عد از آن آمده ، بعيد نيست نكته اش اين باشد كه در آنجا عنايت و اهتمام به آمدن مردم و خبر دادنش به موسى (عليه السلام ) بوده ، كه درباريان درباره كشتن تو شور مى كردند، و لذا كلمه (رجل ) را جلوتر آورد. و در درجه دوم ، اهتمام خود آن مرد به زودتر رسيدن و خبر دادن به موسى (عليه السلام ) است ، و لذا جمله يسعى را به عنوان حال موخر آورد، به خلاف آيه مورد بحث كه اهتمام در آن به آمدن از دورترين نقطه شهر است ، تا بفهماند بين رسولان و آن مرد، هيچ تبانى و سازش قبلى در امر دعوت نبوده ، و هيچ رابطه اى بااو نداشته اند، لذا جمله (من اقصى المدينه ) را مقدم آورد، و كلمه (رجل ) و (يسعى ) را بعد از آن ذكر كرد.
سخن درباره مردى كه (جاء من اءقصى المدينه )
و اما اينكه اين مرد نامش و نام پدرش چه بوده و چه شغل و حرفه اى داشته ؟ مفسرين سخت در آن اختلاف كرده اند، و ما چون اهميتى در گفتگوى از آن نديديم ، چون دخالتى در فهم مراد آيه نداشت ، لذا از بحث پيرامون آن خوددارى نموديم ، چون يقين داريم كه اگر اين جزئيات در فهم مراد آيه كمترين دخالتى مى داشت ، خداى سبحان در كلامش بدان اشاره مى كرد، و آن را مهمل نمى گذاشت .
آنچه مورد اهميت است ، دقت و تدبر در اين معنا است كه اين شخص چه حظ وافرى از ايمان داشته كه در چنين موقعى به تاءييد رسولان الهى (عليهم السلام ) برخاسته و ايشان را يارى كرده است ، چون از تدبر در كلام خدا كه داستان او را حكايت كرده اين معنا به دست مى آيد كه وى مردى بوده كه خداى سبحان دلش را به نور ايمان روشن كرده ، به خدا ايمان آورده و با ايمان خالص او را مى پرستيده ، نه به طمع بهشت و نه از ترس آتش ، بلكه از اين جهت كه او اهليت پرستش دارد، و به همين جهت از بندگان مكرم خدا شده .
و خداى سبحان در كلامش هيچ كس به جز ملائكه را به صفت مكرم توصيف نكرده ، تنها ملائكه مقرب درگاهش و بندگان خالصش ‍ را به اين وصف ستوده ، و از آن جمله اين مرد است كه با مردم مخاصمه و احتجاج كرده و بر آنان غلبه جسته و حجت قوم را بر اينكه پرستش خدا جايز نيست و تنها بايد آلهه را پرسيد باطل نموده و در مقابل اثبات كرده است كه تنها بايد خدا را پرستيد، و رسولان او را در دعوى رسالت تصديق نموده و سپس به آنان ايمان آورده است .

اتبعوا من لا يسئلكم اجرا و هم مهتدون

در اين آيه شريفه ، بيانى است بر جمله (اتبعوا المرسلين ) كه در آيه قبلى بود، و به جاى كلمه (مرسلين ) در آن آيه جمله (من لا يسئلكم اجرا و هم مهتدون ) را در اينجا آورده تا به علت متابعت مرسلين اشاره كرده باشد و بفرمايد اينكه گفتيم رسولان را پيروى كنيد علتش اين است كه رسولان خودشان راه يافته اند، و در راهنمايى شما هم مزدى نمى خواهند، چون پيروى كردن از غير، براى يكى از دو جهت جائز نيست يا براى اين كه آن غير خودش گمراه است و سخنش گمراهى است ، معلوم است كه گمراه را نبايد در گمراهى اش پيروى كرد. و يا براى اين كه هر چند سخنش حق است و پيروى حق واجب است ، ليكن او از اين سخن حق منظور فاسدى دارد، او سخن حق را وسيله كسب مال يا جاه كرده ، و يا غرض فاسد ديگرى از اين قبيل دارد.
و اما سخن كسى كه هم سخنش حق است و هم از داشتن اغراض فاسد مبرا و منزه است ، و از گفتن آن سخن حق نه نقشه اى در نظر دارد و نه كيد و خيانتى ، بايد از او پيروى كرد و سخنش را پذيرفت ، و اين رسولان چنينند، و در اينكه مى گويند: (غير از خدا را نپرستيد)، هم راه يافته اند و هم اجر و مزدى از شما نمى خواهند، نه مال و نه جاه ، پس واجب است كه ايشان را پيروى كنيد.
اما اينكه راه يافته اند، براى اين است كه : حجت بر حقانيت آنان و صدق مدعاى آنان يعنى توحيد خدا قائم است ، و آن حجت عبارت است از كلام آن مرد كه گفت : (و مالى لا اعبد الّذى فطرنى ... و لا ينقذون ).
و اما اينكه رسولان مزدى از مردم نمى خواستند، دليلش كلام خود ايشان است كه گفتند: (ربنا يعلم انا اليكم لمرسلون ) كه بيانش ‍ گذشت .
و با اين بيانى كه ما ذكر كرديم ، بيان قبلى ما هم تاءييد مى شود كه گفتيم در جمله (ربنا يعلم انا اليكم لمرسلون ) منظورشان اين است كه : بفهمانند ما از مردم نه اجرى مى خواهيم و نه غير آن .
و ما لى لا اعبد الّذى فطرنى و اليه ترجعون ءاتخذ من دونه الهه ... و لا ينقذون

