(قولوا سبحان الله ، و قولوا الحمد لله - خدا را تسبيح و تحميد كنيد) باشد.
و اين اولين بار نيست كه خدا خود را تسبيح و تحميد گفته ، بلكه در كلام مجيدش مكرر آمده ، مانند آيه : (سبحان ربك رب العزه )، و آيه (تبارك الذى نزل الفرقان على عبده ).
نكته دوم اينكه : مراد از تسبيح و تحميد معناى مطلق آن است ، نه نمازهاى واجب روزانه ، كه بيشتر مفسرين كه كلمه (قول ) را در تقدير گرفته اند و گفته اند: معناى آيه اين است كه : بگوييد (سبحان الله و الحمد لله ).
سوم اينكه : جمله (و له الحمد فى السموات و الارض ) جمله اى است معترضه ، كه بين معطوف و معطوف عليه واقع شده دو جمله (و عشيا و حين تظهرون ) هر دو عطفند بر محل (حين تمسون )، نه بر جمله (فى السموات و الارض )، تا در نتيجه صبح و عصر مخصوص تسبيح و سماوات و ارض و ظهر و شب مخصوص حمد شود، بلكه همه اين اوقات مخصوص تسبيح ، و همه مكانها مخصوص حمد است .
بنابراين سياق آيه اشاره مى كند به اينكه خلقت و تدبيرى كه در آسمانها و زمين هست مخصوص خدا است ، كه با حسنش اقتضاى حمد و ثناى خداى سبحان را دارد، و نيز مى رساند كه انسان در سير تاريخ و در زمانهاى مختلف ، شرك و گناهانى مرتكب شده ، كه ساحت مقدس خداى تعالى منزه از آن است .
البته مى توان اعتبار ديگرى را در نظر گرفت كه با آن اعتبار تحميد و تسبيح مربوط به يك چيز مى شود، و آن اين است كه : زمانها با همه دگرگونيها و گذشتن هايش ، خود يكى از موجودات آسمانها و زمين است ، و با وجود خود، خداى را ثنا مى گويد، آنگاه آنچه در آسمانها و زمين است ، با فقر و حاجتى كه به خداى تعالى دارد، و ذلتى كه در پيشگاه او دارد و نقصى كه نسبت به كمال او دارد، او را تسبيح گفته و از نقص و حاجت و ذلتى كه در خويش سراغ دارد منزه مى دارد، همچنان كه خدا مى گويد (و ان من شى ء الا يسبح بحمده )، و اين اعتبار هر چند كه در جاى خود صحيح است ليكن منظور نظر دو آيه مورد بحث نيست .
مفسرين در معناى دو آيه اقوال مختلف ديگرى دارند، كه مهم ترين آنها را در آنجا كه وجوه را ذكر مى كرديم ، نقل نموديم .
و اگر در آيه شريفه درباره صبح و عصر و ظهر، كلمه (حين ) را آورد، ولى در خصوص (عشاء - سر شب ) اين كلمه را نياورد، بلكه فرمود (عشيا)، از اين جهت است كه كلمه مذكور فعلى از باب افعال از آن مشتق نشده ، به خلاف (مساء و صباح و ظهيره ) كه (امساء و اصباح و اظهار) از آنها مشتق شده است ، و داخل شدن (در مساء و صباح و ظهيره ) را مى رساند.- اينطور گفته اند -.
باقى مى ماند خطاب در (تمسون و تصبحون و تظهرون - عصر مى كنيد و صبح و ظهر مى كنيد) كه آيا اين خطاب از باب التفات است ، و يا نكته اى ديگر دارد؟ در جواب مى گوييم : نه ، از باب التفات نيست ، بلكه از باب تعميم خطابى است كه در آغاز سوره متوجه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) كرد كه بعد از بيان حقايق ، هنگام نتيجه گرفتن رو به همه بشر نموده ، و فرموده است حال كه مطلب ازاين قرار است ، پس براى شما اى گروه بشر ثابت شد كه خدا هنگامى كه شما آدميان داخل عصر و صبح و شب و ظهر مى شويد، منزه است ، و در همه آسمانها و زمين ثنايى جميل دارد.
نظير اين تعميم در خطاب ، در آيه قبلى بود كه مى فرمود: (و اليه ترجعون - خدا خلقت را آغاز كرده ، و آن را اعاده مى دهد، و به سويش باز مى گرديد) و نيز در آيه بعد كه مى فرمايد: (يخرج الحى من الميت و يخرج الميت من الحى و يحى الارض بعد موتها و كذلك تخرجون - زنده را از مرده ، و مرده را از زنده بيرون مى آورد، و زمين را بعد از مردنش زنده مى كند، و شما نيز اين طور بيرون مى شويد).

