ريانش در دريا گرديد.
ايـن را بـدان جـهت گفتيم تا اشكالى كه شده دفع شود، چون بعضى توهم كرده اند كه : مقتضاى ظاهر اين است كه كلمه نصرت قبل از نجات دادن ذكر شود، چون نجات يافتن بنى اسـرائيـل نـتـيـجـه نـصـرت خـدا بـود، در حـالى كـه مـى بـيـنـيـم اول فرمود: (ما آنها را از اندوه شديد نجات داديم ) بعد فرمود: (و يارى شان كرديم تا غلبه كردند).
جـواب ايـن تـوهـم هـمـان اسـت كـه گـفـتـيـم ، بـا ايـن توضيح كه نصرت همواره در جايى اسـتعمال مى شود كه شخص نصرت شده هم خودش مختصر نيرويى داشته باشد و هم به ضميمه نيروى ناصر كارى را از پيش ببرد، به طورى كه اگر اين نصرت نبود نيروى خـود او كـافـى نـبـود كـه شـر را از خـود دفـع كـنـد، و بـنـى اسـرائيل در هنگام بيرون شدن از مصر مختصر نيرويى داشتند. پس اطلاق كلمه (نصرت ) در آن هنگام مناسب است .
بـه خـلاف كـلمـه (نـجـات دادن ) كـه بـايـد در جـايـى اسـتـعـمـال شود كه نجات يافته هيچ نيرويى از خود نداشته باشد، و آن در داستان بنى اسـرائيـل در روزگـارى اسـت كـه اسـيـر در دسـت فـرعـون بـودنـد. پـس استعمال كلمه نصرت در آن هنگام مناسبت ندارد.

و آتيناهما الكتاب المستبين

يـعـنـى كـتـابى كه مجهولات نهانى را روشن مى كند و آن امورى را كه مورد احتياج مردم در دنيا و آخرت است و براى خود آنان پوشيده است ، بيا ن مى نمايد.

و هديناهما الصراط المستقيم

مـراد از (هـدايت به سوى صراط المستقيم )، هدايت به تمام معناى كلمه است ، و به همين جهت آن را به موسى و هارون (عليهما السلام ) اختصاص داد و از قوم آن دو كسى را شريك آن دو نكرد و ما در سابق در تفسير سوره فاتحه هدايت به صراط مستقيم را معنا كرديم .

و تركنا عليهما فى الاخرين ... المؤ منين

كه تفسيرش گذشت .

و ان الياس لمن المرسلين

بـعضى گفته اند: (الياس (عليه السلام ) از دودمان هارون (عليه السلام ) بوده ، و در شـهـر بـعـلبـك - يـكـى از شـهـرهـاى لبـنـان كـه بـه مـنـاسـبـت ايـنـكـه بـت بـعـل در آنـجـا مـنـصـوب بوده آن را بعلبك خواندند - مبعوث شد). و ليكن گوينده اين حرف شاهدى بر گفتار خود نياورده ، در كلام خداى تعالى هم شاهدى بر آن نيست .
حـجـتـى بـر تـوحـيـد كـه در سـخـن الياس (عليه السلام ) به قوم خود، با استناد به خالقبودن خدا اقامه شده است 

اذ قال لقومه الا تتقون اتدعون بعلا و تذرون احسن الخالقين ... الاولين

ايـن قـسـمـتـى از دعـوت الياس (عليه السلام ) است كه در آن قوم خود را به سوى توحيد دعوت مى كند، و به پرستش (بعل ) - كه بتى از بت هاى آنان بوده - و نپرستيدن خدا، توبيخ مى نمايد
و كـلام آن جـنـاب عـلاوه بـر ايـنـكـه تـوبـيـخ و سـرزنـش مـشـركـيـن اسـت ، مـشـتـمـل بـر حـجتى كامل بر مساءله توحيد نيز هست ؛ چون در جمله (تذرون احسن الخالقين ربكم و رب آبائكم الاولين ) مردم را نخست سرزنش مى كند كه چرا (اءحسن الخالقين ) را نـمـى پـرسـتـيد؟ و خلقت و ايجاد همان طور كه به ذوات موجودات متعلق است ، به نظام جـارى در آنـهـا نيز متعلق است كه آن را تدبير مى ناميم . پس همان طور كه خدا خالق است مـدبـر نـيـز هست و همان طور كه خلقت مستند به او است تدبير نيز مستند به او است و جمله (اللّه ربـكـم ) بـعـد از سـتـايـش بـه جـمـله (احسن الخالقين ) اشاره به همين مساءله تدبير است .
و سـپـس اشـاره مـى كـنـد به اينكه : ربوبيت خداى تعالى اختصاص به يك قوم و دو قوم نـدارد. و خـدا مـانند بت نيست كه هر بتى مخصوص ‍ به قومى مى باشد، و بت هر قوم رب مخصوص آن قوم مى باشد. بلكه خداى تعالى رب شما و رب پدران گذشته شما است ، اخـتـصـاص بـه يـك دسـته و دو دسته ندارد، چون خلقت و تدبير او عام است و جمله (اللّه ربكم و رب آبائكم الاولين ) اشاره به اين معنا دارد.
(فكذبوه فانهم لمحضرون )
كـلمـه (مـحـضـرون ) بـه ايـن معنا است كه : تكذيب كنندگان مبعوث مى شوند تا براى عـذاب احـضـار شـونـد، و در سـابـق هـم گـفـتـيم كه كلمه (احضار) هر جا به طور مطلق بيايد، به معناى احضار براى شر و عذاب است .

