د. و در اينكه كلمه آباء را به ضمير كم اضافه كرده ، مبالغه در شوراندن مردم را افاده مى كند.
(و قالوا ما هذا الا افك مفترى ) - واو، در ابتداى جمله ، جمله را عطف مى كند به كلمه (قالوا) كه قبلا ذكر شده و معنايش اين است كه مشركين قبلا گفتند: اين مرد جز اين مقصودى ندارد كه شما را از مقصود پدرانتان باز بدارد، و نيز گفتند كه : سخنان اين مرد جز افتراى به خدا چيزى ديگر نيست ، و كلمه (هذا) در جمله مورد بحث اشاره تحقير است ، و معنايش اين است كه با اشاره تحقيرآميز به آيات خدا اشاره نموده گفتند: اين كلامى است كه از وجهه اصلى اش برگشته ، و دروغى است بر خدا.
با اينكه جا داشت بگويند: اينها آيات بينات خدا هستند، كه از ناحيه خدا نازل شده ، و اينكه با كلمه (هذا) به آيات بينات اشاره كردند، خود دليل بر اين است كه از آيات چيزى جز اين نفهميده اند، كه اينهم چيزى از چيزها است .
خداى سبحان از اين جا سياق كلام را تغيير داده ، مى فرمايد: (و قال الذين كفروا للحق لما جاءهم هذا سحر مبين ) آمدن حق براى آنها به اين است كه حق به آنها برسد و براى آنها ظاهر شود. در اين جمله مى توانست بفرمايد: (و قالوا للحق لما جاءهم هذا سحر مبين ) ولى اين طور نفرمود، بلكه وصف كفر را ذكر كرد، تا به علت حكم اشاره كرده باشد، و چنين معنا دهد كه : كسانى كه كافر شدند، كفرشان علت شد، تا حق صريح و روشنى را كه به ايشان رسيد سحر و باطل بخوانند.
بعد از اين جمله براى اينكه اصرارشان در پيروى هوى ، و مقاومت بدون دليل آنان را در برابر حق تاكيد كند، فرمود: (و ما آتيناهم من كتب يدرسونها و ما ارسلنا اليهم قبلك من نذير) و اين جمله جمله اى است حاليه ، كه با جمله قبلى چنين معنا مى دهد: (كسانى كه كافر شدند، - كفار قريش - حق صريح و روشن را سحر روشن خواندند، در حالى كه ما هيچ كتابى به ايشان نداديم ، كه بخوانند، و به استناد آن ، اين قرآن را باطل بدانند و رسولى هم قبل از تو به سوى ايشان نفرستاده بوديم ، تا انذارشان كرده باشد)، و حق و باطل را بر ايشان بيان نموده باشد، و به استناد گفته هاى آن رسول ، اين كتاب را باطل تشخيص دهند.

و كذب الذين من قبلهم و ما بلغوا معشار ما آتيناهم فكذبوا رسلى فكيف كان نكير

دو ضمير جمع اولى (قبلهم ) و دومى (بلغوا) به كفار قريش و پيروانشان بر مى گردد، و ضمير جمع سومى و چهارمى به كسانى كه قبل از ايشان بودند. و كلمه (معشار) به معناى يك دهم است ، و كلمه (نكير) به معناى انكار است ، كه مراد از آن در آيه شريفه لازمه انكار است ، نه خود آن ، و لازمه انكار همان عذاب مى باشد.
و معناى آيه اين است كه : كسانى كه قبل از كفار قريش از امتهاى سابق بودند، و كفار قريش ده يك آنها نيرو و شوكت ندارند، وقتى فرستادگان مرا تكذيب كردند، ديديد كه چگونه به عذاب خود گرفتارشان نمودم ، ديگر گرفتارى قريش براى ما كارى ندارد، و اگر در آيه شريفه از تكلم با غير (اتيناهم ) به تكلم مفرد (عذابى ) التفات شده ، براى بزرگ شمردن جرم آنان ، و افاده سختى و هول انگيزى عذاب است .

قل انما اعظكم بواحده ان تقوموا لله مثنى و فرادى ثم تتفكروا ما بصاحبكم من جنه

مراد از موعظه ، وصيت و سفارش است ، حال يا كنايه از آن است ، و يا آنكه معناى تضمينى آن سفارش است (ان تقوموا لله ) يعنى براى خدا قيام كنيد، و منظورتان جز حفظ حرمت خدا نباشد، (مثنى و فرادى ) يعنى دو بدو، و يكى يكى ، و اين تعبير كنايه از تفرق ، و دورى از اجتماع ، و بر پا كردن غوغا است ، چون غوغا فكر و شعورى ندارد، وقتى بپا شد، غالبا حق را مى ميراند، و باطل را زنده مى كند.

