 عكرمه بن ابى جهل ، و ابى الاعور سلمى ، نازل شده ، كه وقتى جنگ احد تمام شد، از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) امان گرفتند، و سپس به مدينه آمده بر عبدالله بن ابى وارد شدند، و آنگاه بوسيله ميزبان خود از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) رخصت خواستند تا با آن جناب گفتگو كنند، بعد از كسب اجازه به اتفاق ميزبان و عبدالله بن سعيد بن ابى سرح ، و طعمه بن ابيرق ، به خدمت آن جناب رفتند، و گفتند اى محمد! تو دست از خدايان ما بردار، و (لات ) و (عزى ) و (منات ) را ناسزا مگو، و چون ما معتقد باش كه اين خدايان شفاعت مى كنند كسى را كه آنها را بپرستد، ما نيز دست از پروردگار تو برمى داريم ، اين سخن سخت بر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) گران آمد، عمر بن خطاب گفت : يا رسول الله اجازه بده تا هم اكنون گردنشان را بزنيم ، فرمود: آخر من به ايشان امان داده ام ، ناگزير دستور داد تا از مدينه بيرونشان كنند، آنگاه مى گويد: آيه (و لا تطع الكافرين ) در اين باره نازل شد، كه مراد از كافرين كفار اهل مكه ابوسفيان و ابو اعور سلمى و عكرمه است ، و مراد از (و المنافقين ) ابن ابى ، و ابن سعيد، و طعمه مى باشد.
مؤ لف : اجمال اين داستان را سيوطى هم در الدر المنثور از ابن جرير از ابن عباس روايت كرده ، البته روايات ديگرى در شان نزول آيه مزبور هست كه چون از سياق آيات بيگانه بودند، از نقل آنها صرفنظر كرديم .
و در تفسير قمى در ذيل آيه (و ما جعل ادعياءكم ابناءكم ) مى گويد: پدرم از ابن ابى عمير، از جميل ، از امام صادق (عليه السلام ) برايم حديث كرد، كه فرمود: سبب نزول اين آيه اين بود كه وقتى رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) با خديجه دختر خويلد ازدواج كرد، به منظور تجارت از مكه به عكاظ رفت و در آنجا زيد را ديد كه در معرض فروش قرار گرفته ، او را جوانى زيرك و تيزهوش و عفيف يافت ، پس وى را خريدارى كرد، و همينكه به نبوت رسيد، زيد را به اسلام دعوت نمود، و زيد مسلمان شد، از آن روز مردم به وى مى گفتند: مولى محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ).
از سوى ديگر وقتى حارثه بن شراحيل كلبى از سرگذشت پسرش زيد خبردار شد، به مكه آمد (تا فرزندش را از مولايش خريده آزاد كند)، و حارثه مردى محترم و بزرگ بود، نزد ابوطالب آمده گفت : اى ابوطالب ! پسر من (در حادثه اى ) اسير شده ، و شنيده ام كه دست به دست بفروش رفته ، تا به دست برادرزاده ات افتاده ، (از تو خواهش مى كنم ) به ايشان پيشنهاد كنى يا پسرم را بفروشد، و يا عوض آن غلامى ديگر بگيرد، و يا آزادش كند.
ابوطالب با رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) صحبت كرد، حضرت فرمود: من او را آزاد كردم هر جا مى خواهد برود، حارثه برخاست و دست زيد را گرفت و گفت : پسر بر خيز و به شرافت و حسب و آبروى سابقت برگرد، زيد گفت : به هيچ وجه تا زنده ام از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) جدا نمى شوم ، حارثه گفت : آيا دست از شرافت و دودمان خود بر مى دارى ، و برده قريش ‍ مى شوى ؟ زيد مجددا گفت به هيچ وجه و تا چندى كه زنده ام از رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) جدا نمى شوم ، پدرش خشم كرده گفت اى گروه قريش شاهد باشيد كه من از او بيزارى جستم و او ديگر پسر من نيست ، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به حاضران خطاب كرد كه شاهد باشيد، زيد پسر من است ، از من ارث مى برد، و من از او ارث مى برم . از آن روز مردم به زيد مى گفتند: (ابن محمد) و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) او را دوست مى داشت ، و نامش را (زيد محبت ) گذاشته بود.