يخرج الحى من الميت و يخرج الميت من الحى و يحيى الارض بعد موتها و كذلك تخرجون

ظاهر بيرون آوردن زنده از مرده و به عكس ، خلقت موجودات زنده از زمين مرده ، و دوباره خاك كردن آنهاست ، ولى بعضى آن را تفسير كرده اند به اينكه مومن از كافر و كافر از مومن خلق مى كند، چون خود خداى تعالى كافر را مرده ، و مومن را زنده ناميده ، و فرموده : (اومن كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا).
و اما اينكه در آخر فرموده : و زمين را بعد از مردنش زنده مى كند، منظور آن حالتى است كه زمين در فصل بهار به خود مى گيرد، و گياهان از آن بيرون آمده و سبز و خرم مى شود، و منظور از مردن زمين ، خمودى آن در فصل پاييز و زمستان است ، و اينكه فرمود: (و كذلك تخرجون ) معنايش اين است كه : شما هم اين چنين از قبرهايتان بيرون مى شويد، خداوند به احياى جديدى زنده تان مى كند، همچنان كه همه ساله زمين را به احياى جديدى ، بعد از مردنش زنده مى كند و تفسير صدر و ذيل اين آيه در آيات نظير آن گذشت .
بحث روايتى (نقد رواياتى كه در ذيل آيه : (غلبت الروم ...) و شرطبندى با مشركينبر سر غلبه روم نقل شده ) 
در الدر المنثور است كه : احمد، ترمذى - وى حديث را حسن دانسته - نسائى ، ابن منذر، ابن ابى حاتم ، طبرانى - در كتاب تفسير كبير -، حاكم - وى حديث را صحيح شمرده - ابن مردويه ، بيهقى ، (در كتاب دلائل )، ضياء از ابن عباس روايت كرده اند كه درباره (الم غلبت الروم ) گفت : هم (غلبت ) و هم (غلبت ).
بعد در توضيحش گفته كه مشركين ميل داشتند فارس به روم غلبه كند، چون فارسيان نيز مانند ايشان مشرك بودند، ولى مسلمانان دلشان مى خواست كه روم بر فارس غلبه كند، براى اينكه روميان اهل كتاب بودند، جريان به گوش ابى بكر رسيد، و او خدمت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) معروض داشت ، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به وى فرمود: آگاه باشيد كه ايشان به زودى غلبه مى كنند، ابوبكر پاسخ آن جناب را به مردم رسانيد، مشركين گفتند مدتى براى اين پيش گويى مقرر كن ، اگر در اين مدت فارسيان غلبه كردند، شما فلان مقدار... به ما بدهيد، و اگر روميان غلبه كردند ما فلان مقدار... مى دهيم ، ابوبكر مدت پنج سال معين كرد، و در اين مدت امپراطورى روم بر ديگرى غلبه نكرد، ابوبكر جريان را به عرض رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) رسانيد، حضرت فرمود: چرا - يادم مى آيد فرمود - كمتر از ده سال معين نكردى ، آن گاه چيزى نگذشت كه روم بر فارس غلبه كرد، و در اين باره آيه شريفه قرآن مى فرمايد: (الم غلبت الروم ) پس روميان هم مغلوب شدند، و هم غلبه كردند.
خداى تعالى مى فرمايد: (لله الامر من قبل و من بعد و يومئذ يفرح المومنون بنصر الله ) سفيان گفته : شنيده ام كه در روز جنگ بدر روميان غلبه كردند و مسلمين خوشحال شدند.
البته در اين معنا روايات ديگرى هست كه تا حدى با هم اختلاف دارند، مثلا در بعضى آمده كه اين شرطبندى و قمار بين ابى بكر و ابى بن خلف بوده ، و در بعضى ديگر آمده كه در حقيقت بين همه مسلمين و همه مشركين بوده ، چيزى كه هست ابوبكر از طرف مسلمانان ، و ابى از طرف مشركين شرط بسته اند، و در بعضى ديگر آمده كه اصلا بين دو طرف بوده ، نه شخص ابى بكر و ابى ، و در بعضى ديگر مانند روايتى كه ما نقل كرديم آمده كه بين شخص ابى بكر و همه مشركين بوده .
و همچنين درباره مدت شرطبندى در بعضى سه سال ، و در بعضى پنج سال ، و در بعضى شش سال ، و در بعضى هفت سال آمده .
و نيز در بعضى از آن