ر الناس عليها) و انسان كه در اين نشاه زندگى مى كند، نوع واحدى است كه سودها و زيانهايش نسبت به بنيه و ساختمانى كه از روح و بدن دارد سود و زيان مشتركى است كه در افراد مختلف اختلاف پيدا نمى كند.
پس انسان از اين جهت كه انسان است بيش از يك سعادت و يك شقاوت ندارد، و چون چنين است لازم است كه در مرحله عمل تنها يك سنت ثابت برايش مقرر شود، و هادى واحد او را به آن هدف ثابت هدايت فرمايد.
و بايد اين هادى همان فطرت و نوع خلقت باشد، و به همين جهت دنبال (فطره الله التى فطر الناس عليها) اضافه كرد كه (لا تبديل لخلق الله ).
و اما اينكه گفتيم نوع انسان يك سعادت و شقاوت دارد، براى اين است كه اگر سعادت افراد انسانها به خاطر اختلافى كه با هم دارد مختلف مى شد، يك جامعه صالح و واحدى كه ضامن سعادت افراد آن جامعه باشد، تشكيل نمى گشت ، و همچنين اگر سعادت انسانها به حسب اختلاف اقطار، و سرزمينهايى كه در آن زندگى مى كنند، مختلف مى شد، و سنت اجتماعى كه همان دين است اساسش همان چيزى باشد كه منطقه اقتضاء دارد آن وقت ديگر انسانها نوع واحدى نمى شدند، بلكه به اختلاف منطقه ها مختلف مى شدند، و نيز اگر سعادت انسان به اقتضاى زمانها مختلف مى شد، يعنى اعصار و قرون يگانه اساس سنت دينى مى گشت . باز انسانهاى قرون و اعصار نوع واحدى نمى شدند، و انسان هر قرنى و زمانى غير انسان زمان ديگر مى شد، و اجتماع انسانى سير تكاملى نمى داشت ، و انسانيت از نقص متوجه به سوى كمال نمى شد، چون نقص و كمالى وجود ندارد مگر اينكه يك جهت مشترك و ثابت بين همه انسانهاى گذشته و آينده باشد.
البته منظور ما از اين حرف اين نيست كه اختلاف افراد و مكانها و زمانها هيچ تاثيرى در برقرارى سنت دينى ندارد، بلكه ما فى الجمله و تا حدى آن را قبول داريم ، چيزى كه هست مى خواهيم اثبات كنيم كه اساس سنت دينى عبارت است از ساختمان و بنيه انسانيت ، آن بنيه اى كه حقيقتى است واحد و مشترك بين همه افراد و اقوام ، و ثابت در همه .
مى خواهيم بگوييم براى انسانيت سنتى است واحد، و ثابت به ثبات اساسش ، كه همان انسان است ، و همين سنت است كه آسياى انسانيت بر محور آن مى گردد، و همچنين سنت هاى جزئى كه به اختلاف افراد و مكانها و زمانها مختلف مى شود، پيرامون آن دور مى زند.
و اين همان است كه جمله (ذلك الدين القيم و لكن اكثر الناس لا يعلمون ) بدان اشاره مى كند، و ما به زودى و در بحثى جداگانه ان شاء الله اين مطلب را توضيح بيشترى مى دهيم .
اقوال مختلف مفسرين درباره مفردات و مفاد آيه (فاقم وجهك للذين حنيفا...)
مفسرين در مفردات آيه ، و معناى مجموع آن ، اقوال متفرق ديگرى دارند.
اول اينكه : (مراد از (اقامه وجه ) محكم كارى در عمل است ، چون وجه عبارت است از چيزى كه متوجه آنى و آن عمل است ، و اقامه اش به معناى تسديد و اتقان آن است ).
و اين حرف صحيح نيست ، براى اينكه وجه عمل غرض مقصود از عمل است و آن غير از عمل است و در آيه شريفه فرمود: (فاقم وجهك )، و نفرموده (فاقم وجه عملك ).
دوم اينكه : (كلمه (فطره ) در جمله (فطره الله ) منصوب است ، زيرا كلمه (اعنى ) در تقدير است و كلمه فطرت به معناى ملت است ، و معناى جمله اين است كه : استقامت در دين به خرج بده ، و دين را نگهدار، يعنى ملتى را كه خدا مردم را بر آن ملت آفريده ادامه بده ، كه در خلقت خدا تبديلى نيست ).
