ست بپرسى كه : خدا با اينكه حكيم و عليم است ، چرا چنين بار سنگينى را كه حملش از قدرت آسمانها و زمين بيرون است بر انسان ظلوم و جهول حمل كرد؟ با اينكه مى دانست انسان نيز تاب تحمل آن را ندارد، و قبول كردنش به خاطر ظلوم و جهول بودنش بوده ، و اين دو خصوصيت او را مغرور و غافل ساخته ، و به او مهلت نداده كه به عواقب اين كار بينديشد، و اين در حقيقت مثل اين مى ماند كه سرپرستى و ولايت بر مردم يك كشور را به ديوانه اى واگذار كنيم ، خود ديوانه هيچ حرفى ندارد، اما حرف نداشتنش براى اين است كه ديوانه است ، و گر نه ، عقلا اين كار را نمى پسندند، و درباره ديوانه دچار اشفاق و دلسوزى مى شوند.
در پاسخ مى گوييم : ظلوم و جهول بودن انسان ، هر چند كه به وجهى عيب و ملاك ملامت و عتاب ، و خرده گيرى است ، و ليكن ، عين همين ظلم و جهل انسان مصحح حمل امانت و ولايت الهى است ، براى اينكه كسى متصف به ظلم و جهل مى شود كه شانش اين است كه متصف به عدل و علم باشد، و گر نه چرا به كوه ظالم و جاهل نمى گويند، چون متصف به عدالت و علم نمى شود، و همچنين آسمانها و زمين جهل و ظلم را حمل نمى كنند، به خاطر اينكه متصف به عدل و علم نمى شوند، به خلاف انسان كه به خاطر اينكه شان و استعداد علم و عدالت را دارد، ظلوم و جهول نيز هست .
و امانت مذكور در آيه كه گفتيم عبارت است از ولايت الهى ، و كمال صفت عبوديت ، وقتى حاصل مى شود كه امل آن ، علم و ايمان به خدا داشته ، و نيز عمل صالح را كه عبارت ديگر عدالت است ، داشته باشد، و كسى كه متصف به اين دو صفت بشود، يعنى ممكن باشد كه به او بگوييم عالم و عادل ، قهرا ممكن هم هست گفته شود، جاهل و ظالم ، و چون علم و عدالت انسان موهبتى است كه خدا به او داده ، و اما خود او فى حد نفسه جاهل و ظالم است ، پس همين اتصاف ذاتى اش به ظلم و جهل ، مجوز اين شده كه امانت الهى را حمل كند، و در حقش گفته شود: انسان بار اين امانت را به دوش كشيد، چون ظلوم و جهول بود - دقت بفرماييد.
و بنابراين معناى دو آيه شريفه به وجهى نظير معناى آيه (لقد خلاقنا الانسان فى احسن تقويم ثم رددناه اسفل سافلين الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات فلهم اجر غير ممنون ) است ، چون آيه اولى مورد بحث نظير آيه اولى از اين سه آيه است ، و آيه دومى مورد بحث نظير دو آيه دوم و سوم از آيات سوره التين است .
معناى عرضه امانت به آسمانها و زمين و وصف انسانحامل آن به ظلوم و جهول 
پس جمله (انا عرضنا الامانه ) معنايش اين است كه : ما ولايت الهى و استكمال به حقايق دين حق را، چه علم به آن حقايق ، و چه عمل بدانها را، بر آسمانها و زمين عرضه كرديم ، و معناى عرضه كردن آن ، اين است كه ما يك يك موجودات را با آن سنجيديم ، و قياس كرديم ، هيچ يك استعداد پذيرفتن آن را نداشتند، به جز انسان .
(على السموات و الارض و الجبال ) - يعنى اين موجودات بسيار بزرگ ، با اينكه از نظر خلقت بسيار بزرگتر از انسانند، استعداد پذيرفتن آن را نداشتند، همانطور كه خداوند مى فرمايد (لخلق السموات و الارض اكبر من خلق الناس فابين ان يحملنها و اشفقن منها) پس امتناع كردند از اينكه آن را حمل كنند، و از حمل آن اشفاق و اظهار ناراحتى كردند، چون مشتمل بر صلاحيت تلبس به آن نبودند و اگر از قبول آن تعبير به حمل كرد، براى اشاره به اين نكته است كه امانت مذكور آن قدر سنگين است كه آسمانها و زمين و كوهها با همه بزرگى شان قادر به پذيرفتن آن نيستند.
