فى است ، و معنايش (ثم نفخ فيه من روح شريف و منسوب اليه ) مى باشد، يعنى سپس خدا از روحى شريف و منسوب به خودش در او دميد.

و جعل لكم السمع و الابصار و الافئده قليلا ما تشكرون

در اين جمله به نعمت ادراكهاى حسى ، يعنى چشم و گوش ، و ادراكهاى فكرى يعنى قلب منت نهاده است ، كه هم ادراكهاى جزئى و خيالى را شامل مى شود، و هم كلى و عقلى را.
(قليلا ما تشكرون ) - يعنى شكر مى گزاريد، اما بسيار اندك ، و اين خود اعتراضى است كه به جاى توبيخ و سرزنش به كار رفته ، بعضى از مفسرين گفته اند: جمله حاليه است ، و معناى آن اين است كه خدا براى شما چشم و گوش قرار داد، در حالى كه شما كم شكر مى گزاريد و به هر حال چه به گفته ما و چه به گفته آن مفسر، آيه شريفه در سياق گلايه و توبيخ است ، و مى خواهد بدين وسيله مردم را به شكر وابدارد.
قبل از آيه مورد بحث انسان غايب فرض شده بود، و درباره اش مى فرمود: (سپس او را تكميل كرد، و از روح خود در او دميد) و در جمله مورد ب حث ناگهان روى سخن متوجه انسان شده ، مى فرمايد: (و برايتان چشم ، گوش و دل قرار داد) اين التفات از غيبت به خطاب جمع ، براى اين است كه انعام الهى را كه شامل همه هست ، تسجيل كند، تا به شكر خدا وادار شوند، چون مردم در اين باره يا قاصرند و يا مقصر.
سخن كفار در مقام استعباد معاد، و جواب به آن 

و قالوا ء اذا ضللنا فى الارض ءانا لفى خلق جديد بل هم بلقاء ربهم كافرون

اين آيه ، دليل منكرين قيامت را نقل مى كند، كه جز استبعاد اساسى ندارد، مراد از گم شدن در زمين به قول بعضى از مفسرين ضايع شدن و ناپديد شدن است ، همچنان كه مى گويند: (ضلت النعمه ) يعنى نعمت ضايع گشت ، بعضى ديگر گفته اند: (به معناى غايب و گم شدن است ) و به هر حال ، مراد كفار اين است كه آيا وقتى مرديم ، و اجزاى بدنمان متلاشى گشت ، و خاكش در زمين گم شد، به طورى كه ديگر اجزاى بدنمان از يكديگر تميز داده نشد، و چيزى از ما باقى نماند كه دوباره خلق شويم ، آيا دوباره خلق مى شويم و به همان صورت اول كه داشتيم بر مى گرديم ؟
و معلوم است كه استفهامشان انكارى است ، و مرادشان از خلقت جديد همان مساله بعث و معاد است .
جمله (بل هم بلقاء ربهم كافرون ) اعراض از سخن ايشان است ، كه مى گفتند: (آيا اگر در زمين گم شويم ...) گويا فرموده : كفار منكر خلقت جديد و قدرت ما بر آن نيستند، و بهانه ديگرى هم ندارند، بلكه تنها علت اين انكارشان اين است كه رجوع به سوى ما و لقاى ما را منكرند. و چون برگشت كلامشان به اين معنا بوده ، پاسخشان را طورى داده كه دلالت به رجوع كند، و آن اين است كه : (قل يتوفيكم ملك الموت الذى وكل بكم ).قل يتوفيكم ملك الموت الذى وكل بكم ثم الى ربكم ترجعون

