ت ، و يا اصلا مولا ندارد، به خلاف بندگى خدا، كسى نمى تواند از بندگى او بيرون شود.
پس اين جمله مى خواهد فساد قول كسانى را كه گفته اند: عبادت براى تحصيل كمال است ، باطل كند، چون آنها مى گويند بنده وقتى به كمال بندگى خود رسيد، ديگر تكليفى برايش نمى ماند، همه حرام ها برايش حلال ، و همه واجبات مباح مى شود، و جمله مورد بحث مى گويد: انسان به هر درجه از كمال هم برسد، باز هم بنده است .
و نيز مى خواهد گفتار مشركين را باطل كند، كه مى گفتند ناقص ، صلاحيت عبادت خدا را ندارد، بلكه آدميان بندگان كواكبند، و كواكب بندگان خدايند، و نيز مى خواهد گفتار مسيحيان را باطل كند، كه گفته اند: خدا در عيسى حلول كرده و او اله شده ، در جواب همه حرفها مى فرمايد: (لا تبديل لخلق الله )، بلكه همه خلق ، بندگان خدايند، و نمى توانند از بندگى او خارج شوند).
اشكالى كه به گفته وى وارد است اين است كه : بين ملكيت و عبادت تكوينى با ملكيت و عبادت تشريعى خلط كرده ، چون ملك خداى تعالى قابل انتقال و بطلان نيست ، زيرا ملك تكوينى است ، به اين معنا كه قيام وجود اشياء به اوست ، عبادتى هم كه در مقابل اين ملكيت قرار مى گيرد، عبادت تكوينى است ، يعنى خضوع ذات هر چيزى براى اوست ، و اين عبادت هم مانند ملكيت قابل تبديل و ترك نيست ، همچنان كه خودش فرموده : (و ان من شى ء الا يسبح بحمده )
ترجمه المى زان ج : 16 ص : 272
و آن عبادتى كه قابل تبديل است ، و يا مى شود تركش كرد، عبادت تشريعى مانند نماز و امثال آن است ، كه در مقابل ملك تشريعى خدا قرار مى گيرد، چون عقل همان طور كه من و تو را مالك اعتبار مى كند، خدا را نيز مالك قانونى مى داند - دقت بفرماييد -.
و اگر جمله (لا تبديل لخلق الله ) دلالت كند بر اينكه ملك و عبادت و عبوديت تبديل پذير نيست ، تكوينى آن را مى گويد، نه تشريعى ، و آن عبادتى هم كه مشركين و متصوفه و مسيحيان تبديل كرده اند به اينكه يكى قائل به ارتفاع تكليف از انسان كامل شده ، و ديگرى به جاى خدا، بت و كواكب و يا مسيح را مى پرستد، عبادت تشريعى است ، نه تكوينى .

منيبين اليه و اتقوه و اقيموا الصلوه و لا تكونوا من المشركين

در اين جمله بعد از آنكه در جملات قبل ، خطاب متوجه شخص رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) بود، خطاب را متوجه عموم كرده نظير آيه (يا ايها النبى اذا طلقتم النساء)، و آيه (فاستقم كما امرت و من تاب معك ، و لا تطغوا)، كه اول خطاب را به رسول خود كرده ، سپس متوجه عموم نموده است ، و در نتيجه معناى آيه مورد بحث به مثل اين بر مى گردد كه بگوييم (فاقم وجهك للدين حنيفا انت و من معك منيبين الى الله ) - رو به سوى دين كن در حالى كه حنيف است ، تو و هر كه با تو است در حالى كه به سوى خدا انابه داشته باشيد)، و (انابه ) به معناى بازگشت و توبه است .
(و اتقوه و اقيموا الصلوه ) - كلمه (تقوى ) در اينجا بر حسب دلالتى كه مقام دارد شامل امتثال اوامر خدا، و پرهيز از نواهى او مى شود، و از بين همه اوامر خدا فقط نماز را ذكر كرد براى اينكه اهميت آن را برساند، چون نماز عمود دين است .
(و لا تكونوا من المشركين ) - در اينكه چرا در بين همه محرمات تنها شرك را ذكر كرد، جوابش همان است كه درباره نماز داديم ، چون شرك از همه گناهان كبيره بزرگتر است ، به شهادت آيه (ان الله لا يغفر ان يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء) و آياتى ديگر.
نهى از تخرب و تفرق در دين كه از صفات مشركين و ناشى از پيروى آنان از اهواءخود است 

