ود تعبير به جرم ، و از عمل مشركين تعبير به عمل كرد، و هر دو را جرم نخواند، و نفرمود: (عما اجرمنا و عما تجرمون ) براى اين است كه در مناظره رعايت ادب را كرده باشد.
روز قيامت روز جمع و فتح است 

قل يجمع بيننا ربنا ثم يفتح بيننا بالحق و هو الفتاح العليم

از آنجايى كه واجب است جزاى عمل هر كسى از نيكوكاران و بدكاران به خود او برگردد، و لازمه اين قاعده آن است كه نخست هر دو طايفه يك جا جمع شده ، و سپس بين آنان جدايى بيفتد، و هر يك در يكسو قرار گيرند، ناگزير اين كار جز از كسى كه مدبر امور انسانهاست ، بر نمى آيد، و او پروردگار متعال است ، لذا در اين آيه به رسول خود دستور مى دهد به ايشان تذكر دهد كه : آن كسى كه بين ما و شما جمع نموده ، سپس محق را در يكسو، و مبطل را در سويى ديگر قرار مى دهد، خدا است ، پس همو رب هر دو طايفه است ، و هر يك ربى جداگانه ندارند، و او است كه فتاح عليم است . فتاح است ، چون با خلقت و تدبير، هر چيزى را از ماسواى آن جدا مى كند، همچنان كه فرموده : (ان السموات و الارض كانتا رتقا ففتقناهما) و هم عليم است ، چون داناى به هر چيز است .
پس آيه مورد بحث دو چيز را اثبات مى كند، يكى بعث و قيامت را، تا همه يك جا جمع شده ، سپس هر طايفه اى در صفى جداگانه قرار گيرند، نيكوكاران در صفى و بدكاران در صفى ديگر، و دوم انحصار اين جدا سازى براى خداى تعالى ، و اين را از راه انحصار ربوبيت براى او اثبات مى كند و از اين طريق ربوبيت ارباب مشركين را ابطال مى نمايد.
كلمه (فتاح ) يكى از اسماء حسناى خدا است ، و (فتح ) به معناى فاصله و جدايى انداختن بين دو چيز است ، به منظور اثرى كه بر اين جدايى مترتب مى شود، مثلا فتح باب ، براى داخل شدن به اين است كه بين دو لنگه در جدايى بيندازيم ، تا هر يك از ديگرى جدا شده ، و ما داخل خانه بشويم ، و همچنين فتح بين دو چيز، جدايى انداختن بين آن دو است ، تا از هم متمايز شوند، هم به ذات ، و هم به صفات و هم به افعال .
احتجاح ديگر: خدايان خود را به من نشان بدهيد... 

قل ارونى الذين الحقتم به شركاء كلا بل هو الله العزيز الحكيم

در اين آيه دستورى ديگر به رسول گرامى اش (صلى الله عليه و آله و سلم ) مى دهد، و آن اين است كه از مشركين بپرسد و بخواهد خدايان خود را به وى نشان دهند تا آن جناب ببيند، آيا آن صفاتى كه واجب است در يك خدا و معبود باشد، در خدايان ايشان هست يا نه ؟ مثلا آيا استقلال در حيات دارند؟ و آيا علم و قدرت و سمع و بصر دارند؟ يا خير، و معناى آيه اين است كه : به ايشان بگو: به من نشان دهيد آن خدايانى كه ملحق به خدا كرديد، و شريك او پنداشتيد.
آنگاه خودش اين تقاضا را رد نموده ، و فرموده : (كلا - نه ) بتها شركاى خدا نيستند، چون مشركين يا بتها را به عنوان معبود خود به وى نشان مى دهند كه يك مشت سنگ و چوب ، و خالى از حيات و علم و قدرتند، و يا ارباب آن بتها را كه ملائكه ، و غير از ملائكه مى باشد نشان مى دهند، و مى گويند: ما ملائكه را مى پرستيم ، و بتها عنوان تماثيلى از آن ارباب دارند، كه در اين صورت هر چند خدايان ايشان خالى از حيات و علم و قدرت نيستند، و ليكن هر چه از صفات كمال دارند، خداى سبحان به ايشان افاضه فرموده ، و خودشان در داشتن آن صفات ، استقلال ندارند، و حتى در كارهايشان كه اثر آن صفات است ، مستقل نيستند، و با اين حال ديگر آن استقلال در تدبير كه براى ارباب خود ادعا مى كنند كجا است ! پس وجود واجبى با كمال بى منتهايش مانع از آن است كه يكى از مخلوقاتش در يكى از صفاتش با او شريك شود.
مگر آنكه بگويند: خداى تعالى آن آلهه را در بعضى از شوون خدايى يعنى در تدبير خلق شركت داده نه اينكه خودشان صلاحيت ذاتى داشته باشند، و اينهم با حكمت خداى تعالى منافات دارد.
و به همين جهت در جمله (بل هو الله العزيز الحكيم ) به اين جواب پاسخ داده ، و به اين حجت اشاره فرموده ، چون عزت خدا عبارت است از منيع بودن جانب او، از اينكه متجاوزى به حريم كمال او تجاوز كند، بى انتها است ، و به هيچ حدى محدود نيست ، و اين عزت مانع از آن است كه كسى يا چيزى شريك در صفات كمال او از قبيل ربوبيت و الوهيت ذاتى ، بشود. پس كلمه (عزيز) شركت شريك را كه ناشى از صلاحيت ذاتى او باشد نفى مى كند، و اما اينكه كسى بدون صلاحيت ذاتى ، بلكه به تمليك خدا شريك خدا شود، اين هم از آنجايى كه مستلزم اراده گزافى است ، منافى با حكمت خدا است ، و كلمه حكيم آن را نفى مى كند.
با اين بيان روشن شد كه آيه شريفه متضمن برهان و حجتى قاطع است . پس سزاوار است كه در آن دقت بيشترى بفرماييد.

