يت جمله (وعد الله ) است .
مساله خلف وعده نكردن خدا، در آيه مورد بحث و آيه (ان الله لا يخلف الميعاد) آمده ، كه به كلى خلف وعده را از خدا نفى مى كند و خلف وعده هر چند در پاره اى اوقات از قبيل موارد اضطرارى عملى پسنديده مى شود، و به همين جهت مى توان گفت قبح آن ذاتى نيست ، و ليكن از آنجايى كه هيچ عاملى خدا را مضطر به خلف وعده نمى كند، پس خلف وعده در حق او هميشه زشت است .
علاوه بر اين خلف ملازم با كمبود داشتن است ، و خدا كاملى است كه كمبود درباره او محال است .
از اين هم كه بگذريم خودش در آيات مذكور از كلام مجيدش خبر داده كه خلف وعده نمى كند، و او راستگوترين راست گويان است ، و همو است كه در كلام بى مانندش فرموده : (و الحق اقول ).
(و لكن اكثر الناس لا يعلمون ) - يعنى و ليكن بيشتر مردم به شؤ ون خداى تعالى جاهلند، و به وعده او اطمينان و وثوق ندارند، او را چون امثال خود مى پندارند، كه هم راست مى گويند، و هم دروغ ، هم وعده مى دهند، و هم خلف وعده مى كنند.

يعلمون ظاهرا من الحيوه الدنيا و هم عن الاخره هم غافلون

چند وجه در بيان مفاد آيه : (يعلمون ظاهرا من الحيوة الدنيا...)
جمله (يعلمون ) به طورى كه در كشاف گفته - بدل است از جمله (لا يعلمون ) و با در نظر گرفتن اينكه هر جا بدل در كلام آيد (مبدل منه ) آن در حكم سقوط است ، از اين به دست مى آيد كه فرقى بين ندانستن يعنى جهل و بين دانستنى كه از امور مادى تجاوز نمى كند نيست ، يعنى كسى كه عملش تنها در امور مادى است ، در حقيقت با جاهل هيچ فرقى ندارد.
بعضى ديگر گفته اند: (جمله مذكور استثنايى است ، مى خواهد علت جهلشان را بيان كند، جهلشان به حقانيت وعده خدا، و اينكه امر به دست اوست ، چه قبل و چه بعد، و او مؤ منين را عليه كفار يارى خواهد كرد، و آن علت اين است كه : علم خود را به امورى مادى اختصاص داده اند، و معناى آن اين است كه : كفار حقايق مذكور را نمى دانند، و علمى ندارند، مگر به امور ظاهرى دنيا) و اين ظاهرتر است .
و اگر كلمه (ظاهرا) را نكره آورد، و فرمود: ظاهرى از حيات دنيا را مى دانند، براى اين است كه آن را تحقير كند، و ظاهر حيات دنيا، در مقابل باطن آن ، همان چيزهايى است كه با حواس ظاهريشان احساس مى كنند، و اين احساس وادارشان مى كند كه در پى تحصيل آن برآيند، و به آن دل بسته ، غير آن را يعنى حيات آخرت ، و معارف مربوط به آنرا فراموش كنند، و از خيرات و منافعى كه در آن است ، و منافع و خيرات واقعى و به حقيقت معناى كلمه است غفلت بورزند.
بعضى ديگر گفته اند: (كلمه (ظاهر) در آيه به معناى زايل است ، و استشهاد كرده اند به شعر شاعر كه گفته :
و عيرها الواشون اءنى احبها و تلك شكاه ظاهر عنك عارها
يعنى سخن چينان محبوبه مرا سرزنش كردند به اينكه من او را دوست مى دارم و ننگ اين سرزنش از محبوبه من زايل شدنى است .
و معناى آيه اين است كه : (كفار از دنيا چيزهايى را مى دانند كه زايل و ناپايدار است ). و ليكن اين معنا كه براى كلمه (ظاهر) كرده اند، معناى غير متداولى است .

اولم يتفكروا فى انفسهم ما خلق الله السموات و الارض و ما بينهما الا بالحق و اجل مسمى ...

