نيز اين معنا به دست آمد كه : ملائكه طوائف مختلف ، و داراى مقامات متفاوت هستند، بعضى بالاتر، و بعضى پايين ترند، و هر طبقه اى واسطه رساندن امر خدا به مادون خويش است .
پس ملائكه با اينكه شفعاء و اسبابى هستند كه هر يك وساطت بين دو طبقه مافوق و مادون را دارند، در عين حال شفاعت و وساطت در هيچ حادثى از حوادث خلق و تدبير نمى كنند، مگر به اذن خاص از پروردگارشان نخست امر نازل از پروردگارشان را دريافت مى كنند، و سپس آن حادث را پديد مى آورند، نه اينكه خود در امرى از امور، و حادثى از حوادث مستقل از پروردگارشان باشند، و يا استبداد در راى داشته باشند، و كسى كه وضعش چنين باشد، جز اطاعت پروردگارش چيزى ديگر نمى داند، و نمى فهمد، آن وقت چگونه خودش ربى و معبودى مستقل مى شود؟! چطور ممكن است عطاء و منعى به دلخواه خود داشته باشد؟!
اقوال ديگر در تفسير و بيان مراد اين آيه شريفه 
در تفسير اين آيه اقوال ديگرى نيز هست .
اول اينكه ضمير در (قلوبهم ) و در (قالوا) ى دومى به مشركين بر مى گردد، نه به ملائكه ، و ضمير (قالوا) ى اول ، به ملائكه بر گردد، و معنا چنين باشد: تا آنكه فزع از قلوب مشركين زايل شود، آن وقت ملائكه به ايشان مى گويند: پروردگارتان چه گفت ؟ مشركين در پاسخ به ملائكه مى گويند: هر چه گفت حق بود، و خلاصه اعتراف مى كنند كه اوامر خدا در دنيا همه حق بود، و ما به ناحق آن را انكار مى كرديم .
دوم اينكه ضمير در (قلوبهم ) به ملائكه برگردد، و مراد اين باشد كه : ملائكه موكل بر اعمال بندگان ، وقتى اعمال را به آسمان مى برند، غوغا و سر و صدايى دارند، ملائكه ديگر دچار فزع مى شوند، كه نكند قيامت به پا شده ، از شدت فزع به سجده مى افتند، تا آنكه فزع از دلهايشان زايل شود، و بفهمند كه قيامت قيام نكرده ، آن وقت از آورندگان اعمال مى پرسند: پروردگارتان چه گفت ؟ مى گويند: حق گفت .
سوم اينكه خداى تعالى وقتى رسول گرامى خود (صلى الله عليه و آله و سلم ) را بعد از فترت تا زمان مسيح مبعوث كرد، جبرئيل را براى آوردن وحى نازل كرد، و اين اولين بار بود كه بعد از چند صد سال گذشتن از زمان مسيح (عليه السلام ) جبرئيل به زمين نازل مى شد، لذا ملائكه خيال كردند كه مقدمات قيام قيامت فرا رسيده ، دچار فزع شدند، ناگزير جبرئيل به هر آسمانى كه مى رسيد، با گزارش آنچه واقع شده ، فزع از دلهاى ملائكه زايل مى كرد، و ملائكه آن آسمان سرها بلند كرده ، به يكديگر مى گفتند: پروردگارتان چه امرى پديد آورده ، مى گفتند: حق ، يعنى وحى .
چهارم اينكه ضمير مزبور به ملائكه برگردد، و مراد اين باشد، كه : خداى سبحان وقتى به بعضى از ملائكه وحى مى فرستاد، آن ملك از شنيدن وحى دچار فزع مى شد، و بى اختيار فرياد مى كرد، و از عظمت آن آيت به سجده مى افتاد، و چون فزع از دلها مى رفت ، ملائكه از اين ملك مى پرسيدند: خدا چه چيز وحى كرده ؟ مى گفت حق را وحى كرده ، و يا از يكديگر مى پرسيدند: خدا چه وحى كرده ، و مى فهميدند آنچه وحى كرده مربوط به انسانها، و ساكنان زمين است ، و مربوط به ايشان نيست .
ولى خواننده عزيز بعد از تدبر و دقت در آيه شريفه ، و بيانى كه ما در تفسير آن گفتيم ، به خوبى به ضعف اين اقوال متوجه مى شود. و مى داند كه هيچ يك از آنها هر چند كه در جاى خود صحيح باشد، نمى تواند تفسير آيه باشد.
احتجاج ديگرى عليه مشركين با پرسش از خود مشركين درباره روزى دهنده آنان 
(قل من يرزقكم من السموات و الارض قل الله ...)
اين آيه احتجاج ديگرى است عليه مشركين ، از ناحيه رزق ، كه ملاك عمده بت پرستى ايشان است ، چون مشركين در پرستش بت ، اين مستمسك را براى خود درست كرده بودند، كه پرستش بت ، مايه خوشنودى آلهه است ، و وقتى از ما راضى شدند، رزق ما را توسعه مى دهند، و در نتيجه سعادتمند مى شويم ، لذا رسول گرامى خود را دستور مى دهد از ايشان بپرسد: چه كسى از آسمان و زمين رزق ايشان را فراهم مى كند؟ و خودش از اين سوال پاسخ دهد: خداى سبحان رزق مى دهد، چون رزق خودش مخلوقى از مخلوقات خدا است ، و در نظر خود مشركين هم جز خدا كسى خالق نيست ، چيزى كه هست مشركين از اعتراف به اين معتقد خود استنكاف مى ورزيدند، با اينكه در دل به آن ايمان داشتند، به همين جهت بود كه خداى سبحان دستور داد رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) از طرف ايشان پاسخ دهد. پس فرمود: (قل الله - بگو خدا).

