ن ) مى باشد
و مراد از نوشتن (ما قدّموا) و نوشتن (اثار) ثبت آن در صحيفه اعمال ، و ضبطش در آن به وسيله ماءمورين و ملائكه نويسنده اعمال است و اين كتابت غير از كتابت اعمال و شمردن آن در امام مبين است كه عبارت است از لوح محفوظ.
گويا بعضى توهم كرده اند كه نوشتن اعمال و آثار، همان احصاء در امام مبين است . و ليكن اين اشتباه است ، چون قرآن كريم از وجود كتابى خبر مى دهد كه تمامى موجودات و آثار آنها در آن نوشته شده ، كه اين همان لوح محفوظ است ، و از كتابى ديگر خبر مى دهد كه خاص امت هاست ، و اعمال آنان در آن ضبط مى شود، و از كتابى ديگر خبر مى دهد كه خاص فرد فرد بشر است ، و اعمال آنان را احصاء مى كند. همچنان كه درباره كتاب اولى فرموده : (و لا رطب و لا يابس الا فى كتاب مبين ) و درباره دومى فرموده : (كل امة تدعى الى كتابها) و درباره سومى فرموده : (و كل انسان الزمناه طائره فى عنقه و نخرج له يوم القيامة كتابا يلقيه منشورا).
ظاهر آيه هم به نوعى از بينونت حكم مى كند به اينكه : كتابها يكى نيست ، و كتاب اعمال غير از امام مبين است ، چون بين آن دو فرق گذاشته ، يكى را خاص اشخاص دانسته و ديگرى را براى عموم موجودات (كل شى ء) خوانده است ، و نيز تعبير را در يكى به كتابت آورده ، و در ديگرى به احصاء.
مراد از امام حسين و سخن ديگر مفسرين در معناى آن 
(و كل شى ء احصيناه فى امام مبين ) - منظور از (امام مبين ) لوح محفوظ است ، لوحى كه از دگرگون شدن و تغيير پيدا كردن محفوظ است ، و مشتمل است بر تمامى جزئياتى كه خداى سبحان قضايش را در خلق رانده ، در نتيجه آمار همه چيز در آن هست ، و اين كتاب در كلام خداى تعالى با اسمهاى مختلفى ناميده شده لوح محفوظ، ام الكتاب ، كتاب مبين ، و ا مام مبين ، كه در هر يك از اين اسماى چهارگانه عنايتى مخصوص هست .
و شايد عنايت در ناميدن آن به امام مبين ، به خاطر اين باشد كه بر قضاهاى حتمى خدا مشتمل است ، قضاهايى كه خلق تابع آنها هستند و آنها مقتداى خلق . و نامه اعمال هم - به طورى كه در تفسير سوره جاثيه مى آيد - از آن كتاب استنساخ مى شود، چون در آن سوره فرموده : (هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق انا كنا نستنسخ ما كنتم تعملون ).
بعضى از مفسرين گفته اند: (مراد از امام مبين ، نامه اعمال است ) ليكن سخن وى بيهوده است . بعضى ديگر گفته اند: (علم خدا است ). اين هم مثل همان تفسير قبل است بله اگر مراد شان از علم خدا علم فعلى او باشد باز وجهى دارد.
و از حرفهاى عجيبى كه در اين مقام گفته شده ، سخن بعضى از مفسرين است كه گفته : (آنچه در لوح محفوظ نوشته مى شود، عبارت است از آنچه بوده و آنچه خواهد بود، اما تا روز قيامت ، نه تا ابد، براى اينكه لوح نزد مسلمانان عبارت است از جسم ، و هر جسمى هر قدر هم بزرگ باشد، بالاخره محدود و داراى ابعادى متناهى است ، و ادله علمى بر اين معنا شاهد است . بنابراين ممكن نيست اين جسم محدود، حاوى و مشتمل بر تمامى جزئيات حوادث آينده باشد،
و گرنه لازمه اش اين مى شود كه متناهى ظرف باشد براى غير متناهى ، و اين بالبداهه محال است پس چاره همين است كه عموميت (كل شى ء) را تخصيص بزنيم ، و بگوييم حوادث تا روز قيامت منظور است . و اين سخن تحكم و بى دليل است ، - كه ان شاءاللّه به زودى به طور مفصل متعرض آن مى شويم -.
