ز
ان السماحه و الشجاعه فى الفتى خير الغرائز
من از بس رو در روى جمع شما فرياد (هل من مبارز) زدم صداى خود را خشن ساختم ، و كسى پاسخم نگفت . و من همچنان در موقفى كه شجاعان هم در آن موقف دچار وحشت مى شوند، با كمال جراءت ايستاده ، آماده جنگم ، راستى كه سخاوت و شجاعت در جوانمرد بهترين غريره ها است .
اين بار نيز از بين صف مسلمين على برخاست ، و اجازه خواست ، كه به نبرد او برود، حضرت فرمود: آخر او عمرو است ، عرضه داشت : هر چند كه عمرو باشد، پس اجازه اش داد، و آن جناب به سويش شتافت .
ابن اسحاق مى گويد: على (عليه السلام ) وقتى به طرف عمرو مى رفت اين رجز را مى خواند:
لا تعجلن فقد اتا ك مجيب صوتك غير عاجز
ذو نيه و بصيره و الصدق منجى كل فائز
انى لارجوا ان اقيم عليك نائحه الجنائز
من ضربه نجلاء يبقى ذكرها عند الهزاهز
يعنى عجله مكن ، كه پاسخگوى فريادت مردى آمد كه هرگز زبون نمى شود، مردى كه نيتى پاك و صادق دارد، و داراى بصيرت است ، و صدق است كه هر رستگارى را نجات مى بخشد، من اميدوارم (در اينجا غرور به خود راه نداد همچون دلاوران ديگر خدا را فراموش نكرد، و نفرمود من چنين و چنان مى كنم ، بلكه فرمود اميدوارم كه چنين كنم ) نوحه سرايان را كه دنبال جنازه ها نوحه مى خوانند، به نوحه سرايى در مرگت برانگيزم ، آنهم با ضربتى كوبنده ، كه اثر و خاطره اش ، در همه جنگها باقى بماند.
عمرو وقتى از زير آن روپوش آهنى اين رجز را شنيد، پرسيد: تو كيستى ؟ فرمود: من على هستم ، پرسيد: پسر عبد منافى ؟ فرمود: پسر ابى طالب بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبد منافم ، عمرو گفت : اى برادر زاده ! غير از تو كسى مى آمد كه سالدارتر از تو مى بود، از قبيل عموهايت ، چون من از ريختن خون تو كراهت دارم .
على (عليه السلام ) فرمود: و ليكن به خدا سوگند من هيچ كراهتى از ريختن خون تو ندارم ، عمرو از شنيدن اين پاسخ سخت خشمناك شد، و از اسب فرود آمد و شمشير خود را از غلاف كشيد، شمشيرى چون شعله آتش و با خشم به طرف على حمله ور شد، على (عليه السلام ) با سپر خود به استقبالش رفت ، و عمرو شمشير خود را بر سپر او فرود آورد و دو نيمش كرد، و از شكاف آن فرق سر آن جناب را هم شكافت ، و على (عليه السلام ) شمشير خود را بر رگ گردن او فرود آورد، و به زمينش انداخت .
پيروزى اميرالمؤ منين بر عمرو بن عبدود و بيان ارزش آن از زبان مبارك پيامبر(ص)
و در روايت حذيفه آمده كه على (عليه السلام ) پاهاى عمرو را با شمشير قطع كرد، و او به پشت به زمين افتاد، و در اين گير و دار غبار غليظى برخاست و هيچ يك از دو لشكر نمى دانستند كدام يك از آن دو نفر پيروزند، تا آن كه صداى على به تكبير بلند شد، رسول خدا فرمود: به آن خدايى كه جانم در دست اوست على او را كشت ، و اولين كسى كه به سوى گرد و غبار دويد عمر بن خطاب بود، كه رفت ، و برگشت و گفت : يا رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم ) عمرو را كشت ، پس على سر از بدن عمرو جدا نمود و نزد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) آورد، در حالى كه رويش از شكرانه اين موفقيت چون ماه مى درخشيد.
حذيفه مى گويد: پس رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) به وى فرمود: اى على بشارت باد تو را كه اگر عمل امروز تو در يك كفه ميزان ، و عمل تمامى امت در كفه ديگر گذاشته شود، عمل تو سنگين تر است ، براى اينكه هيچ خانه اى از خانه هاى شرك نماند، مگر آنكه مرگ عمرو خوارى را در آن وارد كرد، همچنان كه هيچ خانه اى از خانه هاى اسلام نماند، مگر آنكه با كشته شدن عمرو عزت در آن داخل گرديد.
