م ) رفتن به محلى است خلوت ، تا در آنجا با فراغت به حاجت خواهى از خدا و عبادت او بپردازد، و آن محل عبارت بود از سرزمين (بيت المقدس ).
و ايـنـكـه بـعـضـى گـفـته اند: (مراد از جمله مورد بحث اين است كه من بدانجا مى روم كه پروردگارم دستور داده ) تفسيرى است كه هيچ شاهد و دليلى بر آن نيست .
و هـمـچـنـيـن اسـت ايـن كـه بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: مـعـنايش اين است كه من به ملاقات پـروردگـارم مـى روم ، چـون شـمـا مرا در آتش ‍ مى سوزانيد و قهرا من خواهم مرد و بعد از مردن ، پروردگارم را ديدار نموده و او مرا به سوى بهشت هدايت مى كند.
عـلاوه بـر ايـن - هـمـانـطـور كـه ديـگـران هـم گـفـتـه انـد - ذيـل آيـه كـه مـى فـرمـايـد (رب هـب لى من الصالحين خدايا فرزندى از صالحان به من مـرحـمـت فـرمـا) و نـيـز جمله (فبشرناه بغلام حليم ما او را به فرزندى حليم بشارت داديم ) با اين تفسير نمى سازد.

رب هب لى من الصالحين
 
ايـن جمله حكايت دعا و فر زند خواستن ابراهيم (عليه السلام ) از خدا است و معنايش اين است كـه ابـراهـيـم گـفـت : (پـروردگـارا...) و آن جناب فرزندى را كه خواست مقيد كرد به اينكه از صالحان باشد.

فبشرناه بغلام حليم

يـعـنـى پـس مـا او را بشارت داديم به اينكه به زودى فرزندى بردبار روزى او خواهيم كـرد. و در ايـن تعبير اشاره به اين است كه آن فرزند، پسر خواهد بود، و به حد غلامان (جـوانـان ) خـواهـد رسـيـد. و اگـر آن فـرزنـد را تـوصـيـف كـرد بـه (غلام ) با اينكه اسـمـاعـيل از حد جوانى هم گذشت ، و به حد بزرگسالان رسيد، براى اين است كه خواست اشـاره كـنـد بـه آن حـالتـى كـه در آن حـالت صـفـت كـمـال و صـفاى ذات او و حلمش نمايان و شكفته مى شود و آن حد جوانى است ، و براى همين بود كه گفت : (يا ابت افعل ما تومر ستجدنى ان شاء اللّه من الصابرين )
و در قـرآن كـريـم هـيـچ يـك از انـبـيـا بـه وصـف حـلم سـتـايش نشده اند به جز اين پيغمبر بـزرگـوار در ايـن آيـه و نـيـز پـدرش ابـراهيم (عليه السلام ) كه در آيه (ان ابراهيم لحليم اواه منيب ) او را حليم خوانده .

گفتگوی ابراهيم و اسمعيل (عليهماالسلام ) درباره رؤ ياى ذبح و... 

فـلمـا بـلغ مـعـه السعى قال يا بنى انى ارى فى المنام انى اذبحك فانظر ماذا ترى ...

حـرف (فـا در اول آيـه فـاى فـصـيـحـه اسـت كه مى فهماند چيزى در اينجا حذف شده و تـقـديـر كـلام اين است كه : (فلما ولد له و نشا و بلغ معه السعى همين كه خداى تعالى پـسـرى به او داد و آن پسر نشو و نمو كرد و به حد سعى و كوشش رسيد). و منظور از رسـيـدن بـه حـد سـعـى و كـوشـش رسيدن به آن حد از عمر است كه آدمى عادتا مى تواند براى حوائج زندگى خود كوشش كند و اين همان سن بلوغ است ، و معناى آيه اين است كه : وقتى آن فرزند به حد بلوغ رسيد، ابراهيم به او گفت اى پسرم ...
(قـال يـا بـنـى انـى ارى فـى المـنـام انى اذبحك ) - اين جمله حكايت رويايى است كه ابراهيم در خواب ديد. و تعبير به (انى ارى ) دلالت دارد بر اينكه اين صحنه را مكرر در خـواب ديـده ، هـمـچـنـان كـه ايـن تـعـبـيـر در آيـه (و قال الملك انى ارى ...) نيز همين استمرار را مى رساند.
(فـانـظـر مـا ذاتـرى ) - كـلمـه (تـرى ) در اين جا به معناى (مى بينى ) نيست بـلكـه از مـاده (راى ) بـه مـعـنـاى اعـتـقـاد اسـت ، يـعـنـى چه نظر مى دهى ، مى خواسته بفرمايد: تو درباره سر نوشت خودت فكر كن و تصميم بگير و تكليف مرا روشن ساز. و ايـن جـمله خود دليل است بر اينكه ابراهيم (عليه السلام ) در روياى خود فهميده كه خداى تـعـالى او را امـر كـرده فـرزنـدش را قـربـانـى كـند و گرنه صرف اين كه خواب ديده فـرزنـدش را قـربـانـى مى كند، دليل بر آن نيست كه كشتن فرزند برايش جايز باشد. پـس در حـقـيـقـت امـرى كـه در خـواب بـه او شـده بـه صـورت نـتـيـجـه امـر در بـرابـرش مـمـثـل شـده اسـت ، و بـه هـمين جهت كه چنين مطلبى را فهميده ، فرزندش را امتحان كرد، تا ببيند او چه جوابى مى دهد.
(قال يا ابت افعل ما تومر ستجدنى ان شاء اللّه من الصابرين ) - اين آيه پاسخى اسـت كه فرزند به پدر مى دهد. و جمله (پدرجان ! انجام بده آنچه بدان ماءمور شده اى ) اظـهـار رضـايـت اسـمـاعـيـل است نسبت به سر بريدن و ذبح خودش ، چيزى كه هست اين اظـهـار رضايت را به صورت امر آورد. و نيز اگر گفت : (بكن آنچه را كه بدان ماءمور شـده اى ،) و نـگـفـت : (مـرا ذبـح كـن )، براى اشاره به اين است كه بفهماند: پدرش ماءمور به اين امر بوده و به جز اطاعت و انجام آن ماءموريت چاره اى نداشت .

