 روى آن پريد، و آن اسـب او را بـرد. پـس خـداى تـعـالى پـر و بـال و نورانيتى به او داد و لذت خوردن و نوشيدن را هم از او گرفت ، در نتيجه مانند ملائكه شد و در بين آنان قرار گرفت .
بـاز از كـعب الاحبار رسيده كه گفت : الياس دادرس گمشدگان در كوه و صحرا است ، و او هـمـان كـسـى اسـت كـه خـدا او را ذو النـون خـوانـده ، و از حـسـن رسـيـده كـه گـفـت : الياس مـوكـل بـر بـيـابـانـهـا، و خـضـر مـوكـل بر كوهها است ، و از انس رسيده كه گفت : الياس رسـول خـدا (صـلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) را در بعضى از سفرهايش ديدار كرد و با هم نـشـسـتـنـد و گـفـتـگـو كـردنـد. سـپـس سـفـرهـاى از آسـمـان بـر آن دو نـازل شـد. از آن مـائده خـوردنـد و بـه مـن هـم خـورانـيـدنـد، آنـگـاه اليـاس از مـن و از رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ) خداحافظى كرد. سپس او را ديدم كه بر بالاى ابـرهـا بـه طـرف آسـمـان مـيـرفـت . و احـاديـثـى ديـگـر از ايـن قـبـيـل ، كـه سـيـوطـى آنـهـا را در تـفـسـيـر الدر المـنـثـور در ذيل آيات اين داستان آورده .
و در بـعـضى از احاديث شيعه آمده كه امام (عليه السلام ) فرمود: او زنده و جاودان است . و ليكن اين روايات هم ضعيف هستند و با ظاهر آيات اين قصه نميسازند.
و در كتاب بحار در داستان الياس از (قصص الانبيا) و آن كتاب به سند خود از صدوق ، و وى به سند خود از وهب بن منبه و نيز ثعلب در عرائس از ابن اسحاق و از ساير علماى اخـبـار، بـه طـور مـفـصـل تـر از آن را آورده انـد، و آن حـديـث بـسـيـار مـفـصـل اسـت كـه خـلاص هـاش ايـن اسـت كـه : بـعـد از انـشـعـاب مـلك بـنـى اسـرائيـل ، و تـقـسـيـم شـدن در بـيـن آنـان ، يـك تـيـره از بـنـى اسـرائيـل بـه بـعـلبـك كـوچ كـردنـد و آنـهـا پـادشـاهـى داشـتـنـد كـه بـتـى را بـه نـام (بعل ) مى پرستيد و مردم را بر پرستش آن بت وادار مى كرد.
پـادشاه نامبرده زنى بدكاره داشت كه قبل از وى با هفت پادشاه ديگر ازدواج كرده بود، و نـود فرزند - غير از نوه ها - آورده بود، و پادشاه هر وقت به جايى مى رفت آن زن را جـانـشـيـن خـود مـى كـرد، تـا در بـيـن مـردم حكم براند پادشاه نامبرده كاتبى داشت مؤ من و دانـشـمـنـد كـه سـيـصـد نـفـر از مـؤ مـنـيـن را كـه آن زن مـيـخـواسـت بـه قتل برساند از چنگ وى نجات داده بود. در همسايگى قصر پادشاه مردى بود مؤ من و داراى بستانى بود كه با آن زندگى مى كرد و پادشاه هم همواره او را احترام و اكرام مى نمود.
در بـعـضـى از سـفـرهـايـش ، هـمـسـرش آن هـمـسـايـه مـؤ مـن را بـه قـتـل رسانيد و بستان او را غصب كرد وقتى شاه برگشت و از ماجرا خبر يافت ، زن خود را عتاب و سرزنش كرد، زن با عذرهايى كه تراشيد او را راضى كرد خداى تعالى سوگند خـورد كـه اگـر تـوبه نكنند از آن دو انتقام مى گيرد، پس الياس (عليه السلام ) را نزد ايـشـان فرستاد، تا به سوى خدا دعوتشان كند و به آن زن و شوهر خبر دهد كه خدا چنين سوگندى خورده شاه و ملكه از شنيدن اين سخن سخت در خشم شدند، و تصميم گرفتند او را شـكـنـجـه دهـنـد و سـپس به قتل برسانند ولى الياس (عليه السلام ) فرار كرد و به بـالاتـريـن كـوه و دشـوارتـريـن آن پـنـاهـنـده شـد هـفـت سال در آنجا به سر برد و از گياهان و ميوه درختان سد جوع كرد.
