لمضعفون ) - مراد از (زكات ) مطلق صدقه است ، و معنايش اين است كه : آن مالى كه براى رضاى خدا داديد، و اسراف هم نكرديد، چند برابرش عايدتان مى شود، كلمه (مضعف ) به معناى دارنده چند برابر است ، و معناى كلام اين مى شود كه : چنين كسانى آنهايند كه (يضاعف لهم ) مالشان و يا ثوابشان چند برابر مى شود.
پس مراد از (ربا) و (زكات ) به قرينه مقابله و شواهدى كه همراه اين دو كلمه است ، رباى حلال است ، و آن اين است كه چيزى را به كسى عطا كنى و قصد قربت نداشته باشى ، و مراد از صدقه آن مالى است كه براى رضاى خدا بدهى همه اينها در صورتى است كه آيه شريفه در مكه نازل شده باشد، و اما اگر در مدينه نازل شده باشد، مراد از ربا همان رباى حرام ، و مراد از زكات همان زكات واجب است .
و اين آيات و آيات قبلش به مدنى شبيه ترند، تا به مكى ، و اينكه : بعضى ادعاى روايت يا اجماع منقول در اين باب كرده اند، اعتبارى به گفته شان نيست .
بحث روايتى 
در كتاب عيون از عبدالله بن عباس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در بين ما به خطبه ايستاد، و در آخر فرمود: ماييم كلمه تقوى و سبيل هدى و مثل اعلى و حجه عظمى و عروه الوثقى ....
روايتى درباره شاءن نزول آيه : (ضرب لكم مثلا من انفسكم ...) كه در مقام نفىاعتماد به شريك داشتن خدا است 
و در تفسير قمى در ذيل آيه (ضرب لكم مثلا من انفسكم ...)، گفته : سبب نزول اين آيه چنين بود كه قريش حج خانه خدا را به روش ابراهيم (عليه السلام ) انجام مى دادند، و تلبيه آن جناب را مى گفتند، يعنى مى گفتند: (لبيك اللهم لبيك ، لبيك لا شريك لك لبيك ، ان الحمد و النعمه لك و الملك ، لا شريك لك ).
اين مراسم همچنان ادامه داشت ، تا آنكه وقتى ابليس به صورت پيرمردى پيش ايشان آمد و تلبيه ايشان را تغيير داد و گفت : (لبيك اللهم لا شريك لك الا شريكا هولك ، تملكه و ما ملك - يعنى لبيك بار الها شريكى برايت نيست ، مگر آن شريكى كه خودت گرفته اى ، و مالك او و مالك ملك اويى ) قريش از آن به بعد تلبيه خود را تغيير داده و تلبيه ابليس را سنت خود كردند، تا آنكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مبعوث شد، و اين عمل را انكار نمود و فرمود: خدا شريك ندارد، و اين تلبيه ، شرك به خدا ورزيدن است .
پس اين آيه نازل شد كه : (ضرب لكم مثلا من انفسكم هل لكم من ما ملكت ايمانكم من شركاء فيما رزقناكم فيه سواء)، يعنى آيا راضى مى شويد شما انسانهاى مخلوق كه در آنچه داريد شريك داشته باشيد؟ نه ، پس چطور راضى مى شويد براى من كه خالق عالمم در آنچه مالكم شريك قائل شويد؟!.
و در كافى به سند خود از ابى بصير از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در ذيل جمله : (فاقم وجهك للدين حنيفا) فرمود: دين حنيف ، ولايت است .
رواياتى در ذيل آيه : (فطرة الله التى فطر الناس عليها...) و بيان مراد از(فطرت )
و نيز در همان كتاب به سند خود از هشام بن سالم ، از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه گفت : به آن جناب عرضه داشتم معناى (فطره الله التى فطر الناس عليها چيست ؟ فرمود دين توحيد است .
مؤ لف : اين روايت را از حلبى و زراره نيز از آن جناب روايت كرده و صدوق هم آن را در كتاب توحيد از علاء بن فضيل ، و زراره ، و بكير، از آن جناب نقل كرده است .
و در روضه كافى به سند خود ازاسماعيل جعفى ، از امام ابى جعفر (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: شريعت نوح اين بود كه خدا به يكتايى پرستيده شود، و در عبادتش اخلاص داشته باشند، و شريكهايى كه براى خدا قائل بودند خلع كنند، و اين همان فطرتى است كه خدا خلق را بر آن خلق نموده .