(ما بصاحبكم من جنه ) - اين جمله استينافى ، و ابتداى كلام است ، و حرف (ما)، در ابتداى آن نافيه است ، به شهادت اينكه بعد از آن فرموده : (ان هو الا نذير لكم بين يدى عذاب شديد) و ممكن هم هست آن را استفهامى و يا موصوله گرفت ، و جمله (من جنه ) آن موصول را بيان كند.
و مراد از (صاحب شما) خود رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) است ، و اگر آن جناب را به اين تعبير نام برد، براى اين است كه به ياد ايشان بياورد كه اين مرد همان كسى است كه چهل سال با او هم نشين بودند، در اين مدت كه فاصله بين ولادت و بعثت اوست ، هيچ گونه اختلالى در فكر او، و حتى هيچ سابقه اى از خفت راى ، و يا هر چيزى كه توهم جنون بياورد از او نديديد، پس ‍ چگونه او را ديوانه مى خوانيد.
و معناى آيه اين است كه : به ايشان بگو: من شما را به موعظتى وصيت مى كنم ، و آن اين است كه بى سر و صدا، و جدا جدا، براى خاطر خدا، قيام كنيد، و در گوشه اى به فكر فرو رويد، چون در تنهايى فكر، بهتر كار مى كند، در چنين حالى درباره امر من كه در طول عمرم در بين شما زندگى كردم ، نيك بينديشيد، و به ياد آوريد كه : جز راى محكم و سديد، فكر صائب و بلند، صداقت و امانت ، از من نديديد، آن وقت خواهيد فهميد كه : من مبتلا به جنون نيستم ، و من جز بيم رسانى كه قوم خود را از عذاب شديدى كه در پيش رو دارند هشدار مى دهد، چيز ديگرى نيستم ، و غرض ديگرى ندارم ، و خواهيد فهميد كه من خير خواه شمايم ، نه خائن به شما.

قل ما سئلتكم من اجر فهو لكم ...

اين كنايه است از اينكه من از شما مزدى در برابر دعوتم نمى خواهم ، چون وقتى به حكم اين جمله مزدهايى كه فرضا تاكنون از ايشان خواسته ، به ايشان ببخشد پس ديگر مزدى به وى بدهكار نيستند، و لازمه آن اين است كه از اين به بعد هم از ايشان مزدى نخواهد، و منظور از اين تعبير، دلخوش ساختن ايشان است ، تا ديگر او را متهم به اين نكنند، كه دعوت خود را بهانه كرده براى رسيدن به مال و يا رياست .
سپس كلام را با جمله (ان اجرى الا على الله و هو على كل شى ء شهيد) تتميم كرده ، تا كسى به او ايراد نكند كه : هرگز اين ادعاى تو، يعنى توقع نداشتنت قابل قبول نيست ، چون هيچ انسان عاقلى بدون هدف كارى نمى كند، جمله مور د بحث جلو اين ايراد را گرفته ، مى فهماند كه من بدون هدف نيستم ، و بدون مزد كار نمى كنم ، ولى مزدم بر خدا است ، نه بر شما، و خدا شاهد و ناظر عمل من است ، و او بر هر چيزى ناظر است نه تنها بر عمل من .

قل ان ربى يقذف بالحق علام الغيوب 

كلمه (قذف ) به معنى افكندن است . و جمله (علام الغيوب ) خبر بعد از خبر براى كلمه (ان ) و يا خبر است براى مبتداى حذف شده ، كه عبارت است از ضميرى كه به خداى تعالى بر مى گردد.
و مقتضاى سياق آيات سابق اين است كه : مراد از كلمه (حق ) كه قذف و افكنده شده ، قرآن باشد، كه به وسيله وحى از خداى تعالى به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) نازل شده ، قرآنى كه قول فصل ، و جدا سازنده حق از باطل است ، قرآنى كه حق را تحقق داده ، باطل را باطل مى سازد، آرى حقى كه از سوى علام الغيوب به سوى وى افكنده شده ، كارش اين است كه باطل را رسوا نموده ، و از بين مى برد، همچنان كه در جاى ديگر فرموده : (بل نقذف بالحق على الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق ) و نيز فرموده (قل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقا).

قل جاء الحق و ما يبدى ء الباطل و ما يعيد

مراد از آمدن حق - به طورى كه از آيه قبلى استفاده شد - نزول ق