من الذين فرقوا دينهم و كانوا شيعا كل حزب بما لديهم فرحون

كلمه (من ) براى بيان است ، و منظور از كسانى كه دين خود را متفرق كردند، مشركين است ، در اين جمله مشركين را به خصوصى ترين صفاتى كه در دين دارند معرفى نموده ، و آن اين است كه : در دين متفرقند، و دسته دسته و حزب حزب هستند، و هر حزب به دين خود خوشحال است ، و علت آن همان است كه كمى قبل از اين فرمود: (بل اتبع الذين ظلموا اهواءهم فمن يهدى من اضل الله ، و ما لهم من ناصرين ) و بيان داشت كه مشركين اساس دين خود را بر هوى و هوس نهاده اند، و خدا ايشان را هدايت نمى كند، و هادى ديگرى هم جز او نيست .
و معلوم است كه هواى نفس همه مردم يك جور نيست ، بلكه به يك حالت هم ثابت نمى ماند، بلكه به اختلاف احوال مختلف مى شود، و اگر چنين چيزى اساس دين باشد، معلوم است كه دين با سير هواها و پابپاى آن سير مى كند، و با سقوط هواها و پستى آنها پست مى گردد، و در اين اشكال هيچ فرقى بين دين حق و دين باطل نيست ، چون دين حق هم وقتى اساسش هوى باشد باطل است .
از اينجا معلوم مى شود كه نهى از تفرقه كلمه در دين ، در حقيقت نهى از اين است كه هواى را به جاى عقل ، اساس دين قرار دهند، و چه بسا احتمال داده شود كه : (آيه شريفه كلامى است از سر گرفته شده ) باشد ولى اين احتمال با سياق سازگار نيست .
در آيه شريفه از مشركين به خاطر تفرقى كه در كلمه و تشتتى كه در دين دارند مذمت شده .

و اذا مس الناس ضر دعوا ربهم منيبين اليه ثم اذا اذاقهم منه رحمه اذا فريق منهم بربهم يشركون

تعبير به (مس ) براى اين است كه : بر ناچيزى و مختصر بودن گرفتارى دلالت كند، و نكره آوردن (ضر) و (رحمه ) نيز براى افاده اختصار و ناچيزى است ، و معناى آيه اين است كه : چون مختصر ضررى از قبيل مرض ، فقر و شدت ، به انسان ها برسد، پروردگارشان را مى خوانند، در حالى كه به سوى او كه همان خداى سبحان است بازگشت مى كنند، و چون خداى تعالى مختصر رحمتى به ايشان بچشاند، ناگهان جمعى از اين مردم به پروردگارشان كه ديروز او را مى خواندند، و به ربوبيتش اعتراف مى كردند، شرك ورزيده و شريكها برايش مى تراشند.
خلاصه مى خواهد بفرمايد: انسان طبيعتا كفرانگر نعمت هاست ، هر چند كه در هنگام گرفتارى به نعمت و ولى نعمت اقرار داشته باشد. و اگر فرموده : (ناگهان جمعى از مردم ) براى اين است كه همه مردم چنين نيستند.

ليكفروا بما آتيناهم فتمتعوا فسوف تعلمون

در اين جمله مشركين مورد نظر را تهديد مى كند و لام در (ليكفروا) لام امر غايب است ، و جمله (فتمتعوا) متفرع بر ما قبل خودش است ، و امر ديگرى است كه با امر سابق روى هم تهديد را مى رساند و التفات از امر غايب به امر حاضر براى افاده فوران خشم است ، از اينكه چقدر درباره خداى تعالى كوتاهى نموده ، و امر او را ناچيز مى انگارند؟! و اين بى اعتنايشان به جايى رسيده كه در هنگام بدبختى و گرفتارى دست به دامنش مى شوند، ولى در هنگام خوشى كفران نعمتش مى كنند.

ام انزلنا عليهم سلطانا فهو يتكلم بما كانوا به يشركون

كلمه (ام ) به اصطلاح ادبى منقطعه است ، و مراد از (نازل كردن سلطان ) اعلام و يا تعليم است ، كه مجازا انزال خوانده شده ، و مراد از (سلطان ) برهان است ، و منظور از (تكلم ) دلالت است ، كه مجازا تكلمش خوانده ، و بنابراين معناى آيه اين است كه : بلكه ما به ايشان برهانى را اعلام كرديم كه دلالت مى كند بر شرك ايشان .
و ممكن هم هست مراد از (سلطان ) صاحب سلطان يعنى فرشته باشد، كه در اين صورت ديگر مجازى در كلمه (انزال ) و (تكلم ) به كار نرفته ، آن وقت