و در تفسير قمى به سند خود از هيثم رمانى ، از حضرت رضا (عليه السلام ) از پدرش ، از جدش ، از پدرش محمد بن على (عليهماالسلام ) روايت كرده كه در ذيل آيه (فطره الله التى فطر الناس عليها) فرمود: آن فطرت عبارت است از لا اله الا الله محمد رسول الله على امير المومنين ولى الله ، و توحيد تا اينجا است .
مولف : اين معنا در بصائر الدرجات از امام صادق (عليه السلام ) و در كتاب توحيد از عبدالرحمان مولاى امام ابى جعفر (عليه السلام ) از آن جناب روايت شده .
و معناى اينكه : فرمود فطرت عبارت است از اين سه شهادت ، اين است كه : هر انسانى مفطور است بر اعتراف به خدا، و به اينكه شريك ندارد، زيرا با وجدان خود در مى يابد كه به اسبابى احتياج دارد كه آن اسباب نيز سبب مى خواهند، و اين همان توحيد است و نيز مفطور به اعتراف بر نبوت نيز هست ، زيرا به وجدان خود احساس مى كند كه ناقص است ، و اين نقص او را نيازمند به دينى كرده كه تكميلش كند، و اين همان نبوت است ، و نيز مفطور به ولايت و اعتراف به آن نيز هست ، براى اينكه به وجدان خود احساس ‍ مى كند كه اگر بخواهد عمل خود را بر طبق دين تنظيم كند، جز در سايه سرپرستى و ولايت خدا نمى تواند، و فاتح اين ولايت در اسلام همان على بن ابى طالب (عليه السلام ) است ، البته معناى گفتار ما اين نيست كه انسانها حتى انسانهاى اولى به فطرتشان متدين به اين سه شهادت بوده اند.
برگشت معناى روايت قبلى كه آيه را به ولايت تفسير مى كرد به همين معنا است ، چون ولايت مستلزم توحيد و نبوت هست ، و معقول نيست كسى ولايت داشته باشد، و به آن معترف باشد، ولى نبوت را قبول نداشته باشد، و همچنين آن روايت ديگر كه فطرت را به توحيد تفسير مى كرد، همين معنا را افاده مى كند، چون معناى توحيد اين است كه انسان معتقد به وحدانيت خداى تعالى باشد، خدايى كه مستجمع تمامى صفات كمال است ، كه مستلزم به معاد و نبوت و ولايت هست ، پس بنابراين برگشت تفسير آيه در روايتى به شهادتهاى سه گانه ، و در روايتى ديگر به ولايت ، و در روايت سوم به توحيد، به يك معنا است .
و در كتاب محاسن به سند خود از زراره روايت كرده كه گفت : من از امام ابى جعفر (عليه السلام ) از آيه (فطره الله التى فطر الناس ‍ عليها) پرسيدم ، فرمود: خداوند مردم را بر اين معرفت كه او پروردگارشان است خلق كرده ، و اگر غير از اين بود از هر كس ‍ مى پرسيدى پروردگار تو كيست ؟ و كيست كه تو را روزى مى دهد؟ نمى توانست پاسخى بدهد.
و در كافى به سند خود از حسين بن نعيم صحاف ، از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در حديثى گفت امام فرمود: خداى عز و جل همه مردم را بر فطرتى خلق كرد كه خلقتش طبق آن فطرت بوده ، نه ايمان به شريعتى داشته اند، و نه كفرى و انكارى ، تا آنكه خداى عز و جل رسولانى بر انگيخت ، تا بندگان را به سوى ايمان به او دعوت كنند، و آن وقت بود كه بعضى ايمان آورده و خدا هدايتشان كرد، و بعضى ديگر را هدايت نكرد.
مؤ لف : و در اين معنا روايت ديگرى در تفسير آيه (كان الناس امه واحده ) وارد شده ، و مراد از انسان فطرى در اين روايت انسان ساده اى است كه بر اساس فطرت ساده اى كه خدا او را بر آن فطرت آفريده بود زندگى مى كرد، آن فطرت ساده اى كه به اوهام فكرى ، و هواهاى نفسانى آلوده نشده بود، و معلوم است كه چنين فطرت سالم و دست نخورده آن قدر استعداد پذيرايى اصول عقايد و كليات شرايع الهى را دارد كه مى توان گفت استعدادى است نزديك به