سـتـجـدنـى ان شـاء اللّه مـن الصـابـريـن )

- ايـن جـمـله از نـاحـيـه اسـمـاعـيـل يـك نـحـوه دلجـويـى است نسبت به پدر، مى خواهد به پدر بگويد: من از اينكه قـربـانـى ام كـنـى بـه هـيـچ وجـه اظهار ترس نمى كنم و در پاسخ چيزى نگفت كه باعث نـاراحـتـى پـدر شـود و از ديـدن آن جـسد به خون آغشته فرزندش به هيجان درآيد،بلكه سـخـنـى گـفت كه اندوهش پس از ديدن آن منظره كاسته شود، و اين كلام خود را كه يك دنيا صفا در آن بود با قيد ان شاء اللّه مقيد كرد، تا صفاى بيشترى پيدا كند.
چون با آوردن اين قيد معناى كلامش چنين مى شود: من اگر گفتم در اين حادثه صبر مى كنم ، اتـصـافـم به اين صفت پسنديده از خودم نيست و زمام امرم به دست خودم نيست ، بلكه هر چه دارم از مواهبى است كه خدا به من ارزانى داشته ، و از منتهايى است كه خدا بر من نهاده . اگـر او بـخـواهد من داراى چنين صبرى خواهم شد و او مى تواند نخواهد و اين صبر را از من بگيرد.

فلما اسلما و تله للجبين

(اسـلام ) بـه مـعـنـاى رضـايـت دادن و تـسـليـم شـدن اسـت . و كـلمـه (تـل ) بـه مـعـنـاى بـه زمـين انداختن كسى است . و كلمه (جبين ) به معناى يكى از دو طـرف پـيـشـانـى اسـت . و لام در (للجـبـيـن ) بـيـان مـى كـنـد كـه كـجـاى اسماعيل روى زمين قرار گرفت ، نظير آيه (يخرون للاذقان سجدا) و معناى آيه اين است كـه : ابـراهـيـم و اسـمـاعـيـل تسليم امر خدا شدند و به آن رضايت دادند، و ابراهيم (عليه السلام ) فرزندش را به پهلو خواباند.
و ايـن جمله پاسخى مى خواهد كه در كلام نيامده ، چون معناى تحت اللفظى كلام چنين است : (پـس هـمـيـن كـه تـسـليـم شـدنـد، ابـراهـيـم فرزند خود را به زمين خواباند و يك طرف پـيـشـانـى اش را بـه زمـين نهاد) و ديگر نفرموده كه چه شد، و اين به خاطر آن است كه بـفـهـمـانـد جـواب (لمـا) از بـس مـهـم و مـصـيـبـت آن جـناب آن قدر شديد و تلخ بود كه قابل گفتن نيست .
ابراهيم و اسماعيل عليهماالسلام سربلند از آزمايش بزرگ الهى و... 

و ناديناه ان يا ابراهيم قد صدقت الرويا

ايـن آيـه عـطف است بر جوابى كه گفتيم از (لما) حذف شده . و معناى جمله (قد صدقت الرويـا) اين است كه : با آن رويا معامله روياى راست و صادق نمودى و امرى كه ما در آن رويـا بـه تـو كـرديـم امـتـثـال نـمودى . و منظور از اين كلام اين است كه : امرى كه ما بتو كـرديـم بـراى امـتـحـان تـو و تـعـيـيـن مـقـدار و مـيـزان بـنـدگـى تـو ب