كلمه (توفى ) به معناى اين است كه چيزى را به طور كامل دريافت كنى ، مانند توفى حق ، و توفى قرض از بدهكار، كه معنايش تا دينار آخر حق و طلب را گرفتن است .
بعضى از مفسرين گفته اند: معناى (ملك الموت موكل به شماست ) اين است كه موكل به ميراندن و قبض روح شماست ، ولى آيه شريفه مطلق است ، و ظاهر اطلاقش اين است كه موكل بر اعم از ميراندن باشد.
و اگر در اين آيه قبض روح و توفى را به ملك الموت و در آيه (الله يتوفى الانفس حين موتها) به خدا نسبت داده ، و در (آيه حتى اذا جاء احدكم الموت توفته رسلنا) به فرستادگان ، و در آيه (الذى تتوفيهم الملائكه ظالمى انفسهم ) به ملائكه نسبت داده ، به خاطر اختلاف مراتب اسباب است ، سبب نزديكتر به ميت ملائكه هستند، كه از طرف ملك الموت فرستاده مى شوند، و سبب دورتر از آنان خود ملك الموت است ، كه مافوق آنان است ، و امر خداى تعالى را نخست او اجراء مى كند، و به ايشان دستور مى دهد، خداى تعالى هم مافوق همه آنان و محيط بر آنان ، سبب اعلاى ميراندن و مسبب الاسباب است ، و اگر بخواهيم اين جريان را با مثلى مجسم سازيم ، نظير عمل كتابت است كه هم به قلم نسبت مى دهيم و مى گوييم قلم خوب مى نويسد، و هم به دست و انگشتان نسبت مى دهيم ومى گوييم دست فلانى به نوشتن روان است ، و هم به انسان نسبت مى دهيم و مى گوييم فلانى خوب مى نويسد.
(ثم الى ربكم ترجعون ) - اين رجوع همان است كه در آيه قبلى از آن به لقاى خدا تعبير كرده بود، و موطن و جاى آن روز قيامت است ، كه بايد بعد از توفى و مردن انجام شود، و براى فهماندن اين بعديت تعبير به (ثم ) كرد، كه تراخى و بعديت را مى رساند.
و به هر تقدير اين آيه پاسخى است از احتجاج كفار كه مى گفتند ما بعد از مردن در زمين گم مى شويم ، و مى خواستند اين حرف را دليل بر نبودن معاد بگيرند، و معلوم است كه صرف اين كه ملك الموت انسانها را مى ميراند جواب از دليل ايشان نمى شود، باقى مى ماند جمله (ثم الى ربكم ترجعون ) و اين هم ادعائى است بى دليل ، در مقابل ادعاى با دليل كفار، و كلام الهى منزه از اين گونه احتجاج است .
بيان اينكه مرگ انسان نابودى انسان نابودى او نيست با توضيحى راجه به تجردنفس 
لذا مى گوييم خداى تعالى به رسول گرامى خود دستور داده كه در پاسخ از استبعاد ايشان به ايشان بگو كه حقيقت مرگ بطلان و نابود شدن انسان نيست ، و شما انسانها در زمين گم نمى شويد، بلكه ملك الموت شما را بدون اينكه چيزى از شما كم شود، بطور كامل مى گيرد، (چون گفتيم كلمه توفى گرفتن بطور كامل را مى رساند)، و ارواح شما را از بدنهايتان بيرون مى كشد، به اين معنا كه علاقه شما را از بدنهايتان قطع مى كند.
و چون تمام حقيقت شما ارواح شماس ت ، پس شما يعنى همان كسى كه كلمه (شما) خطاب به او است ، (و يك عمر مى گفتيد من و شما)، بعد از مردن هم محفوظ و زنده ايد، و چيزى از شما گم نمى شود، آنچه گم مى شود و از حالى به حالى تغيير مى يابد، و از اول خلقتش دائما در تحول و دستخوش تغيير بود، بدنهاى شما بود نه شما، و شما بعد از مردن بدنها محفوظ مى مانيد،تا به سوى پروردگارتان مبعوث گشته و دوباره به بدنهايتان برگرديد.
با اين بيان دليل كفار بر نبودن معاد به كلى باطل مى شود، چه دليل آنان را طورى تقرير كنيم كه تنها استبعاد باشد، و يا طورى تقرير كنيم كه به صورت برهانى فلسفى در آيد، يعنى بگوييم : بدن بعد از متلاشى شدن شخصيتش نيز نابود مى شود، يعنى آن خصوصياتى كه به خاطر آن ، اين بدن زيد فرزند عمرو بود از بين مى رود، و اگر بخواهد دوباره موجود شود اعاده معدوم لازم مى آيد، و آن هم محال است .
اين صورت برهانى سخن كفار است ، و آيه شريفه آن را باطل مى كند، چون گفتيم حقيقت انسان عبارت است از جان و روح و نفس ‍ او، كه با كلمه (من - تو) از آن حكايت مى كنيم ، و روح آدمى غير از بدن اوست ، و بدن در وجودش و شخصيتش تابع روح است ، و روح با مردن متلاشى نمى شود و معدوم نمى گردد، بلكه در حيطه قدرت خداى تعالى محفوظ است ، تا روزى كه اجازه بازگشت به بدن يافته و به سوى پروردگارش براى حساب و جزاء بر گردد، و باهمان خصوصياتى كه خداى سبحان از آن خبر داده مبعوث شود.
پس از آنچه گذشت دو مطلب روشن گرديد، اول اينكه آيه (قل يتوفيكم ...) متصل است به آيه (ءاذا ضللنا فى الارض ...)، و پاسخى است كه اشكال كفار را 