و آيه شريفه نسبت به ما قبل در معناى تعليل است ، گويا فرموده آنچه گفتيم و آنچه از اوصاف آنان كه كلمه عذاب بر ايشان حتمى شده برشمرديم ، و آنچه درباره پيروان قرآن گفتيم كه به غيب از پروردگارشان خشيت دارند، همه مطابق با واقع است زيرا زمام حيات همه به دست ماست ، و اعمال و آثارشان نزد ما محفوظ است ، پس ما در هر حال به سرانجام هر يك از دو گروه ، علم و اطلاع داريم .
بحث روايتى 
رواياتى درباره نزول آيه : (وجعلنا من بين ايديهم سدا...) در ماجراى سوء قصدابوجهل و يارانش به پيامبر (صلى الله عليه و آله ) 
در تفسير قمى در ذيل جمله (فهم مقمحون ) فرموده : يعنى سرهايشان را بالا دارند.
و نيز در همان تفسير در روايت ابى الجارود، از امام باقر (عليه السلام ) آمده كه در ذيل جمله (و جعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا فاغشيناهم فهم لا يبصرون ) فرموده : يعنى هدايت را نمى بينند، چون خدا گوش و چشم و دل و اعمالشان را از اينكه هدايت شوند گرفته است .
اين آيه درباره ابوجهل بن هشام و چند تن از خاندان وى نازل شده ، و جريان چنين بوده كه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) برخاست نماز بخواند، ابوجهل (لعنه اللّه عليه ) هم سوگند خورده بود هر وقت او را ديد نماز مى خواند فرقش را بشكافد، پس ‍ ابوجهل آمد در حالى كه سنگى هم به دست داشت ، و رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) را ديد كه مشغول نماز است ، هر چه دست بلند كرد تا سنگ را به طرف آن جناب پرتاب كند، خدا دستش را در گردنش بخشكانيد و نتوانست پايين بياورد، و سنگ هم در دستش نمى چرخيد، ناگزير به طرف اصحاب خود برگشت ، آن وقت سنگ از دستش بيفتاد.
بعد از او مردى ديگر برخاست كه او نيز از فاميلهاى ابوجهل بود، گفت من او را مى كشم ، همين كه نزديكش شد، گوش به قرائت او داد و دلش پر از رعب گشته برگشت و به ياران خود گفت : بين من و او چيزى به شكل (فحل شتر نر) فاصله شد، و با دنب خود به من اعلام خطر كرد، و من ترسيدم نزديكش شوم .
خداوند فرموده : (و سواء عليهم انذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤ منون ). همچنان كه تاريخ ثابت كرده كه بنى مخزوم (ابوجهل و يارانش ) احدى ايمان نياوردند.
مؤ لف : نظير اين روايت را الدر المنثور از بيهقى در دلائل از ابن عباس روايت كرده ، و در روايت او آمده : جمعى ا ز بنى مخزوم با يكديگر عليه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) توطئه كردند تا او را به قتل برسانند، از آن جمله ابوجهل و وليد بن مغيره بودند، روزى در حالى كه آ ن جناب به نماز ايستاده بود، صداى قرائتش را شنيدند، وليد را فرستادند تا او را به قتل برساند، وليد تا نزديك محلى كه آن جناب ايستاده بود آمد، ولى ديد صداى قرائتش مى آيد اما خودش نيست ، او برگشت و جريان را نقل كرد. ناگزير دسته جمعى آمدند و تا آنجا كه نماز مى خواند آمدند و صدايش را شنيدند، به سوى او رفت ند، ديدند صدايش از پشت سرشان مى آيد، و بالاخره به او دست نيافته برگشتند و آيه (و جعلنا من بين ايديهم سدّا و من خلفهم سدّا) در اين باره نازل شده .
و در الدر ا لمنثور است كه : ابن مردويه و ابو نعيم در كتاب دلائل از ابن عباس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) در مسجد نماز مى خواند، و نماز را بلند مى خواند، به حدى كه مردمى از قريش از شنيدن آن ناراحت شدند، تا آنجا كه برخا ستند او را دستگير كنند، ليكن دستهاى آنان به گردنهايشان بسته شد، و ديدگانشان آن جناب را نديد، ناگزير به التماس نزد آن جناب آمدند، و او را به حرمت قرابت و رحم سوگند دادند، چون هيچ تيره اى از عرب نبود مگر آنكه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) در آنها قرابتى داشت . پس رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) دعا كرد، و دستهايش