكه آنچه بر سر آن نزاع مى كنند جز وهم و خيال چيزى نيست ، مردم نيز بر سر امور دنيوى با يكديگر مى جنگند، با اينكه آنچه اين ستمگران بر سر آن تكالب مى كنند، از قبيل اموال ، همسران ، فرزندان ، مناصب ، مقامها، رياستها، مولويت ها، خدمتگذاران ، ياران ، و امثال آن چيزى جز اوهام نيستند، و در حقيقت سرابى هستند كه از دور آب به نظر مى رسد، و انسان منافع مذكور را مالك نمى شود، مگر در ظرف وهم و خيال .
به خلاف زندگى آخرت ، كه انسان در آن عالم با كمالات واقعى كه خود از راه ايمان و عمل صالح كسب كرده زندگى مى كند، و مهمى است كه اشتغال به آن آدمى را از منافعى باز نمى دارد، چون غير از آن كمالات واقعى واقعيت ديگرى نيست ، و جدى است ، كه لعب و لهو و تاثيم در آن راه ندارد، بقايى است كه فنايى با آن نيست ، لذتى است كه با الم آميخته نيست ، سعادتى است كه شقاوتى در پى ندارد، پس آخرت حياتى است واقعى ، و به حقيقت معناى كلمه ، و اين است معناى اينكه خداى تعالى مى فرمايد: (و ما هذه الحيوه الدنيا الا لهو و لعب و ان الدار الاخره لهى الحيوان ).
در اين آيه شريفه به طورى كه ملاحظه مى فرماييد زندگى دنيا را منحصر در لهو و لعب كرده ، و با كلمه (هذه - اين زندگى دنيا) آن را تحقير نمود، و زندگى آخرت را منحصر در حيوان يعنى زندگى واقعى كرده ، و اين انحصار را با ادوات تاكيدى چون حرف (ان ) و حرف (لام ) و ضمير فصل (هى )، و آوردن مطلب را با جمله اسميه ، تاكيد نموده است .
(لو كانوا يعلمون ) - يعنى اگر مردمى دانا بودند مى دانستند كه مطلب ا