و ما ارسلناك الا كافه للناس بشيرا و نذيرا و لكن اكثر الناس لا يعلمون

معناى آيه : (و ما ارسلنا الا كافة للناس ...)
راغب در مفردات مى گويد: كلمه (كف ) به معناى دست آدمى يعنى آن عضوى است كه با آن دفع مى كند و مى گيرد، و (كففته ) معنايش اين است كه من مچ او را گرفتم ، وهم به اين معنا است كه من با دست خود او را دفع كردم ، و متعارف شده كه دفع را به هر وسيله كه باشد، هر چند با غير كف باشد كف مى گويند حتى به كسى هم كه نابينا شده مكفوف مى گويند، و در قرآن كريم آمده كه : (و ما ارسلناك الا كافه للناس ) يعنى من تو را نفرستاده ام مگر براى اينكه جلوگير مردم از گناه باشى ، كه البته در اين آيه حرف (تاء) در آخر (كافه ) تاى مبالغه است ، نظير تايى كه در آخر كلمات راويه ، و علامه ، و نسابه ، در مى آيد.
مويد گفتار وى اين است كه در آيه شريفه رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) را به دو صفت بشير و نذير توصيف فرموده ، و در نتيجه اين دو كلمه دو حالند، كه صفت (كافه ) را بيان مى كنند.
و چه بسا گفته شده كه : تقدير آيه (و ما ارسلناك الا ارساله كافه للناس ) بوده يعنى ما تو را ارسال نكرديم مگر ارسالى كه براى كافه مردم باشد، ولى اين تفسير خالى از بعد نيست ، و بيهوده خود را به زحمت افكندن است .
و اما اينكه كافه به معناى همگى و حال از كلمه (ناس ) باشد، و معنا اين باشد كه ما تو را نفرستاديم مگر براى همگى مردم ، صحيح نيست ، چون علماى ادب جايز نمى دانند حال از صاحب حال آنهم صاحب حالى كه مجرور است مقدم بيفتد.
تقرير برهانى كه با بيان عموميت رسالت پيامبر (صلى الله عليه و آله و سلم )بر توحيد و نفى الهه و شركاء متضممن است 
و بدان كه منطوق آيه هر چند درباره مساله نبوت است ، و در حقيقت از آيات قبل كه راجع به توحيد بود منتقل به مساله نبوت شده است ، و ليكن مدلول آن حجتى ديگر بر مساله توحيد است ، چون رسالت از لوازم ربوبيت است ، كه شانش تدبير امور مردم در طريق سعادتشان ، و مسيرشان به سوى غايات وجودشان مى باشد.
پس عموميت رسالت خاتم المرسلين ، كه رسول اوست ، نه رسول غير از او خود دليل است بر اينكه ربوبيت نيز منحصر در اوست ، چون اگر غير از او ربى ديگر بود، او هم به مقتضاى ربوبيتش رسولى مى فرستاد، و ديگر رسالت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) عمومى و براى همه نمى بود، و مردم با بودن او محتاج به رسول ديگر مى شدند كه از ناحيه آن رب ديگر بيايد، و اين همان معنايى است كه 