الا عباد اللّه المخلصين

احضار اين جمله دليل بر آن است كه در قوم (الياس ) جمعى از مخلصين بوده اند.
و تركنا عليه فى الآخرين ... المؤ منين
در سابق در نظاير اين آيه سخن رفت .
بحث روايتى 
(دو روايـــت دربـــاره مـــراد از (بـــعـــل ) در: (اتـــدعـــون بـــعـــلا...) و(ال ياسين )) 
در تـفـسـيـر قمى در ذيل آيه (اتدعون بعلا) آمده كه قوم الياس (عليه السلام ) بتى داشتند كه آن را بعل مى ناميدند.
و در كـتـاب مـعانى به سند خود از قادح از امام صادق (عليه السلام ) از پدرش از پدران بـزرگـوارش از عـلى (عـليـه السـلام ) روايـت كـرده كـه دربـاره آيـه (سـلام عـلى آل يـس ) فـرمـود : (يـس ) رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله و سـلم ) اسـت . و آل يس ما هستيم .
مؤ لف : و از كتاب عيون از امام رضا (عليه السلام ) نظير اين حديث روايت شده . و البته ايـن دو روايـت بـر ايـن مـبـنـى صـحـيـح اسـت كـه مـا آيـه را بـه صـورت آل يـس بـخوانيم ، همچنان كه در قراءت نافع و ابن عامر و يعقوب و زيد اين طور قراءت شده .
سخنى پيرامون
سخنى پيرامون داستان الياس (عليه السلام )
داستان الياس (عليه السلام )
1- نـخست ببينيم در قرآن كريم درباره آن جناب چه آمده ؟ در قرآن عزيز جز در اين مورد و در سـوره انـعـام آنـجا كه هدايت انبيا را ذكر مى كند و مى فرمايد: (و زكريا و يحيى و عيسى و الياس كل من الصالحين ) جاى ديگرى نامش برده نشده .
و در ايـن سـوره هـم از داستان او به جز اين مقدار نيامده كه آن جناب مردمى را كه بتى به نام (بعل ) مى پرستيده اند، به سوى پرستش خداى سبحان دعوت مى كرده ، عده اى از آن مـردم بـه وى ايـمـان آوردنـد و ايـمـان خـود را خالص هم كردند، و بقيه كه اكثريت قوم بودند او را تكذيب نمودند، و آن اكثريت براى عذاب احضار خواهند شد.
و در سـوره انـعـام آيـه (85) دربـاره آن جناب همان مدحى را كرده كه درباره عموم انبيا (عليهم السلام ) كرده ، و در سوره مورد بحث علاوه بر آن او را از مؤ منين و محسنين خوانده ، و بـه او سلام فرستاده ، البته گفتيم در صورتى كه كلمه مذكور بنابر قرائت مشهور (ال ياسين ) باشد
2 - حـال بـبـينيم در احاديث درباره آن جناب چه آمده ؟ احاديثى كه درباره آن جناب در دست است ، مانند ساير رواياتى كه درباره داستانهاى انبيا (عليهم السلام ) هست ، و عجايبى از تـاريـخ آنان نقل ميكند، بسيار مختلف و ناجور است نظير حديثى كه ابن مسعود آن را روايت كـرده مـيـگـويـد: اليـاس هـمـان ادريـس اسـت . يـا آن روايـت ديـگـر كـه ابـن عـبـاس از رسـول خـدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) آورده كه فرمود: الياس همان خضر است . و آن روايتى كه از وهب و كعب الاحبار و غير آن دو رسيده كه گفته اند: الياس هنوز زنده است ، و تا نفخه اول صور زنده خواهد بود.
و نـيز از وهب نقل شده كه گفته : الياس از خدا درخواست كرد: او را از شر قومش نجات دهد و خـداى تـعـالى جنبنده اى به شكل اسب و به رنگ آتش فرستاد، الياس