 معنا چنين مى شود: بلكه مگر ما فرشته اى بر ايشان نازل كرديم ، پس او درباره شركشان تكلم كرد.

و اذا اذقنا الناس رحمه فرحوا بها و ان تصبهم سيئه بما قدمت ايديهم اذا هم يقنطون

كلمه (اذاقه ) مانند كلمه (مس )، كه گذشت ، كمى و ناچيزى را مى رساند، و كلمه (قنوط) به معناى نوميدى است .
كلمه (اذا) ى اولى ، شرطيه ، و دومى فجائيه (ناگهانى ) است ، و مقابله بين (اذا) در چشاندن رحمت ، و (ان ) در رسانيدن سيئه ، اين معنا را مى رساند كه رحمت قطعى و بسيار است ، و مصيبت اندك و احتمالى است .
و اگر رحمت را به خدا نسبت داد، ولى رساندن سيئه را به خدا نسبت نداد، براى اين است كه رحمت ، امر وجودى است كه از ناحيه خدا افاضه مى شود، و سيئه و گرفتارى ها، امور عدمى هستند، و برگشتشان به افاضه نكردن خداست ، و به همين جهت آن را تعليل كرد به (ما قدمت ايديهم )، آنچه به دست خود از پيش فرستادند، و همين تعليل آوردن در طرف سيئه و نياوردن آن در طرف رحمت ، اشاره است به اينكه رحمت ، تفضل است .
و تعبير در رحمت به (فرحوا) و در سيئه به (اذا هم يقنطون )، براى اشاره و دلالت بر اين است كه : نوميدى امرى حادث و چيزى است كه انتظارش نمى رود، چون رحمت و سيئه هر دو به دست خداست ، ولى رحمت خدا واسع است ، لذا تعبير به مضارع (يقنطون ) كرد، كه حال آنان را مجسم كرده باشد، چون مضارع دلالت بر حال هم دارد.مراد آيه شريفه و بيان عدم منافات آن با آيه (و اذا مس الانسان ضردعوا...)
و مراد از آيه شريفه بيان اين نكته است كه : مردم نظرشان از ظاهر آنچه از نعمت و نقمت مى بينند فراتر نمى رود، باطن امر را نمى بينند، همين كه نعمتى به دستشان مى آيد، خوشحال مى شوند، بدون اينكه بينديشند اين امر به دست خود آنان نيست ، و اين خدا است كه به مشيت خود نعمت را به ايشان رسانده ، و اگر او نمى خواست نمى رسيد، و همين كه نعمتى را از دست مى دهند مايوس ‍ مى شوند، تو گويى خدا در اين ميان هيچكاره است ، و از دست رفتن نعمت به اذن خدا نبوده ، پس اين مردم ظاهر بين و سطحى اند.
با اين بيان روشن مى شود كه ديگر هيچ تدافع و ناسازگارى بين اين آيه و آيه سابق كه مى فرمود: (و اذا مس الانسان ضر دعوا ربهم منيبين اليه ...)، نيست ، براى اينكه مدلول آيه مورد بحث اين است كه : مردم ظاهر بين و سطحى نگر هستند، وقتى نعمتى به دستشان مى رسد خوشحال مى شوند، و چون از دست مى دهند نوميد و مايوس ، و مدلول آيه سابق اين است كه وقتى نعمتى بدستشان مى رسد خوشحال مى شوند، و چون از دست مى دهند خدا خدا مى كنند، در حالى كه از آنچه از دست داده اند نوميد، و از اسباب آن مايوسند، تنها به خدا بازگشت مى كنند، پس منافاتى بين دو آيه نيست .
و چه بسا بعضى از مفسرين از اين شبهه جواب داده اند كه : (مردم مورد نظر در دو آيه مختلفند، مراد از مردم در آيه سابق غير از مراد از مردم در آيه مورد بحث است ، و به فرضى هم يكى باشند خدا خدا كردنشان در يك حال است ، و نوميدى شان در حالى ديگر).
بعضى ديگر گفته اند: (خدا خدا گفتن زبانى از باب عادت است ، و منافات ندارد كه همين شخص در دل نوميد باشد) ولى خواننده به سستى هر دو جواب واقف است .
جواب سومى كه داده اند اين است كه : (مراد از نوميدى ايشان اين است كه كار نوميدان را مى كنند، مثل اينكه به جمع ذخيره در ايام قحطى مى پردازند). ولى به ايشان اشكال شده كه علاوه بر اينكه دليلى بر اين معنا نيست ، با (اذا) ى فجائيه و نوميدى ناگ هانى نمى سازد.
وسعت و تنگى معيشت تابع مشيت خدا است (يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر) 