بعد از آنكه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به مدينه مهاجرت فرمود، زينب دختر جحش را به ازدواج زيد درآورد، روزى دير به خدمت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) رفت ، آن جناب به منزل وى رفت تا از او خبر بگيرد، و در آن هنگام زينب وسط اطاق خود نشسته ، و با فهر (سنگى كه ادويه را با آن نرم مى كنند) عطر جامد خود را مى ساييد، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) درب را باز كرد تا از زينب خبر بگيرد، ناگهان چشمش به زينب كه زنى زيبا بود بيفتاد و گفت : منزه است خدا آفريدگار نور و (تبارك الله احسن الخالقين ) و سپس به منزل خود برگشت ، در حالى كه به ياد زيبايى او بود.
زيد به منزل آمد، زينب جريان را به شوهرش گفت : زيد گفت : آيا ميل دارى تو را طلاق دهم تا رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) با تو ازدواج كند؟ زينب گفت : مى ترسم تو طلاقم بدهى ، و رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) هم با من ازدواج نكند، زيد نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) رفت و عرضه داشت : پدر و مادرم فدايت ، زينب جريانى به اين صورت برايم تعريف كرد، آيا ميل دارى من او را طلاق دهم تا شما با او ازدواج كنيد؟ فرمود: نه ، برو و از خدا بترس ، و همسرت را نگهدار، خداى تعالى اين جريان را حكايت كرده و فرمود (امسك عليك زوجك و اتق الله و تخفى فى نفسك ما الله مبديه و تخشى الناس و الله احق ان تخشاه فلما قضى زيد منها وطرا زوجناكها... و كان امر الله مفعولا) پس خداى تعالى در بالاى عرش خود زينب را به ازدواج آن جناب درآورد.
منافقين گفتند: زنان پسران ما را بر ما حرام مى كند، آن وقت خودش همسر پسرش زيد را مى گيرد، خداى تعالى در پاسخ آنان فرمود: (و ما جعل ادعياءكم ابناءكم ... يهدى السبيل ).
مؤ لف : سيوطى قريب به اين مضمون را با مختصرى اختلاف در الدر المنثور از ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده .
و نيز در الدر المنثور است كه احمد و ابو داوود و ابن مردويه ، از جابر روايت كرده اند كه گفت : رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى فرمود: من اولاى به هر مومنم از خود او، پس هر مردى از دنيا برود، و قرضى بگذارد، آن قرض به عهده من است ، و هر كس بميرد و مالى از خود بگذارد، از آن ورثه اوست .
مؤ لف : در اين معنا روايات ديگرى از طريق شيعه و اهل سنت رسيده .
چند روايت حاكى از اينكه پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود هر كه را منمولايم على (عليه السلام ) مولا است در ذيل جمله : (النبى اولى بالمؤ منين من انفسهم)
و در همان كتاب است كه ابن ابى شيبه و احمد و نسائى ، از بريده روايت كرده اند كه گفت : من با على (عليه السلام ) در جنگ يمن شركت داشتم ، و از او جفائى ديدم ، پس همين كه به مدينه برگشته ، شرفياب محضر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) شدم ، نزد آنجناب از على بدگويى كردم و عيب گرفتم ، ديدم كه رنگ آن جناب دگرگون شد، و فرمود: اى بريده مگر من اولى به مؤ منين از خود آنان نيستم ؟ عرض كردم : بله يا رسول الله فرمود: پس هر كه من مولاى اويم ، على مولاى اوست .
و در احتجاج از عبدالله بن جعفر بن ابى طالب روايت كرده كه در ضمن حديثى طولانى گفت : از رسول خدا شنيدم كه مى فرمود: من به مؤ منين اولى هستم از خود آنان ، هر كس من اولايم به او از خود او، تو اولى هستى به او از خودش ، و اين سخن را خطاب به على كه در خانه در مقابل حضرت بود فرمود.
مؤ لف : اين روايت را كافى هم به سند خود از جعفر از آن جناب نقل كرده ، و احاديث در اين معنا از طريق شيعه و سنى از حد شمار بيرو