اشكال اين وجه هم اين است كه : اين حرف وقتى صحيح است كه مراد از كلمه فطرت و كلمه (فطر الناس ) دو چيز باشد، اولى به معناى ملت ، و دومى به معناى خلقت باشد، و تفكيك در معناى آنها خلاف ظاهر آيه است ، و اگر بگويى ممكن است دومى يعنى (فطر الناس ) را هم به همان معناى ملت و دين بگيريم ، و بگوييم معنايش (ادان الناس ) است ، يعنى مردم را وادار بر دين (توحيد) كرد و در اين صورت ديگر اشكال تفكيك وارد نمى شود، مى گوييم : بله ، و ليكن آن وقت جمله (لا تبديل لخلق الله ) از ما قبل خود بريده و غير مربوط به آن مى گردد.
علاوه بر اين در اين وجه خلاف ظاهر روشنى است ، چون دين رابه معناى توحيد گرفته ، و اگر هم دين به معناى اسلام و يا مجموع دين ها باشد، و كلمه فطرت هم بر همان معناى متبادر خود باشد، كه عبارت است از خلقت ، آن وقت تقدير گرفتن كلمه (اعنى ) درست نمى شود، چون دين به اين معنا غير از فطرت به معناى خلقت است .
سوم اينكه : كلمه فطرت بدل است از كلمه (حنيفا)، و فطرت به معناى ملت است ، اشكال اين حرف همان اشكالى است كه بر وجه سابق كرديم .
چهارم اين كه : (كلمه فطرت مفعول مطلق است براى فعل محذوف ، و مقدر، و تقدير كلام (فطر الله فطره فطر الناس عليها) است ، يعنى خدا فطرتى درست كرد كه انسانها را نيز بر آن فطرت مفطور كرده ) كه فساد اين وجه حاجت به توضيح ندارد.
پنجم اينكه : (معناى آيه اين است كه : پيروى كن از دين ، آنچه را كه فطرت خدا بر آن دلالت دارد، و آن همان است كه ابتداى خلقت ، تو را بر آن دلالت مى كند)، زيرا خداوند طورى موجودات را آفريد و تركيب و صورتگرى نمود، كه دلالت كند بر اينكه صانعى قادر، عالم ، حى ، قديم و واحد دارد، صانعى كه هيچ چيز شبيه او نيست ، و او نيز به هيچ چيز شبيه نيست .
اشكال اين وجه اين است كه : مبتنى است بر اينكه كلمه (فطرت ) به تقدير (اتبع - پيروى كن ) منصوب شده باشد، همچنان كه ابو السعود و قبل از او ابو مسلم مفسر، اين نظريه را داده اند، آن وقت مراد از پيروى فطرت ، پيروى دلالت فطرت و خلقت مى شود، و مراد (از عدم تبديل الخلق ) تغيير نپذيرفتن خلقت ، است ، در دلالت كردن بر وجود صانع ، و صفات كريمه او، و اين وجه از نظر معنا نزديك به همان وجهى است كه ما براى آيه ذكر كرديم چون ما نيز كلمه (فطرت ) را حمل بر وادارى نموديم ، ليكن اين اشكال متوجه وجه مذكور مى شود كه آيه شريفه عام است ، و وجهى ندارد كه به توحيد اختصاص يابد.
ششم اينكه : (كلمه ( لا) در جمله (لا تبديل لخلق الله ) در عين اينكه نفى است ، معناى نهى را افاده مى كند، و مى فرمايد كه خلقت خدا يعنى آن دينى را كه ماءموريد به آن متمسك شويد، تغيير ندهيد، و يا اينكه خلقت خدا را با انكار دلالتش بر توحيد تغيير ندهيد، و از همين باب است آن تفسيرى كه به ابن عباس نسبت داده اند كه گفته : منظور از آيه نهى از اخته كردن انسانها است ).
اشكال اين وجه اين است كه : اولا هيچ دليلى نداريم بر اينكه خلق به معناى دين است و ثانيا دليلى نيست بر اينكه اعراض از دلالت مخلوقات ، و يا انكار دلالت آن تبديل خلق خدا باشد، و تفسيرى هم كه به ابن عباس نسبت داده اند فسادش ظاهر است .
كلام فخر رازى در مراد از (لاتبديل لخلق الله ) و بياناشكال آن 
هفتم كلام فخر رازى است كه در تفسير كبير خود گفته : (احتمال دارد منظور از (لا تبديل لخلق الله ) اين باشد كه خداوند خلايق را براى عبادت آفريده ، و همه آنها بندگان اويند، و اين هرگز تغيير پذير نيست ، و بندگان او چون بندگان عرفى نيستند در بندگان عرفى تبديل هست اين مولا بنده خود رابه آن ديگرى مى فروشد، و يا اصلا آزادش مى كند، ديروز فلانى مولايش بود، امروز ديگرى مولاى اوس