اولم يروا ان الله يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر ان فى ذلك لايات لقوم يومنون

اين آيه خطاى مردم را در مبادرت به خشنودى ، و نوميدى بيان مى كند، و مى فرمايد كه : نبايد در هنگام رسيدن به نعمت بى درنگ خوشحالى كرد، و در مورد از دست رفتن نعمت بى درنگ نوميد شد، براى اينكه رزق در كمى و زيادى تابع مشيت خداست ، بر انسان لازم است كه بداند آن رحمتى كه به وى رسيده و همچنين آن ناملايمى كه به او رسيده هر دو با مشيت خدا قابل زوالند، پس ‍ نبايد به چيزى كه ايمن از فقدانش نيست خوشحال شود، و از چيزى كه اميد زوالش هست ناراحت و نوميد گردد.
و اما اينكه فرمود: مگر نمى بينند كه خدا روزى را براى هر كس بخواهد گسترش مى دهد، و مساله روزى دادن را امرى ديدنى معرفى كرد، براى اين است كه بفهماند اين رزقى كه به انسان مى رسد، و يا خود آدمى كسب مى كند، مولود دست بدست دادن هزاران هزار اسباب و شرايطى است كه آدمى - كه آن را از هنرمندى خود مى داند - يكى از آن هزاران هزار است ، و همچنين آن سببى كه انسانها دل خود را به آن خوش مى كنند، كه من فلان مغازه يا فلان كارخانه و يا فلان پست را دارم ، نيز يكى از آن اسباب است ، و تمامى اسباب هم سبب بودنشان از خودشان نيست ، همه مستند به خداى سبحان است .
پس اين خدا است كه يا رزق مى دهد و يا نمى دهد، و همو است كه رزق را يا زياد مى دهد و يا كم مى دهد، بر يكى وسعت داده ، و بر ديگرى تنگ مى گيرد، و بقيه الفاظ آيه روشن است .

فات ذا القربى حقه و المسكين و ابن السبيل ...

كلمه (ذى القربى ) به معناى صاحب قرابت از ارحام است . و كلمه (مسكين ) به معناى كسى است كه از فقير بدحال تر باشد، و (ابن السبيل ) به معناى مسافر در راه مانده و حاجتمند است ، و اينكه كلمه (حق ) به ضمير (ذى القربى ) اضافه شده ، دلالت دارد بر اينكه براى ذى القربى حق ثابتى است ، و خطاب در آيه به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، پس ظاهر آيه با قراينى كه در آن هست اين است كه مراد از (حق ) خمس است ، و وظيفه دادن آن متوجه به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) و هر مسلمانى كه مامور به دادن خمس است ، مى باشد و منظور از كلمه (قرابت ) به هر حال قرابت رسول خدا است ، همچنان كه در آيه خمس هم مراد همين است . همه اينها در صورتى است كه آيه شريفه در مدينه نازل شده باشد، و اما در فرضى كه مانند ساير آيات اين سوره در مكه نازل شده باشد آن وقت مقصود از حق مطلق احسان خواهد بود، نه خمس .
و به خاطر اينكه آيه از نظر معنا عموميت دارد، و مخصوص به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) نيست ، لذا در بيان آثار نيك خمس ، ويا صدقه به طور عموم فرمود: (ذلك خير - اين بهتر است براى كسانى كه رضاى خدا را مى جويند، و آنان رستگارانند).

و ما اتيتم من ربا ليربوا فى اموال الناس فلا يربوا عند الله و ما آتيتم من زكوه تريدون وجه الله فاولئك هم المضعفون

مراد از (ربا) و (زكات ) در آيه : (و ما آتيتم من ربا ليربوا...)
كلمه (ربا)، به معناى نمو مال ، و زياد شدن آن است ، و جمله (ليربوا...) اشاره به علت اين نامگذارى مى كند، كه چرا ربا را ربا خواندند بنابراين مراد اين است كه : مالى كه شما به مردم داده ايد تا اموالشان زياد شود، نه براى اينكه خدا راضى شود - اين قيد را از ذكر اراده وجه خدا در عبارت مقابل آن مى فهميم - آن مال نزد خدا زياد نمى شود، و نمو نمى كند، و ثوابى از آن عايدتان نمى شود، براى اينكه قصد قربت نداشته ايد.
(و ما آتيتم من زكوه تريدون وجه الله فاولئك هم ا