و از حاكم ابوالقاسم نيز آمده كه به سند خود از سفيان ثورى ، از زبيد ثانى ، از مره ، از عبدالله بن مسعود، روايت كرده كه گفت : وى آيه را چنين مى خواند: (و كفى الله المؤ منين القتال بعلى ).
همراهان عمرو، بعد از مرگ وى فرار كردند، و از خندق پريدند، و مسلمين به دنبالشان شتافتند، نوفل بن عبد العزى را ديدند كه در داخل خندق افتاده او را سنگ باران كردند، نوفل به ايشان گفت كشتن از اين بهتر است ، يكى از شما پايين بيايد، تا با او بجنگم ، زبير بن عوام پايين رفت ، و او را كشت ، ابن اسحاق مى گويد على (عليه السلام ) با ضربتى كه به ترقوه او وارد آورد به قتلش رسانيد، و ضربتش آن چنان شديد بود كه نيزه فرو رفت ، و از آنجا بيرون آمد.
آن گاه مشركين به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) پيام دادند كه مردار عمرو را به ده هزار به ما بفروش ، رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) فرمود: مردار او مال شما، و ما از مرده فروشى رزق نمى خوريم ، و در اين هنگام على (عليه السلام ) اشعارى سرود، كه چند بيت آن را مى خوانيد:
نصر الحجاره من سفاهه رايه و نصرت رب محمد بصواب
فضربته و تركته متجدلا كالجذع بين دكادك و رواب
و عففت عن اثوابه لو اننى كنت المقطر بزنى اثوابى
يعنى او راه سفاهت پيمود، و به يارى بتهاى سنگى برخاست ، و من راه صواب رفتم ، و پروردگار محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) را يارى كردم ، در نتيجه با يك ضربت كارش را بساختم و جيفه اش را چون تنه درخت خرما در ميان پستى و بلنديها روى زمين گذاشتم و رفتم ، و به جامه هاى جنگى اش طمع نكردم ، و از آن چشم پوشيدم ، با اينكه مى دانستم اگر او بر من دست مى يافت ، و مرا مى كشت ، جامه هاى مرا مى برد.
ابن اسحاق مى گويد: حنان بن قيس عرفه تيرى به سوى سعد بن معاذ انداخت ، و بانگ زد: اين را بگير كه من فرستادم ، و من ابن عرفه ام ، تير، رگ اكحل (شاهرگ دست ) سعد را پاره كرد، و سعد او را نفرين كرد، و گفت خدا رويت را با آتش آشنا سازد، و بار الها اگر از جنگ قريش چيزى باقى گذاشته اى ، مرا هم باقى بدار، تا به جهادى قيام كنم ، كه محبوب ترين جهاد در نظرم باشد، و خلاصه با مردمى كه پيامبر تو را اذيت كردند، و او را تكذيب نموده و از وطنش بيرون نمودند، آن طور كه دلم مى خواهد جنگ كنم ، و اگر ديگر جنگى بين ما و ايشان باقى نگذاشته اى ، همين بريده شدن رگ اكحلم را شهادت قرار ده ، و مرا نميران ، تا آنكه چشمم را از بنى قريظه روشن كنى .
نيرنگى كه يكى از مؤ منان بعد از اجازه گرفتن از پيامبر (صلى الله عليه و آله وسلم ) براى ايجاد تفرقه بين دشمنان به كار برد
آنگاه مى گويد: نعيم بن مسعود اشجعى به خدمت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) آمده عرضه داشت يا رسول الله ! من در حالى مسلمان شده ام كه هيچ يك از اقوام و آشنايانم از مسلمان شدنم خبرندارند، حال هر دستورى مى فرمايى انجام دهم ، و با لشكر دشمن به عنوان اينكه من نيز مشرك هستم نيرنگ بزنم ، آن حضرت فرمود: از هر طريق بتوانى جلو پيشرفت كفار را بگيرى مى توانى ، چون جنگ خدعه و نيرنگ است ، و ممكن است يك نفر با نيرنگ كار يك لشكر كند.
نعيم بن مسعود بعد از اين كسب اجازه نزد بنى قريظه رفت ، و به ايشان گفت : من دوست شمايم ، و به خدا سوگند شما با قريش و غطفان فرق داريد، چون مدينه (يثرب ) شهر شماست ، و اموال و فرزندان و زنان شما در دست رس محمد (صلى الله عليه و آله و سلم ) قرار دارد، و اما قريش و غطفان خانه و زندگى ايشان جاى ديگر است ، آنها آمده اند و به 