آن است ، كه با حجت هاى قاطع ، و براهين ساطع خود، هر باطلى را ريشه كن مى كند.
(و ما يبدى ء الباطل و ما يعيد) - يعنى بعد از آمدن حق ، باطل امر جديدى را اظهار نمى كند، و امر باطلى كه قبلا اظهار كرده و باطل شده ، بار ديگر اظهار و اعاده نمى كند، و اين تعبير كنايه است از اينكه باطل را آنچنان ساقط كرده ، كه از اصل بكلى از اثر افتاده .

قل ان ضللت فانما اضل على نفسى و ان اهتديت فبما يوحى الى ربى انه سميع قريب 

آيه مزبور بيان اثرى است كه حق دارد، آن حقى كه گفتيم عبارت است از وحى ، چون خداى تعالى آن را حق مطلق معرفى كرد، پس ‍ حق وقتى از هر جهت حق باشد، ديگر در رساندن به واقع از هيچ جهتى خطا نمى كند، و گر نه از همان جهت كه خطا كند، باطل خواهد بود، پس وحى همواره هدايت مى كند، و به هيچ وجه خطا نمى كند.
و به همين جهت در تاكيد آنچه گذشت فرموده : (قل ان ضللت ) يعنى اگر ضلالتى از من فرض شود (فانما اضل ) اين گمراهى همواره (على نفسى ) عليه خودم ، و از ناحيه خودم خواهد بود، و ربطى به حقى كه به من وحى شده ندارد، آرى هر انسانى حتى انبياء اگر حفظ خدا نباشد، در خطر ضلالت هستند، چيزى كه هست خدا است كه انبياء را مصون از آن كرده (و ان اهتديت فبما يوحى الى ربى ) پس حقى كه به من وحى شده ، جز هدايت اثر ديگرى ندارد.
آن گاه اين مطلب را با جمله (انه سميع قريب ) تعليل نموده ، چون دلالت دارد بر اينكه خدا دعا را مى شنود، و هيچ چيز و از آن جمله دورى ، بين او، و شنيدن دعا، حائل نمى شود، قبلا هم زمينه را براى اين تعليل فراهم كرده ، فرموده بود: خدا علام العيوب است .
پس هيچ امرى كه مخل امر او باشد، و از نفوذ مشيت او و هدايت مردم به وسيله وحى جلوگيرى كند، از او غايب نمى شود، همچنان كه خودش در جاى ديگر فرموده : (عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا الا من ارتضى من رسول فانه يسلك من بين يديه و من خلفه رصدا ليعلم ان قد ابلغوا رسالات ربهم و احاط بما لديهم و احصى كل شى ء عددا).
وصف حال مشركين در ساعت مرگ كه از سلطه خدا مفرى نداشته ، ايمان دير هنگامشانسودى به حالشان نمى رساند

و لو ترى اذ فزعوا فلا فوت و اخذوا من مكان قريب 

از ظاهر سياق سابق ، و اشعار جمله آينده كه مى فرمايد: (و حيل بينهم و بين ما يشتهون كما فعل باشياعهم من قبل ) بر مى آيد كه : آيات چهارگانه مورد بحث ، وصف حال مشركين قريش و امثال ايشان در ساعت مرگ است .
بنابراين جمله (و لو ترى اذ فزعوا) معنايش اين است كه چون اين مشركين به فزع جان كندن بيفتند (فلا فوت ) نمى توانند از خدا فوت شوند، و از او بگريزند، و يا به جايى پناهنده گشته ، يا چيزى را بين خدا و خود حائل سازند.
(و اخذوا من مكان قريب ) - اين جمله كنايه است از اينكه بين آنان و كسى كه آنان را مى گيرد هيچ فاصله نيست و اگر به عبارت مجهول تعبير آورده براى اين است كه گرفتن به خداى سبحان منسوب گردد. و خداى سبحان خود را توصيف كرده به اينكه او قريب است و در جاى ديگر از معناى نزديكى خود خبر داده ، كه : (و نحن اقرب اليه منكم و لكن لا تبصرون ) و از نزديكى بيش از آن در آيه (و نحن اقرب اليه من حبل الوريد) خبر داده و از نزديكى كه از آن نيز بيشتر است در آيه (ان الله يحول بين المرء و قلبه ) خبر داده . سپس فرموده كه حتى از خود شما به خودتان نزديك تر است ، و اين موقف همان (مرصاد) است كه فرموده : (ان ربك لبالمرصاد).
با در نظر گرفتن اين آيات ، و اينكه مى دانيم گيرنده در جمله (و اخذوا...)، خود خدا است ، ديگر چگونه تصور مى شود كه آدمى بتواند از قدرت خدا فرار كند؟ با اينكه خدا از من به من نزديك تر است ، و يا چگونه ممكن است آدمى از قدرت ملائكه اش ‍ بگريزد، و از قلم بيفتد، با اينكه ملائكه مكرم كه اوامر را از خدا مى گيرند، ديگر هيچ حاجبى و حائلى بين آنان و خدا نيست ، و حتى واسطه اى هم در كار ندارند.
پس اينكه فرمود: (و اخذوا من مكان قريب ) نوعى تمثيل براى نزديكى خداى تعالى به آدمى است ، تمثيل همان معنايى كه ما از قرب مى كنيم ، چون قرب و بعد ما كه در زندان زمان و مكان قرار داريم ، غير از قرب و بعد در دستگاه الهى است ، و اگر بخواهيم از آن گفتگو كنيم ، بايد تمثيل بياوريم و گرنه واقع قضيه مهم تر از آن است كه بتوان تصورش كرد.