استدلال تفصيلى بر توحيد و نفى آلهه در اين دو آيه 
در اين آيه و آيه بعدى اش شروع شده به استدلال تفصيلى بر توحيد و نفى آلهه ، و براى اين منظور سياق تكلم وحده را برگزيده مگر در يك جمله معترضه كه وسط كلام آورده و با سياق خطاب فرموده : (و اليه ترجعون به سوى او برمى گرديد).
و اين برگزيدن براى اين است كه خود را بدان جهت كه يك انسان است ، و خدا او را ايجاد كرده محاكمه كند، و آنگاه هر حكمى كه عليه خود كرد، در هر انسان ديگرى مثل خودش جارى سازد، چون افراد يك نوع همه مثل همند، پس اينكه گفت : (و چرا خدايى را كه مرا آفريده نپرستيم ؟) در معناى اين است كه گفته باشد: و چرا انسان خدايى را كه خلقش كرده نپرستد و آيا كسى كه انسان باشد غير از خدا، آلهه ديگرى مى گيرد؟
و اگر از خداى تعالى تعبير آورد به (الّذى فطرنى ) براى اين است كه به علت حكم اشاره كرده و بفهماند كه چون لازمه فطر و ايجاد انسان بعد از آنكه عدم بود، بازگشت همه چيز انسان به خداى تعالى است ، چه ذاتش و چه صفاتش و چه افعالش ، و نيز لازمه اش اين است كه قيام همه چيز انسان به او باشد، و او مالك آدمى و همه چيز او باشد.
در نتيجه براى انسان به غير از عبوديت محض چيزى نيست ، بنابراين بر او لازم است كه خود را در مقام عبوديت نصب كرده و آن را نسبت به خداى تعالى اظهار بدارد، و اين همان عبادت است . پس بايد او را عبادت كند، چون از اهليت پرستش دارد.
و اين نكته همان است كه چند سطر قبل درباره آن مرد گفتيم ، كه او خدا را با اخلاص بندگى مى كرد، نه به طمع بهشت و نه از ترس ‍ دوزخ ، بلكه از اين جهت كه خدا اهليت براى عبادت دارد.
و چون ايمان به خدا و عبادت او چنين وضعى دارد قهرا عامه مردم به چنين مقامى نمى رسند، چون اكثريت مردم يا از ترس خدا را عبادت مى كنند و يا به طمع و يا به هر دو جهت ، لذا مرد نامبرده بعد از آنكه خود را محاكمه كرد، رو به مردم نمود و گفت : (و اليه ترجعون ) و منظورش از اين التفات ، انذار ايشان به روز قيامت بود كه روز بازگشت ايشان به خداست ، روزى كه خدا به حساب اعمالشان مى رسد، و بر طبق آن جزايشان مى دهد. پس جمله (و اليه ترجعون ) به منزله جمله معترضه و يا عين جمله معترضه است ، كه از سياق كلام خارج است .
دو حجت و برهان عليه مشركين ، در سخن مردى كه اقصاى مدينه آمد: (و مالى لا اعبدالذى فطرنى ...) 
نكته ديگر اينكه : اين دو آيه شريفه مشتمل بر دو حجت و برهان عليه دليلى است كه بت پرستان آن را اساس بت پرستى و اعتقاد به ارباب بودن بتها قرار داده بودند.
توضيح اينكه : بت پرستان معتقد بودند كه خداى سبحان اجل از آن است كه حس يا خيال بشر و يا عقل او به وى احاطه يابد و او را بشناسد و يا تصور كند، و هيچ قوه ادراكى نمى تواند او را بشناسد و به همين جهت انس