توضيح مراد از اينكه فرمود: خداوند جهان را جز به (حق ) و(اجل مسمى ) نيافريد 
مراد از حق بودن خلقت آسمانها و زمين ، و آنچه بين آن دو است ، - و خلاصه حق بودن همه عوالم محسوس - اين است كه : خلقت آن عبث و بى نتيجه نبوده ، كه موجود شود و بعد معدوم گردد، و دوباره موجود گشته و سپس معدوم شود، بدون اين كه غرضى و هدفى از آن منظور باشد، پس خداى تعالى اگر عالم را خلق كرده به خاطر غايت و نتيجه اى بوده كه بر خلقت آن مترتب مى شده .
ممكن است گفته شود غايت و نتيجه خلقت هر جزء از عالم جزئى ديگر است ، كه بعد از آن موجود مى شود، مانند فرزند كه بعد از پدر به وجود مى آيد، پس هر موجود آينده اى خلف و نتيجه موجود قبلى خويش است . ليكن اين حرف صحيح نيست ، چون سراپاى عالم با همه اجزايش دائم الوجود نيست بلكه همه آن فانى و هالك است ، و قهرا بايد نتيجه و هدفى از خلقت آن در بين باشد، كه آن نتيجه بعد از فناى آن هويدا مى شود، و به همين جهت مى بينيم كه جمله : (خلق نكرد آسمانها و زمين و ما بين آن دو را مگر به حق ) مقيد كرد به جمله : (و سرآمدى معين ).
پس معلوم مى شود هستى عالم تا مدتى معين است ، و بنابراين استفهام در آيه ، براى تعجب است ، و تعبير به تفكر در نفوس ، از باب به كار بردن كنايه است ، و معناى آن اين است كه : آيا اين قدر فراغت خاطر ندارند كه در اين مساله بينديشند؟ و آن را در ذهن خود بياورند؟ گويا كفار از بس سرگرم امور دنيا هستند، و براى آن تلاش نموده ، و فكرشان پريشان است كه خود را هم فراموش كرده اند، و در صورتى كه خود را در ذهن خود حاضر سازند، در حقيقت در خويشتن خود قرار گرفته اند، آن وقت تفكرشان تفكرى با تمركز خواهد بود، و فكرشان پراكنده و متفرق نخواهد بود، پس آن وقت فكر ايشان را به سوى حق هدايت و به واقع امر ارشاد مى كند.
بعضى گفته اند: (مراد از تفكرشان در انفسشان ، اين است كه : در خلقت خود فكر كنند، كه يك يكشان حادثند، و حادث محتاج به پديد آورنده اى قديم ، زنده ، قادر، دانا و حكيم است ، پس چنين پديد آورنده اى آنچه پديد مى آورد عبث و بيهوده نمى باشد، بلكه به منظور هدفى پديد مى آورد، كه مطلوب و پسنديده است ، به طورى كه نمى توان از آن چشم پوشيد، و اين هدف چيزى نيست كه عايد خود او گردد، براى اينكه او غنى مطلق است ، بلكه چيزى است كه باز عايد خلق مى شود، و آن عبارت است از پاداش نيك ، و اين پاداش نيك ممكن نيست داده شود مگر در برابر عمل صالح ، پس بايد دينى و شريعتى باشد تا عمل نيك را از عمل زشت مشخص ‍ كند، و چون پاى دين به ميان آيد، ناچار بايد كلاسى باشد كه افراد در آن كلاس امتحان خود را نسبت به آن دين بدهند، و نيز بايد عالم ديگرى باشد كه آنان كه در آن كلاس مردود شده اند، كيفر، و آنانكه موفق شده اند پاداش داده شوند، آن كلاس همان دنيا، و آن عالم ديگر عالم آخرت است ).
ولى اين تفسير صحيح نيست ، براى اينكه هر چند جمله (اولم يتفكروا فى انفسهم ) با آن سازگارى دارد، اما اتصال آن با جمله (ما خلق الله السموات )، با آن نمى سازد، مگر اينكه از اتصال صدر و ذيل آيه صرف نظر شود، و آن هم صحيح نيست .
جمله (ما خلق الله السموات و الارض و ما بينهما الا بالحق و اجل مسمى )، همان واقعيت و فكر است كه بايد در آن امعان و دقت كنند، و بيانش بنابر آنچه گذشت . اين است كه : خداوند، همه عالم و جزئى از آن را هم جز به حق نيافريده ، حال چه اين خلق ملابس ‍ و متصف به حق باشد و يا مصاحب و همراه با آن ، هر چه باشد، آن را به خاطر غرضى و غايتى حقيقى آفريده ، نه اينكه غرضش ‍ سرگرمى و عبث بوده باشد، و نيز نيافريده مگر براى مدتى معين ، پس هيچ يك از اجزاى عالم تا بى نهايت باقى نمى ماند، بلكه روزى فانى مى شود، و وقتى يك يك اجزاى عالم ، و نيز مجموع آن ، مخلوقى داراى نتيجه و غايت باشد، و نيز وقتى هيچ يك از اجزاى آن دائمى نباشد، معلوم مى شود غايت و نتيجه آن بعد از 