در ايـن بـيـن خـداى سـبـحـان يـكـى از بچه هاى شاه را كه بسيار دوستش مى داشت مبتلا به مـرضـى كـرد، شـاه بـه (بـعـل ) مـتـوسـل شـد، بـهـبـودى نـيافت شخصى به او گفت : بـعـل از ايـن رو حـاجـتـت را بـرنـيـاورد كـه از دست تو خشمگين است ، كه چرا الياس (عليه السـلام ) را نـكـشـتـى ؟ پس شاه جمعى از درباريان خود را نزد الياس فرستاد، تا او را گـول بـزنـند و با خدعه دستگير كنند اين عده وقتى به طرف الياس (عليه السلام ) مى رفـتـند، آتشى از طرف خداى تعالى بيامد و همه را بسوزانيد، شاه جمعى ديگر را روانه كـرد، جـمـعى كه همه شجاع و دلاور بودند و كاتب خود را هم كه مردى مؤ من بود با ايشان بـفـرسـتاد، الياس (عليه السلام ) به خاطر اينكه آن مرد مؤ من گرفتار غضب شاه نشود، ناچار شد با جمعيت به نزد شاه برود.
در هـمـيـن بـين پسر شاه مرد و اندوه شاه الياس (عليه السلام ) را از يادش برد و الياس (عليه السلام ) سالم به محل خود برگشت .
و ايـن حـالت مـتـوارى بـودن اليـاس بـه طـول انـجـامـيـد، نـاگـزيـر از كوه پايين آمده در مـنـزل مادر يونس بن متى پنهان شود، و يونس آن روز طفلى شيرخوار بود، بعد از شش ماه دوبـاره اليـاس از خـانـه مزبور بيرون شده به كوه رفت . و چنين اتفاق افتاد كه يونس بـعـد از او مـرد، و خـداى تـعـالى او را به دعاى الياس زنده كرد، چون مادر يونس بعد از مـرگ فـرزنـدش بـه جـسـتـجـوى اليـاس بـرخـاسـت و او را يـافـته درخواست كرد دعا كند فرزندش زنده شود.
اليـاس (عـليـه السـلام ) كـه ديـگـر از شـر بـنـى اسـرائيـل بـه تـنگ آمده بود، از خدا خواست تا از ايشان انتقام بگيرد و باران آسمان را از آنـان قـطـع كـند نفرين او مؤ ثر واقع شد، و خدا قحطى را بر آنان مسلط كرد. اين قحطى چند ساله مردم را به ستوه آورد لذا از كرده خود پشيمان شدند، و نزد الياس آمده و توبه كـردنـد و تـسـليـم شـدنـد. الياس (عليه السلام ) دعا كرد و خداوند باران را بر ايشان بباريد و زمين مرده ايشان را دوباره زنده كرد.
مـردم نـزد او از ويـرانـى ديـوارهـا و نـداشـتن تخم غله شكايت كردند، خداوند به وى وحى فرستاد دستورشان بده به جاى تخم غله ، نمك در زمين بپاشند و آن نمك نخود براى آنان رويانيد، و نيز ماسه بپاشند، و آن ماسه براى ايشان ارزن رويانيد.
بعد از آنكه خدا گرفتارى را از ايشان برطرف كرد، دوباره نقض عهد كرده و به حالت اول و بـدتـر از آن بـرگـشـتـنـد، ايـن بـرگـشـت مـردم ، اليـاس را مـلول كـرد، لذا از خـدا خـواسـت تـا از شر آنان خلاصش كند، خداوند اسبى آتشين فرستاد، اليـاس (عـليـه السلام ) بر آن سوار شد و خدا او را به آسمان بالا برد، و به او پر و بال و نور داد، تا با ملائكه پرواز كند.
آنـگـاه خـداى تعالى دشمنى بر آن پادشاه و همسرش مسلط كرد، آن شخص به سوى آن دو به راه افتاد و بر آن دو غلبه كرده و هر دو را بكشت ، و جيفه شان را در بستان آن مرد مؤ من كه او را كشته بودند و بوستانش را غصب كرده بودند بينداخت .
ايـن بـود خـلاصـهاى از آن روايت كه خواننده عزيز اگر در آن دقت كند خودش به ضعف آن پى مى برد.وَإِنَّ لُوطاً لَّمِنَ الْمُرْسَلِينَ (133) إِذْ نَجَّيْنَاهُ وَأَهْلَهُ أَجْمَعِينَ (134) إِلَّا عَجُوزاً فِي الْغَابِرِينَ (135) ثُمَّ دَمَّرْنَا الْآخَرِينَ (136) وَإِنَّكُمْ لَتَمُرُّونَ عَلَيْهِم مُّصْبِحِينَ (137) وَبِاللَّيْلِ أَفَلَا تَعْقِلُونَ (138) وَإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ (139) إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ (140) فَسَاهَمَ فَكَانَ مِنْ الْمُدْحَضِينَ (141) فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَهُوَ مُلِيمٌ (142) فَلَوْلَا أَنَّهُ كَانَ مِنْ الْ