و قالوا آمنا به و انى لهم التناوش من مكان بعيد

كلمه (تناوش ) به معناى تناول و گرفتن است ، و ضمير در (به ) - به طورى كه از سياق بر مى آيد - به قرآن بر مى گردد.
و مراد از اينكه فرمود از مكانى دور مى گيرند، اين است كه در عالم آخرت هستند، كه عالم تعيين جزاء است ، و آن بسيار دور است از دنيا، كه جاى عمل و محل اكتساب اختيارى است ، چون در اين عالم براى كفار غيب ، شهادت ، و شهادت ، غيب شده ، همچنان كه آيه بعدى بدان اشاره مى نمايد.

و قد كفروا به من قبل و يقذفون بالغيب من مكان بعيد

اين جمله حال از ضمير در جمله (و انى لهم التناوش ) است . و مراد از جمله (و يقذفون بالغيب من مكان بعيد) اين است كه از عالم دنيا درباره عالم آخرت نسبتهاى نسنجيده مى دهند، با اينكه بغير از پندار و مظنه دليلى ندارند، و با اينكه اصلا آخرت غايب از حواس اينهاست ، و با اين حال چگونه مى گويند بعثى و بهشتى و دوزخى نيست ؟ بعضى از مفسرين گفته اند: مراد از اين جمله اين است كه به رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) نسبت ناروا مى دهند، و او را ساحر و دروغگو و مفترى و شاعر مى خوانند.
عنايت در اين آيه همه در اين است كه دنيا نسبت به آخرت مكانى است بعيد، همچنان كه در جمله قبل آخرت را نسبت به دنيا مكانى بعيد مى خواند.
و معناى هر دو آيه با هم اين است كه : مشركين وقتى گرفتار مى شوند، مى گويند: ما به حق كه همان قرآن است ايمان آورديم ، و كجا و كى مى توانند ايمان به قرآن را تناول كنند، و بگيرند، - ايمانى كه فايده نجات داشته باشد - براى اينكه در مكانى دور از دنيا گرفتار شده اند، و حال آنكه آنها در دنيا بدان كفر ورزيدند، و آخرت را با ظنون و اوهام و از مكانى بسيار دور انكار مى كردند.

و حيل بينهم و بين ما يشتهون كما فعل باشياعهم من قبل انهم كانوا فى شك مريب 

از ظاهر سياق چنين به نظر مى رسد، كه مراد از (ما يشتهون ) لذائذ مادى دنيوى باشد، كه مرگ بين ايشان و آن لذائذ فاصله مى شود. و مراد از اشياع آن ، اشباهشان از امتهاى گذشته است ، و يا كسانى است كه مذهب همينها را داشته باشند. و جمله (انهم كانوا فى شك مريب ) تعليل و بيان علت جمله (كما فعل ...) است .
و معناى آيه چنين است كه : بين مشركين كه به عذاب خدا گرفتار شدند، و بين لذائذى كه در دنيا داشتند، حيلوله ، و جدايى افتاد، همان طور كه با مردمى شبيه ايشان از مشركين امتهاى گذشته همين معامله شد، به خاطر اينكه از امر حق و يا امر آخرت در شك بودند و سخنانى بدون دليل درباره اش مى گفتند. و بدان و آگاه باش كه آنچه در معنا و تفسير اين چهار آيه گذشت ظاهر آيات مزبور بود و روايات بسيار از طرق شيعه و سنى رسيده ، كه : آيات مورد بحث ناظر است به فرو رفتن لشكر سفيانى در بيابان (بيداء) كه يكى از علامتهاى ظهور مهدى (عليه السل