(و انا او اياكم لعلى هدى اوفى ضلال مبين ) - اين جمله تتمه كلامى است كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) ماءمور شده بعد از القاى حجت و وضوح حق در مساله الوهيت آن را با مشركين در ميان بگذارد، و اساس اين كلام مبنى بر انصاف خواستن از خصم است ، و مفادش اين است كه هر سخنى و اعتقادى يكى از دو حال را ممكن است داشته باشد: يا هدايت باشد و يا ضلالت ، و ديگر شق سوم ندارد، نه نفيا، و نه اثباتا، نه ممكن است سخنى هيچ يك از آن دو نباشد، و نه ممكن است هر دو باشد. و ما و شما كه دو اعتقاد مختلف داريم ، ممكن نيست هر دوى ما در هدايت ، و يا هر دو در ضلالت باشيم ، و ناچار يكى از ما سخنش هدايت ، و از ديگرى ضلالت است ، حالا يا سخن و اعتقاد ما هدايت ، و از شما ضلالت است ، و يا بعكس ، از شما هدايت و از ما ضلالت است ، حالا خودتان با نظر انصاف بنگريد، آيا اين حجتى كه من عليه شما اقامه كردم حق است ؟ يا حجت شما، آن وقت خودتان گمراه را از راه يافته تشخيص دهيد، و اذعان كنيد كدام يك از ما محق و كدام مبطليم .
در اينجا سوالى است ، و آن اين است كه چرا در دو جمله (على هدى ) و (فى ضلال ) تعبير مختلف شد، در اولى با كلمه (على )، و در دومى كلمه (فى ) آمد، با اينكه مى توانست در هر دو بفرمايد: (لعلى هدى او على ضلال )؟ بعضى در پاسخ اين سوال گفته اند: اختلاف تعبير براى اشاره به اين نكته بوده كه مهتدى و راه يافته مثل كسى مى ماند كه بر بالاى مناره قرار دارد، و راه و پايانش را مى بيند، و مى بيند كه راه به سعادت او منتهى مى شود، لذا فرمود: (لعلى هدى - بر بالاى هدايت است )، ولى گمراه از آنجا كه فرو رفته در ظلمت است ، حتى جاى پاى خود را نمى بيند، كه كجا قدم بگذارد، تا چه رسد به اينكه منتهى اليه راه خود را ببيند، و بفهمد كه چه وظيفه اى دارد، لذا در طرف ضلالت فرمود: (او فى ضلال ).

قل لا تسئلون عما اجرمنا و لا نسئل عما تعملون

يعنى عمل و مخصوصا عمل شر و جرم از عامل خود به ديگرى جاوز نمى كند، و عمل زشت كسى و بالش به غير او نمى رسد. پس ‍ غير او كسى از آن باز خواست نمى شود، و بنابر اين ، نه شما مسوول جرم ماييد، و نه ما مسوول كارهاى شماييم ، بلكه خود شما مسوول كار خويشيد.
اين جمله مقدمه و زمينه است براى آيه بعدى كه متعرض مساله جمع و فتح است ، چون دو طايفه وقتى از نظر عمل با هم مختلف شدند، يكى عمل خير كرد، ديگرى شر، واجب است كه بين آنان فتحى پديد آيد، يعنى اين دو طايفه از هم متمايز شوند، تا جزاى عمل هر طايفه به خود او برگردد، چه خير و چه شر، چه سعادت و شقاوت ، و آن كسى كه چنين فتحى پديد مى آورد، پروردگار متعال است .
و اگر در آيه شريفه از عمل 