(و حملها الانسان ) - يعنى انسان با همه كوچكى حجمش صلاحيت و آمادگى پذيرفتن آن را داشت ، و آن را پذيرفت ، (انه كان ظلوما جهولا)، يعنى چون او ستمگر به نفس خويش ، و جاهل به آثار و عواقب وخيم اين امانت است ، او نمى داند كه اگر به اين امانت خيانت كند عاقبت وخيمى به دنبال دارد، و آن هلاكت دايمى اوست .
و به معنايى دقيق تر چون كه : انسان به خودى خود فاقد علم و عدالت بود، ولى قابليت آن را داشت كه خدا آن دو را به وى افاضه كند، و در نتيجه از حضيض ظلم و جهل به اوج عدالت و علم ارتقاء پيدا كند.
و دو كلمه (ظلوم ) و (جهول ) دو وصف از ظلم و جهلند، و كسى را ظلوم و جهول گويند كه ظلم و جهل در او امكان داشته باشد، همچنان كه به قول فخر رازى اسب چموش ، و چارپاى چموش ، و آب طهور، اوصافى هستند، براى حيوانى كه امكان چموشى ، و آبى كه امكان طهور بودن را داشته باشد، و به همين جهت به سنگ و كلوخ ، چموش نمى گويند. ممكن هم هست - به قول بعضى ديگر - (دو كلمه مورد بحث به معناى مبالغه در ظلم و جهل را افاده كنند). و به هر حال چه معناى فخر رازى درست باشد، و چه غير از او، معناى آيه مستقيم و معلوم است ، (و خلاصه فرق بين اين وجه و وجه قبلى اين است كه در وجه قبلى استعداد انسان را ملاك قرار مى داديم و در اين وجه خالى بودن انسان از علم و عدالت را ملاك قرار داديم ، مترجم ).
(ليعذب الله المنافقين و المنافقات و المشركين و المشركات ) - حرف (لام ) در جمله (ليعذب ) لام غايت است ، كه به آيه چنين معنا مى دهد: عاقبت اين حمل اين است كه خدا منافقين و منافقات و مشركين و مشركات را عذاب كند، چون كسانى كه به اين امانت خيانت مى كنند غالبا اظهار صلاح و امانت مى كنند، و اين همان نفاق است ، آرى كمتر يافت مى شوند كه به خيانت خود تظاهر كنند، و اى بسا اعتبار همين معنا باعث شده كه قبل از مشركين و مشركات منافقين و منافقات را ذكر كند.
(و يتوب الله على المومنين و المومنات و كان الله غفورا رحيما) - اين جمله عطف است بر جمله (يعذب ) در نتيجه معنايش ‍ اين است كه عاقبت اين حمل ، علاوه بر عذاب منافقين و منافقات ، اين شد كه خدا بر مومنين و مومنات توبه كند، و توبه خدا رجوع و بازگشت او به بندگان خود به رحمت است ، پس وقتى انسان ها به وى ايمان بياورند، و خيانت نكنند، خداوند به رحمت خود به آنان بر مى گردد، و متولى امورشان مى شود، كه او ولى مومنين است ، پس ايشان را به سوى خود هدايت نموده و ظلم شان و جهلشان را مى پوشاند، و به جاى ظلم و جهل آنان را به زيور علم نافع و عمل صالح مى آرايد، كه او آمرزنده و رحيم است .
ممكن است كسى بگويد: چرا امانت را به معناى تكليف كه همان دين حق باشد نگيريم ؟ و كلمه حمل را به معناى استعداد و صلاحيت تكليف معنا نكنيم ، و كلمه (اباء - امتناع ) را به معناى نداشتن آن استعداد، و كلمه (عرض ) را به معناى مقايسه آسمانها و زمين و جبال با آن تكليف نگيريم ؟ و چه مانعى دارد آيه را اين طور معنا كنيم ، با اينكه اگر اين طور هم معنا كنيم همه مطالبى كه در بيان آيه گفته شد با اين معنا نيز منطبق است ؟
در جواب مى گوييم : بله ، ممكن است ، و ليكن اشكالى كه هست ، اين است كه تكليف مقدمه رسيدن به ولايت الهى و رسيدن به صفت كمال بندگى است پس آنچه در حقيقت عرضه شده و مورد نظر است ولايت الهى و كمال بندگى است ، نه اين كه مقدمه براى مطلوب باشد.
نكته اى كه در اين آيه به كار رفته ، التفاتى است كه در جمله (ليعذب الله ) به كار رفته ، چون اول آيه خداى تعالى متكلم حساب شده ، و فرموده : ما امانت را عرضه كرديم ، و در اين جمله خود 